• صفحه اصلی
  • » بسیجی واقعی، با مردم بود و با مردم ماند تا جاودانه شد...

» حمید باکری

بسیجی واقعی، با مردم بود و با مردم ماند تا جاودانه شد

از حمید باکری سخن می‌گوییم. از کسی که نام‌اش را در روزهای طلایی با هم بودن، مردم فریاد زدند. سال ۸۸، سال بیرون آمدند نام متبرک شهدا از انحصار حکومتی بود که یک عمر از نام این شهدا ارتزاق کردند و صدا را بر خانواده‌ها بستند. اما سال ۸۸، سال جدایی سره از ناسره بود. باید همچون باکری‌ها زندگی کنید و چنان مرگی داشته باشی که ربع قرن بعد از شهادت‌ات مردم در خیابان نام تو را فریاد کنند که: «بسیجی واقعی، همت بود و باکری»

جزیره‌ای که «مجنون» بود

بعد یه روزی عده‌ای رفتند پیش آقا روح‌الله حرف‌هایی زدند، چیزهایی خواستند، پیر دلش شکست قطعنامه را پذیرفت آن شد که دانستید جنگ تمام شد، جنگ دیگری شروع شد. خیلی‌ها آمدند گفتند: ما هستیم، ما بودیم، ما می‌خواهیم، ما می‌گوییم، از این حرف‌ها، تازه کار از اینها هم گذشته بود.
گام‌هایم را دارم تندتند برمی‌دارم، دیرم شده یکی آمد و اولویت دیگری داشت قبل از خوزستان از خیلی‌ها هم که انتظار می‌رفت حرفی بزنند لام تا کام نگفتند مگر فرزندت که گفت: بابا هنوز پیکر بابام و خیلی از باباها اونجاست. خلاصه ما داریم روزگار می‌گذرانیم. سوالی دارم ازت؛ ترا به روح داداشات از آن بالاها به ما نمی‌خندی. نمی‌گویی اینها دیگه کی هستند آقا مهدی «چوخ دانشتیم باقشلا». باقشلا السلام علی المزمل به الدما.

شهید باکری به روایت همسرش: حمید با خدا حساب و کتاب داشت

حمیدی که کارش را بلد بود و جوانی بود که آماده شده بود برای انقلاب کار کند، خیلی بد بود که خانه‌نشین شود. از هر کی که او را می‌شناخت، سوال کنید همین را می‌گوید. حمید همه‌اش می‌گفت واجب کفایی، واجب عینی. می‌گفت فاطمه من چون این کار را بلد هستم، باید بروم انجام بدهم. اصلا با اینها حساب کتاب نداشت. با خدا حساب کتاب داشت. آخرین مسوولیت حمید در بسیج آذربایجان‌غربی بود. وقتی استعفا داد یک نفر جای او آمد. از حمید سوال کردم این کسی که جای تو آمده کارش را بلد است؟ با اعتمادبه‌نفس برگشت و گفت آره که بلد است. بهتر از من بلد است.

نامه ای به دختر شهید زین الدین

انصافا شرایط زندگی ما بعد از حمید همین‌طور بود. مشکلاتی که شاید برای دیگران آسان و پیش‌پاافتاده بود، برای ما اگر ذره‌ای هم بود وقتی از آن بالا رها می‌شد به ما که می‌رسید بهمنی بود که ما به سختی رفع می‌کردیم. شهادت مهدی زین‌الدین یک یادگار داشت و آن هم مثل بقیه فرزندان شهدا، فقط لیلا بود. و به لیلا می‌گویم «لیلا جان سال‌ها در کنارت بودم و انتخاب حضور در کنار تو، به‌عهده پدر بزرگوار تو بود احساس می‌کنم او آگاهانه ما را انتخاب کرد و من بنده سر تا پا تقصیر شرمنده تو هستم. من در آن زمان کوتاه موفق به دیدن پدرت نشدم و دعا می‌کنم بتوانم روزی که پدرت را ملاقات می‌کنم برای همه کم‌کاری‌هایم در قبال عزیزی مثل شما، توجیهی داشته باشم. لیلا جان شرمنده»

هدیه برای مردم ایران و خانواده باکری، بر گشت به آرمان های شهداست

از نظر اینجانب بارها پیکر حمید و آقا مهدی برگشته اند و ادبی که از این دو برادر سراغ دارم، منتظرند تا همه بر گردند . و هدیه برای مردم ایران و خانواده باکری بر گشت آرمانهای آنهاست . خدایا ما هر چه در راه تو داده ایم پس نمی گیریم فقط ما را ازدست نادانها نجات بده.

نماز عشق /شهید باکری از زبان همسرش در صدا و سیما

تصاویر زیر در سالهایی از صدا و سیما تهیه و پخش شده است که هنوز خانواده شهدا و به تعبیر امام امت چشم و چراغهای این ملت در رسانه سانسور نمی شدند.

خدا را شکر که ظلم را توجیه نکردیم و ذلیل نشدیم

نمی‌دانم چرا دوست دارند مجبورمان کنند خاطراتی را تعریف کنیم که ممکن است آبرو از خیلی‌ها ببرد. / شهید همت گفت: چگونه زن جوانم را در دنیایی تنها بگذارم که یک مرد در آن پیدا نمی‌شود؟! / آقای شریعتمداری ادعا کرده‌اند که شهدا را بهتر از ما می‌شناسند. اما چرا در این بنده خدا از صفات بارز شهدا دیده نمی‌شود؟!

چـرا سرداران جـــنگ فریــاد نمی‌زنند؟

ما بیش از هر چیزی باید از تحریف ارزش ها و مفاهیمی که در انقلاب ما بود جلوگیری کنیم و گفتارها و رفتارهای خلاف آن را نقد کنیم. دل اکثریت ملت با حرف‌هایی است که ما می زنیم. اگر اکثریت قاطع مردم حرف اصلاح طلبان را قبول ندارند، چرا بخشنامه می کنند دستگاههای رسمی هیچ حرف و خبری از این طرف را منتشر نکند؟

نوا نما / بسیجی واقــعــی هــــــمت بود و باکــــــری