سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » زندانی که در آن لیوان، قاشق و صابون ممنوع بود...

زندانی که در آن لیوان، قاشق و صابون ممنوع بود

چکیده :پس از افشای فیلم بازجویی‌های قتل های زنجیره ای در سال ۱۳۷۹، که حکایت برخورد بازجوهای انقلابی بود. برای دومین بار با هک شدن دوربین‌های مدار بسته ی زندان اوین گوشه‌ای از حکایتها رفتار با زندان‌های آشکار شد؛ در این فضا فرصتی پیش آمد تا من هم اشاره ای هر چند کوتاه، گوشه‌ای از زندان‌های دهه هفتاد خودم را بازگو نمایم تا زمینه اصلاح این رفتارها، فراهم...


رضا احمدی

در نیمه اول دهه هفتاد معمولاً صدای انتقاد و اعتراض کورسویی هر از گاهی از قم بلند می‌شد. نامه ی ۱۲ صفحه‌ای آیت الله منتظری خطاب به مردم ایران در سطح وسیعی پخش شده بود. در آن زمان نه فضای مجازی بود نه تلگرام نه واتساپ و نه…

پس از انتشار نامه آیت الله منتظری، سعید امامی با پروژه ی عزل و حذف ایشان به قم سفر کرد تا علما و مدرسین حوزه علمیه قم را با پروژه‌ی خود همراه سازد. و ایشان را از مرجعیت عزل و از اذهان حذف نماید تا دیگر صدای اعتراض و انتقادی از قم بر نخیزد. علما و مدرسین، زیر بار فشارهای باند سعیدامامی نرفتند. خدا همه آنها را رحمت کند.

جلسه تبلیغاتی و توجیهی با سخنرانی سعید امامی در مدرسه ی دارالشفا برگزار کردند و بر علما فشار آورند و طرفداران خود را توجیه نمایند. من هم سری به آنجا زدم، سعید امامی با پیراهن سفید یقه ی آخوندی و نعلین در حال سخنرانی بود.

پس روز بعد در۳۰/ مهر /۱۳۷۳، به خانه ما ریختند، پس ازچند ساعت بازرسی مرا به اتهام فعالیت علیه نظام بازداشت کردند و همزمان آقایان سید ناصر کافی موسوی و آقای غلامرضا حجتی نیز بازداشت شدند. باز جویی‌ها ی بسیار مفصلی در قم و تهران صورت گرفت که خود مثنوی بود. پس از پنج ماه بی‌خبری از خانواده و فشارهای‌های جسمی و روحی، پرونده به دادگاه ارسال شد در بازجویها حکم مرا به من ابلاغ کردند. در جلسه دادگاه قاضی حکم به سه سال زندان تبعیدی و پنج سال تبعید را صریح اعلام کرد. در ۸ فرودین ۱۳۷۴ مرا از زندان قم به زندان کرمان تبعید کردند. دادسرای ویژه روحانیت کرمان مرا به زندان مواد مخدر تحویل دادند.

پس از افشای فیلم بازجویی‌های قتل های زنجیره ای در سال ۱۳۷۹، که حکایت برخورد بازجوهای انقلابی بود. برای دومین بار با هک شدن دوربین‌های مدار بسته ی زندان اوین گوشه‌ای از حکایتها رفتار با زندان‌های آشکار شد؛ در این فضا فرصتی پیش آمد تا من هم اشاره ای هر چند کوتاه، گوشه‌ای از زندان‌های دهه هفتاد خودم را بازگو نمایم تا زمینه اصلاح این رفتارها، فراهم آید.

پس از تبعبد به کرمان، تحویل زندان مواد مخدر شدم. در بدو ورود افسر نگهبانی که مرا پذیرش کرد، بسیار تعجب نمود. سربازی که ساک پر از کتاب مرا بازرسی می‌کرد، پرسید تو را چرا اینجا آورده‌اند؟ سرباز دیگر آمد گفت: همه لباسهایت را بیرون بیاور و لخت شو. پیراهن و شلوارم را در آوردم، گفت: شورتت را هم در بیاور، و ده مرتبه بلند و پاشو کن. به او اعتراض کردم گفت: این قانون و مقرارت اینجاست ، باید همه برهنه شوند.

افسرنگهبان از دیدن من متأثر شده بود، به سرباز گفت: ایشان را به‌اتاق سه ببر که بهتر است. وارد اتاق که شدم، چشمم جایی را نمی دید.چون لامپی نداشت. سرباز درب را بست. نوری از سوراخ بالای درب به‌چشم می‌خورد. دم درب نشستم. زندانی‌ ها دورم را گرفتند، چشمم به تاریکی عادت کرد، اتاق قدیمی طاق چشمه ای نمور بود، وقتی گفتم مرا از قم به اینجا تبعید کرده‌اند، پرسیدند مگر آخوندها هم معترض هستند. یکی از زندانی‌ها که مسن تر بود گفت: اینها طرفداران منتظری هستند. بوی بدی می‌آمد. دهنم خشک شده بود، ظرف سفید رنگی کنار درب قرار داشت، پرسیدم این ظرف آب خوردن است؟ همه با خنده جواب دادند این شاش (ادرار) است. در کنار آن سطل قرمز رنگ هم برای مدفوع بود. در این اتاق ۱۵ متری، سی نفر بودیم، هر روز سه وعده ، نیم ساعته هوا خوری و دستشوی می‌دادند. هر نفر ۵۵ ثانیه حق توالت داشتند، وقتی درب اتاق باز می شد، همه پشت درب توالت صف می‌کشیدند. هر روز سه دقیقه حق دستشویی داشتیم. با توجه به اینکه بعضی از زندانیان هم اتاقی در حال ترک اعتیاد بودند، دچار اسهال و استفراغ می‌شدند، وقتی که به توالت می‌رفتند، نمی‌دانستند چکار می‌کنند. برای وارد شدن به توالت باید پاچه‌های شلواررا بالا کشید، چون اطراف سنگ توالت پر از مدفوع بود. صابون و مایع دستشویی در اینجا ممنوع بود. اگر کسی بیشتر نیاز به دستشتویی داشت، ظرف سفید رنگی در اتاق هست که مخصوص ادرار بود، آنجا کارش را می کرد. کسانی که در حال ترک بودند، معمولا دچار اسهال و استفراغ می‌شدند. درب اتاق را باز نمی‌کردند یا باید در شلوار خود را خراب می‌کردند یا روی سطل کنار درب در مقابل چشم همه مدفوع می‌کردند، زندانیان دیگر از چنین صحنه‌های چندش آور، چه حالی پیدا می‌کردند؟ نهار و شام در چند تا سینی می‌ریختند و باید بدون قاشق با همان دستی که هفته‌ها رنگ صابون و مایع را ندیده بود، می‌خوردند. و بعصی هم که اصلا دست نمی شستند اگر هم غذا نمی خوردیم ، گرسنه می‌ماندیم. زندانی‌ها‌یی که در حال ترک بودند بی‌اختیار، وسط سینی غدا، یا کنار آن استفراغ می‌کردند. برای نوشیدن آب هم لیوان نبود، پارچ کثیف قرمز رنگی بود که همه آن را سر می‌کشیدند. من از آن پارچ آب نمی-نوشیدم، تا وقت هوا خوری در توالت بنوشم.



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.