سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » در رثای آن بهار که نیامد؛ به یاد استاد رضا بابایی...

در رثای آن بهار که نیامد؛ به یاد استاد رضا بابایی

چکیده :بهار بود. بهار بارانی. بهاری که صحرای مرده شقایق می‌زاد و کوه پیر به سبزه‌های نورسته نفس تازه می‌کرد. او کنار جاده بود و ابرها می‌آمدند، ما جسور بودیم و از او دور شدیم. به گام‌های جوان از سینه‌کش کوه بالا رفتیم. دره سبز و مه‌آلود بود. ابرهای سیاه می‌آمدند و ما بر بالای کوه ایستاده بودیم. لحظه‌ای زمان ایستاد و سپس برقی از ابرها جهید و بر زمین خیس فرود...


از طرف خانواده استاد رضا بابایی

باران می‌بارید که رضا بابایی را به خاک سپردیم. در پیش دیدگانمان آخرین شعله‌ی زندگی او، چون اخگری، میان خاکِ مرطوب گور خاموشی گرفت. جهان جان و خرد را از او ستاند و از آن پدر و همسر تنها جسمی برجای گذاشت.

چگونه باید باور کنیم آنکه صدایش را به یاد داریم، دیگر ما را صدا نخواهد زد؟ آنکه چهره‌اش را، بی‌نیاز به هیچ تصویری، پیش چشم داریم دیگر نخواهیم دید؟ آیا آن کسی که بود، دیگر نیست؟
چشم‌هایمان را می‌بندیم. باید نشانی از او بیابیم؛ زیرا در جهان چیزی برای همیشه از دست نمی‌رود.

بهار بود. بهار بارانی. بهاری که صحرای مرده شقایق می‌زاد و کوه پیر به سبزه‌های نورسته نفس تازه می‌کرد. او کنار جاده بود و ابرها می‌آمدند، ما جسور بودیم و از او دور شدیم. به گام‌های جوان از سینه‌کش کوه بالا رفتیم. دره سبز و مه‌آلود بود. ابرهای سیاه می‌آمدند و ما بر بالای کوه ایستاده بودیم. لحظه‌ای زمان ایستاد و سپس برقی از ابرها جهید و بر زمین خیس فرود آمد. گوشواره‌ها جرقه‌ زد و بدن‌ها لرزید. چون خرگوشی تازی‌‌دیده از میان بوته‌ها به پایین دویدیم. آسمان فرازمان می‌غرید و ما به سوی او می‌دویدیم، او که هنوز آرام و استوار برجای بود، به سوی او که کوه بود.

تابستان بود. گیلاس‌های باغ رسیده بودند. آفتابِ زرد بود و او نشسته در بالکن با عقل آبی سخن می‌گفت. در دوردست برگ‌های سپیدار زیر نور طلایی غروب می‌رقصیدند. می‌دانستیم که این وحی مقدس، این غروبِ دل‌انگیزِ سپیدار در پس‌زمینه‌ صدای آرام او تاب زمان را نمی‌آورد. می‌دانستیم که خاموشی و اندوه فراخواهد رسید. اما گوش و چشم به سوی صدا و نور گشودیم و جهان در صلح شد. به او نگاه کردیم که با جهان در صلح بود، به او که یکپارچه صلح بود.

پاییز بود. آسمان درد بود. زمین رنج بود؛ بر خود می‌پیچید، از رنجی که از آن او بود، از رنجی که از آن ایران بود، از رنجی که برای انسان بود. روزها خرچنگی درون بدنش رشد می‌کرد و شب‌ها بر استخوانش چنگ می‌انداخت. پاییز بود و درد دستش او را زمینگیر کرد؛ و به این می‌اندیشید چرا آن دست که برای معاش گندم دیگران را درو می‌کرد، چون به آراستن گل‌های باغ خود رسید ناتوان شد؛ چرا سرنوشتی که شایسته‌ی او بود از او دریغ شد. به او خیره شدیم که با سرنوشتش در ستیز بود. به او که سراسر ستیز بود.

زمستان بود. اما او آب می‌شد. فرو می‌رفت در صندلی، در تخت، در بیمارستان ، در شعر، در میان واژه‌ها. کمرنگ می‌شد. می‌نوشت و با هر نوشته‌ای محو‌تر می‌شد؛ چون رودی که در مسیلی خشک می‌رفت و مصب دریا را نمی‌یافت، اما آنچه در کنارش بود را، به بهای جان، زنده می‌کرد. رودی را دیدیم که در خاک فرو می‌رفت. کسی را دیدیم که زندگیش به سرودی می‌ارزید.

جهانِ مادر حق ازلی خویشتن را بازستاند و رضا بابایی به راهی رفت که هر موجودی در این جهان می‌رود. پدری رفت و همسری از دیده نهان شد، اما یاد او در میان واژه‌هایش و قلب‌های ما زنده است، همچون نسیمی که بر چمنزار بگذرد.

(منتشر شده در روزنامه سازندگی در تاریخ ۱۳۹۹/۰۱/۳۰)



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.