سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

به بهانه سالگرد ازدواجمان

چکیده :این نامه ششم از مجموعه نامه های بهمنی را تقدیم تو می کنم با این امید که بهمن برایمان نوید بخش سلامت و سرور باشد. سروری که با رهایی جوانانی از مظلومین در بند آغاز شد و با تبعید غیرقانونی عزیزانی دیگر به تلخی گرایید و ما مبهوت از این نوش و نیش های هم زمان در آستانه میلاد پیامبر رحمت حضرت محمد (ص) هنوز امید آن داریم که با عقلانیتی دوباره دل ها و جان ها و خلق ها محمدی شود و کارها به سامان آید و در پی آن وحدتی که از آن سخن می رانند و هفته ای را به نامش کرده اند حاصل آید انشاء...


فخری محتشمی پور

بهمن نامه / روز ششم تقدیم به همسرجان به بهانه سالگرد ازدواجمان

به نام پیوند دهنده دل ها

سلام نازنین دربند روزه دارم!
از احوالت نمی پرسم که رنگ رخساره خبر می دهدم از حالت. گیریم بپرسم، مگر پاسخ همیشه یک سانت را نمی دانم: خوبم خیلی خوب! از احوالت نمی پرسم اما از من نخواه که پیام های مستمر دوستان و آشنایان و اقوام را که گاه با چشمان گریان برایت دارند و مرا تنها واسطه رساندنش می دانند، مخفی نگاه دارم و امانت داری نکنم. هر کس که مرا می بیند یا در تماس تلفنی صدایم را می شنود و یا به هر نحوی می تواند صدایش را به من برساند برای تو پیام دارد. پیام حفظ سلامتی ات در زیر چنگال ستم. همه می گویند: مصطفی برای این کشور سرمایه ارجمندی است از قول ما بگوییدش که خودت به این بی رحم های بی انصاف که اگر جرأت داشتند هزارباره نابودت کرده بودند، کمک نکن. آب به آسیابشان نریز. مفت و مجانی اسباب سرورشان را فراهم نکن و ما را هم دشمنان شاد نکن. گاهی مرا قسم می دهند که تو را قسم دهم که لااقل روزه ات را در طول روز با آب افطار کنی همان طور که اطباء سفارشت کرده اند. من سکوت می کنم. سرم را زیر می اندازم و چون سنگینی نگاهشان طولانی می شود می گویم چشم به او خواهم گفت. آن ها اصرار می ورزند بگویید و راضی اش کنید. من می دانم که تو راضی نمی شوی. من از راضی کردنت عاجز مانده ام خدا از تو راضی باشد عزیزترینم دراین مصاف سنگین با دین فروشان دنیاطلب.

عزیزترینم!
باورت می شود که این چهارمین سالی است که بی تو به پیوند مقدس زوجیتمان می اندیشم در آن روز سرد بهمنی؟! آری سال اول در ناباوری گذشت و سال دوم به اسفند بازداشت من منتهی شد و تو گویی نوعی تجدید پیمان بود در زمستانی سیاه میان ما و سال سوم با ننگی که بر دامان مهاجمان و آمرانشان به خانه مان و قصه سازی ها برای به خیال باطلشان بی آبرو کردن خانواده مان گذشت. سی سالگی پیوندمان بود و فاطمه می خواست برایمان خاطره انگیزش کند. اما سیاه دلان پلشت کردار برایمان خاطره انگیزش کردند. راهی که ما در پیش گرفتیم از میانه پایتخت به سوی جماران تا یکی شویم با کشاندن دخترکمان به منکرات خواستند خاک فراموشی بر آن بپاشند. زهی خیال باطل! پرونده شکایت من از آمر این هجوم به خانه ای که صاحب البیت از آن غایب بود و به یغما بردن وسایل شخصی او هنوز در دادسرای انتظامی قضات لابد خاک می خورد! مهم نیست ما این پرونده ها را برای سرای باقی نیاز داریم که رئیس محکمه اش نیازی به اسباب مادی برای رسیدگی به شکایت و صدور حکم ندارد. آن جا اصلا شاکی لازم نیست همه اعمال ذره ذره حساب رسی می شود. و آن دادستانی که با لبخند استهزاء آمیزش همه احساسات پاک فرزند ما را در شب هجوم به سخره گرفت، لنگ لنگان در پیشگاه حضرت حق حاضر خواهد شد و زبانش برای هرنوع دفاع از خود الکن خواهد ماند این را حس مادری به من الهام می کند و آموزه های دینی مان مهر تأیید می زند.

و افسوس که این همه برای دشمنان قسم خورده کینه توز تو کفایت نکرد و در آستانه چهارمین سالگرد ازدواجمان بی حضور تو پیشاپیش هدیه منحصر به فردی برایمان تدارک دیدند. یعنی به اندازه بزرگی و محبوبیت تو نزد بندگان خوب خدا تلاش کردند تا هدیه شان درخور باشد و البته برایش هزینه های گزاف پرداختند. هزینه بیچارگی و مسکنت و ذلت و بدبختی. هزینه بد داوری شدن در همین دنیای فانی توسط هر بیننده ای حتی هواداران اصولگرایشان و بدنام تر شدن. آری عزیزِجان نتیجه همه تلاش هایشان برای سرک کشیدن در زندگی خصوصی ما و چاردیوار حقیقی و مجازی خانواده مان و دوستان خانوادگی و برآیند همه سرقت هایی که از خانه و زندگی مان کردند از هارد کامپیوتر دخترک گرفته تا عکس برداری از اتاق خوابش تا ربودن آلبوم های خانوادگی و عکس های خصوصی، حالا که دیگر حنای شنودهایشان رنگ ندارد از صوت و کلام و واژه به تصویر و شکل و شمایل بدل شد تا ثابت کنند خانواده ما دچار انحطاط اخلاقی است. می بینی نازنین! بداخلاقان زشت سیرت مکار قرعه فالشان این گونه بدآمد که مورد شماتت بزرگترهای هنوز دربند انسانیت مانده یا درس تبلیغات منفی و معادلات اجتماعی صحیح خوانده شان قرار گرفتند. خلاصه آن که این طفلکی ها هر زحمتی که می کشند تا راهی به سوی برنده شدن د رمقابل صداقت و عزت تو باز کنند نه تنها از آن طرفی نمی بندند بلکه باز هم امتیازی به نفع تو به سبد داوران واقعی که مردم باشند می ریزند و خشم خدای را نسبت به اعمال کریه شان بر خود روا می دارند. بگذریم.

مهربانم!
حالا چهارمین سال هم رسید و چهارمین بهمن که بی حضور تو در کنارمان آغاز شد و اینک به ششمین روزش رسیده ایم. باورمی کنی لحظه لحظه این روزهای تهیِ من تنها با یاد آرام بخش تو پر می شود؟ باور می کنی چرا که نه. مگر خود تو هرگاه که کتاب را بر زمین می گذاری و یا قلم را، همه خاطرت با یاد ما پر نمی شود؟ مگر نگاه مهربانت بر تصاویر ما که مقابل دیدگان نهاده ای ثابت نمی ماند و بر همه یادگاری های خانه و اهالی آن؟! باور می کنی خوب می دانم. باور می کنی که در نبود تو هیچ چیز جای تو را پر نمی کند. هیچ شادی بی تو طعم ندارد. هیچ تفریحی برای ما رنگ ندارد. نام قشنگ تو هر لحظه ورد زبان ماست. دیروز فاطمه می گفت: یادت هست بابا وقتی که وارد خانه می شد بلافاصله با نوعی هراس تو را صدا می زد؟ فخری! و اگر کمی دیر جواب می دادی همه جا دنبالت می گشت. می بینی مادر چه زود همه چیز عادت می شود؟! می دانم در انفرادی این روزهایت نیز هرگاه کتاب را زمین بگذاری ناخودآگاه مرا صدا می زنی اما وقتی جواب نمی شنوی دیگر نمی توانی دنبالم بگردی تا پیدایم کنی! من اما در گوشه گوشه این خانه تو را پیدا می کنم. در خواب در بیداری.

من این روزها که دیر و سخت می گذرد تنها در خاطرات گذشته نمانده ام، هرچند که خاطره خوانی داروی آرام بخش این سال های کودتایی من است. من امروز را تماشا می کنم و تو را می بینم که داری ذره ذره آب می شوی و خود بی اعتنا به این روند فرسایشی که در خانه ارواح خبیث بددلانه برایت تقدیر کرده اند، فردا را آن چنان روشن و شفاف می بینی که دلت نمی خواهد هیچ کس تو را از این رویای زیبا به در آورد و به زمان حال بکشاند. تحلیل هایت از گذشته و امروز آن چنان واقعی و نزدیک به صحت تمام است که پیش بینی های آینده ات را کاملا قابل باور می کند و آن وقت آدم دلش می خواهد پای در رکاب تو بگذارد برای رها شدن از این جزمیت ها و قطعیت های امروز! وقتی که من تو را درست وسط راهی که به نیک فرجامی منتهی می شود این چنین ایستاده و خرامان می بینم شرمم می آید از تنهایی خود در کویر و برهوتی که بدسگالی نامردمان ابلیس خوی برای همه مان فراهم آورده شکوه کنم. چشمان امیدوار تو مرا از دنیای کوچکم به دنیای فراخ تو می کشاند کاش از پشت آن شیشه های لعنتی دست مرا می گرفتی و مانند قصه های دوران کودکی به من می باوراندی که با یک چوبدستی معجزه گر می شود روزهای خوشبختی را فرادید آورد تا در پایان هر ملاقات شیشه ای دل من پشت کابین جا نماند و چشمانم از زیر پرده فروافتاده گام های استوار تو را که با شتاب راه را تا اقامت گاه انفرادی ات طی می کند بدرقه نکند. کاش دست مرا می گرفتی و با خود می بردی تا همه آنان که در این روزگار زور و زر و تزویر، دیگر عشق را باور ندارند، معجزه عشق را با تمام وجود درک کنند.

گرانبهاترین سرمایه عمرم!
این نامه ششم از مجموعه نامه های بهمنی را تقدیم تو می کنم با این امید که بهمن برایمان نوید بخش سلامت و سرور باشد. سروری که با رهایی جوانانی از مظلومین در بند آغاز شد و با تبعید غیرقانونی عزیزانی دیگر به تلخی گرایید و ما مبهوت از این نوش و نیش های هم زمان در آستانه میلاد پیامبر رحمت حضرت محمد (ص) هنوز امید آن داریم که با عقلانیتی دوباره دل ها و جان ها و خلق ها محمدی شود و کارها به سامان آید و در پی آن وحدتی که از آن سخن می رانند و هفته ای را به نامش کرده اند حاصل آید انشاء الله.

با بهترین آرزوها و با تقدیم هزاران شاخه گل و بوسه و لبخند برای این مناسبت های مبارک

فخری تو که زندانی خاص بیت شریف هستی!
ششم بهمن ماه هزار و سیصد و نود و یک

منبع: نورروز



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.