سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

ققنوس ماییم

چکیده :به چشم برهم زدنی سی و سه ساله می شود پیوند زناشویی ما که در هر فصل از این زندگی زیبا، پیمانی تجدید شد و حالا من در آستان سی و سه سالگی زندگی مشترکمان برای رسیدن به تو لازم نیست دست به قلم ببرم و نامه ای بنویسم که مخاطبش رهبری باشد. بلکه برای پرونده سازی توسط سپاه و کشاندنم به دادگاه و محکومیتم همین نوشتار عاشقانه کافی است....


کلمه- فخرالسادات محتشمی پور:

سلام عزیزترین

می بینی یار دربندم؟ پنجمین زمستان دوری مان هم دارد سپری می شود. و من برای پنجمین بار آماده می شوم که سالگرد ازدواجمان را جشن بگیرم. دارد سی و سه ساله می شود زندگی مشترکمان. باید اسپند دود کنیم انگار و تصدق دهیم که این خوشبختی مدام از چشم حسودان مصون بماند و بی گزند!

چشم بر هم زدیم و سی و سه ساله شد این پیوند!

و به چشم بر هم زدنی پنج ساله می شود دوری مان و شش ساله می شود و تمام می شود؟! «چشم بر هم زدن» را وقتی می گوییم که شب ها و روزهای رنج ودرد را به جوی رفته زندگی سپرده باشیم و باز بر سرچشمه کفی از آب برگیریم. تازه به تازه نو به نو! برای تو هم به چشم بر هم زدنی می گذرد؟ در تنهایی، در انفرادی، در حصر، در قرنطینه. در حصار لحظه هایی که گاه کُشنده می شوند؟ لحظه های کشدار تو را می کُشند یا تو آن ها را می کُشی با آن صلابت و صبر و صوم و صلاة و استقامتی که انگشت های حیرت را بر دهان ها انگار دوخته است! اسفند 88 وقتی پس از نه ماه به خانه آمدی گفتی: گذشت، انگار به چشم برهم زدنی! اما حکایت هایت از آن چشم برهم زدن، قصه هزار و یک شب را می مانست! هر سال می گویی: می بینی یک سال گذشت، دو سال، سه سال، چهارسال، از نیمه گذشت سال پنجم به چشم برهم زدنی! می گویی: تمام می شود به چشم بر هم زدنی. تو معاد را معتقدی. من هم. نه به اندازه تو اما. من راهی را که تو می دوی، لنگ لنگان طی می کنم و فاصله هایمان بیشتر و بیشتر می شود. تو فردایت را روشن و شفاف می بینی اما این بیرون آلودگی ها نمی گذارد من با چشم غیرمسلح فردا را بنگرم پس به تو اعتماد می کنم و با ایمان در راه فردایی که تو می بینی و معرفت می کنی و توصیف می کنی، گام می نهم.

نازنینم

سی و سه ساله می شود زندگی مشترک ما لیک دست غدّار روزگار که نه، دست ناپاک آدم نماهای شیطان پرست نزدیک پنج سالش را به خیال خام خویش به تاراج برده اند. غافل از این که این دوری ناخواسته و ظالمانه گویی اکسیر حیاتی بوده است برای مانایی و بقای عشق ما. عشقی که نامحرمان تاب تحملش را ندارند و با دستان زمخت خود بر آتش آن خاک و خاکستر می پاشند اما پرفروغ تر می شود و شعله اش چشمانشان را کور می کند و حرارتش تمام وجودشان را می سوزاند و خاکستر می کند اما آنان چون دیو جادو باز سربرمیکشند و نعره سر می دهند و هجوم می آورند و ما ابراهیم تباران در میانه آتش نمرود بر آنان لبخند می زنیم و آنان چشم فرومی افکنند و ما سربر می آوریم و بالا می رویم و بالا می رویم و …

دل آرامم

گفته بودی که هرچه مردم آگاه تر شوند و دخیل تر در سرنوشت خویش، سخت گیری ها برآزادگان دربند بیشتر می شود ولی من باور نداشتم و مردم باور نداشتند. «روحانی» که آمد عیدها آمدند و رفتند و دل ها نرم نشد که نشد. خشونت طلبان که حالا بی سری و خودسری شان معنا نداشت تیر و نیزه و پیکان به سوی شما نشانه رفتند و آن چه آماج حملات تکفیری ها شد وجود ذی جود شما بود و هست. زندان ها، تبعیدها، زندان در تبعیدها، حصرها، حصر در بیمارستان ها، حصر در زندان ها و محرومیت ها از همه حقوق اولیه. ممنوع الملاقات کردن ها، شکنجه های روحی شمایان و خانواده هایتان، این پدران و مادران پیر محترم که در همه جای دنیا ارج و قرب دارند و سالارند و در آئین مسلمانی ما نیز ارجمندند و سرور، این دخترکان رقیق طالب آغوش گرم پدر و ما که لحظات دوری مانند آتش گداخته از درون، ملتهبمان می کند و بی تاب می شویم و بی قرار می شویم و …

من چندی است بی قراری ام را مهار کرده ام اما از خدا پنهان نیست از تو چرا پنهان بماند، بهمن و اسپند ماه های افسونگری هستند برای من. بهمن که می رسد من با همه گل های نرگس این سرزمین عهد تازه ای می بندم که بیایند سبز شوند در آستان تو و اسپند که ماه پامچال های رنگارنگی است که می دانند باید از اوین تا خانه ات را بیارایند. و بنفشه ها و میخک های رنگ رنگ و … خدا می داند تو چرا ندانی که بهمن، ماه دلتنگی عجیب من است. ماهی که نه بغض هایم را کتمان می توانم کرد و نه اشک های روان را پنهان! از تو چه پنهان، دلم زندان می خواهد. سلول می خواهد. دلم تو را می خواهد و تنهایی را. تنهایی که فقط یاد تو و آغوش گسترده خدایمان پُرش می کند. و چندی است دارم فکر می کنم که زندان آمدن چندان هم سخت نیست! به شرط این که «طلب» باشد. این بار تو مرا بطلب به حق جدت، جدمان پیامبر رحمت که میلادش را پشت سر گذاشتیم. هم او که نامت را از او به عاریت گرفتند و میلادش بر ما گذشت با طعم بخل مردمانی که فرعون وار و نمرودسان باورشان شده مرگ و زندگی مردمان سرزمینشان به دست آن هاست. هجوم می برند و می گیرند و می زنند و می بَرند و می کُشند و می بخشند و رها می کنند و رها نمی کنند! حقیرند و خود نیز خوب می دانند.

مهربانم

تو که با «زندان» زندگی می کنی و با تنهایی «بندگی» می کنی و با حصر «عشق ورزی» می کنی به من که می رسد می گویی زندان جای خوبی نیست برای دشمنانت نیز مخواه! عجبا این همه تعالی که بدان دست یافته ای برای تو مطلوب است و برای شریک زندگی ات و یار همدم و همیشه همراهت نامطلوب بلکه حرام؟!

من همه این سال ها را بیرون مانده ام تا آمدن تو را انتظار بکشم و روزهای جدایی را شماره کنم و لحظه وصل را تمنا کنم و … حالا که «تقدیر سپاه نبشت از مابهتران پسند»مان به فرموده این جدایی را «کِش» می دهد دیگر باید عزم را جزم کرد. کار آسانی است زندان آمدن کافی است قلم به دست بگیرم و یک نامه محترمانه منتقدانه به رهبری بنویسم و درآن ایشان را نسبت به همه بداخلاقی ها و بلکه جنایت هایی که سپاه به اسم پاسداری از انقلاب و به اسم حفاظت از امنیت ملی و حراست نظام مرتکب می شود، هشدار دهم. کافی است بنویسم در سایتی که مجوزش را ارشاد دولت تدبیر و امید داده و نام رهبر بر تارک آن می درخشد و هیچ نسبتی با صلح ندارد، شب و روز لجن پراکنی می شود و بخش عمده محتوا و آتش تهیه آن متأسفانه توسط برادران سپاه فراهم می شود که نام این نهاد ارزشی و میراث خون شهدای گران مایه چون همت ها و باکری ها و بروجردی ها را به ننگ قدرت و مال و جاه آلودند. هم آنان که دزدانه در غیاب ما وارد خانه هایمان و دفاتر کارمان می شوند، به اندرونی ها سر می کشند، حریم خصوصی مان را رصد می کنند، پرده ها را می درند، چشم های نامحرمشان را به زوایای پنهان منازلمان می دوزند و به شنودهایشان اعتماد نکرده دوربین ها را به کار می بندد تا لابد ابزار جاسوسی اکتشاف کنند در راستای حفظ امنیت نظام و به جای ضبط ابزار و اسناد جاسوسی، عکس و فیلم خانوادگی و خصوصی …سرقت می کنند و به دستگاه تبلیغاتی شان می سپارند تا با داستان سرایی هایی که تنها از ذهن بیماران جنسی برمی آید و در مکاتب ماده گرایان شهوت پرست ترویج می شود، در بزنگاه ها از آن بهره برند. بزنگاه هایی مانند افشای سرقت جنتی ها ایمان نسل جوان را و سرقت جنتی ها آراء مردمان اعتماد کرده به مجریان و ناظران انتخابات را و همه آن چه که دیگر چندان تازگی ندارد و هنوز قصد اختفایش را دارند. و یا مثلا در مناسبت هایی پس از افشای قصه مظلومیت شِلِر که گناهش نقد بود و بس و آن هم نقد محترمانه منصفانه ولی آشکار! این ها هنوز آفتاب تموز را باور نکرده اند دلدارم. آفتاب تموزی که از روی شواهد جنایت هایشان که در زیر برف های زمستانی پنهان کرده اند، پرده برخواهد داشت با زدودن آخرین دانه های برف! آن وقت است که مادران حیران و سکوت کرده مانند مادر دکتر علیرضا پیری و پدران خاموش و لب بربسته چون پدر شلِر لب خواهند گشود و عزیزشان را طلب خواهند کرد، خواه نوری زاد صدای آنان شود یا انسان آزاده دیگری و یا خون خواهی که پیک بشارت به دوزخ است برای آمر و عامل جنایت، هر که باشد فی الفور مورد شکایت سپاه یا دادستان قرار گرفته و پرونده سازی و دادگاه و حکم و زندان انتظارش را خواهد کشید.

می بینی نازنینم می بینی زندان آمدن چقدر آسان است؟ حتی اگر تو مرا از نامه نوشتن منع کنی و بگویی این ها ارزش سوال کردن هم ندارند وقتی کفگیر به ته دیگشان خورده و جبران رأی مردم به نامزدی جز نامزد حداقلی خود را با سخت گیری به ما می کنند حتی با اقدامات غیرانسانی چون منع دیدار والدین و فرزندان و هتک حرمت ها و حریم ها. ولی من این بار هم باید از خواسته تو عدول کنم و راه خود را بروم با علم به این که نفس نامه نگاری به رهبر که به فرموده مولا علی(ع) باید بتوان بی لکنت در برابر او ایستاد و حق خویش را مطالبه کرد، جرم است و پای آدم را به زندان باز میکند، نامه بنویسم و انتقاد کنم و درب آهنین و سنگین زندان را به روی خودم باز کنم و آن وقت آرام و سبک بار در هوایی که تو تنفس می کنی نفس بکشم حتی اگر ریه هایم از همه سموم منتشره در آن هوا پر شود و سرنوشتی مانند سرنوشت خواهرم فریده مظلوم پیدا کنم. حتی اگر برای این مرگ سپید هیچ خونخواهی نداشته باشم. من در این فصل عاشقی و ماه عطش، مردن را در کنار تو به زندگی پر رنج بی تو و دور از تو ترجیح می دهم عزیزم.

یار روزه دارم

به چشم برهم زدنی سی و سه ساله می شود پیوند زناشویی ما که در هر فصل از این زندگی زیبا، پیمانی تجدید شد و حالا من در آستان سی و سه سالگی زندگی مشترکمان برای رسیدن به تو لازم نیست دست به قلم ببرم و نامه ای بنویسم که مخاطبش رهبری باشد. بلکه برای پرونده سازی توسط سپاه و کشاندنم به دادگاه و محکومیتم همین نوشتار عاشقانه کافی است.

حیاط خانه ات را آب و جاروب کن. در باغچه کوچکش بنفشه بکار. تو در انفرادی ات آرام بگیر و منتظر بمان. من بال و پر می گشایم و به سویت می آیم تو آغوش بگشا. چه کسی گفته ققنوس مرغی نادر و تنهاست و جفت و زایش ندارد؟ ققنوس ماییم!

فخری تو

5 بهمن ماه 1392

 



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.