سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
» گفت وگو با جواد مجابي به بهانه انتشار كتاب سرآمدان هنر نو

هنر «بايد» ندارد

چکیده : آفرينش در خلوت انسان و در استوديوي هنرمند رخ مي دهد. شرايط بيروني آنقدرها در آفرينش هنري هنرمند موثر نيست، منظورم از آنقدرها اين است كه شرايط بيروني كاملادر آفرينش هنري هنرمند موثر نيست، بلكه فقط يكي از عناصر موثر است. هنرمند كار خودش را عرضه مي كند، ولي اگر شرايط بيروني براي عرضه هنري آماده نباشد، كار هنري ديده يا درك نمي شود و نقش شرايط يا نهادها در اين حالت معلوم مي شود...


كتاب «سرآمدان هنر نو» مجموعه جديد مقالات جواد مجابي در حوزه هنرهاي تجسمي اخيرا توسط نشر به نگار منتشر شد. كتابي كه بيشتر شامل مقالات دهه 1380 مجابي مي شود. انتشار همين كتاب و بازخواني نوشته هاي او درباره هنرمندان و هنرهاي نو بهانه اين گفت وگو شد. گفت وگويي كه با مراحل انتشار كتاب آغاز و به عمل نقد، نظريه هنرهاي تجسمي و ديگر مسائل هنرهاي تجسمي انجاميد.

جواد مجابي يكي از معدود كساني است كه در طول بيش از 40 سال و به تداوم درباب هنرهاي تجسمي ايران و هنرمندان نوشته است و از همين رو بسياري از آرا و عقايدش ارزش بازخواني و مطالعه دارد. در چند سال گذشته و با انتشار مجموعه مقالات و كتب مشابه است كه مجموعه يي از آرا و نظرات منتقدان، روشنفكران و هنرمندان ايراني درباره هنرهاي ايران فراهم مي شود و در دسترس قرار مي گيرد تا تصويري كلي از نقد هنرهاي تجسمي ايران فراهم شود.

آفرينش در خلوت انسان و در استوديوي هنرمند رخ مي دهد. شرايط بيروني آنقدرها در آفرينش هنري هنرمند موثر نيست، منظورم از آنقدرها اين است كه شرايط بيروني كاملادر آفرينش هنري هنرمند موثر نيست، بلكه فقط يكي از عناصر موثر است. هنرمند كار خودش را عرضه مي كند، ولي اگر شرايط بيروني براي عرضه هنري آماده نباشد، كار هنري ديده يا درك نمي شود

به نظر من سال 37 از اين نظر اهميت دارد كه تا پيش از آن هنر مدرن بين خاص و عام انكار مي شد، خواص منظورم حتي گروه هاي روشنفكري كه به شكلي به حزب توده وابستگي داشتند، هستند، چون اينها هم معتقد بودند كه هنرمند بايد براي مردم نقاشي بكشد، حتي روشنفكران اروپا رفته هم با ايدئولوژي به هنر مدرن نگاه مي كردند

كتاب حاضر، شامل كل مقالات شما در حوزه هنرهاي تجسمي است يا گزيده يي از نوشته هاي شماست؟

اين كتاب گزيده يي از مقالاتي است كه در طول چند سال گذشته چاپ شده. بيشتر مقالات شامل نوشته هايي هستند كه در طول دهه گذشته به چاپ رسيده اند و تعدادي هم به سال هاي قبل تر برمي گردد، مثل گفت وگوي من با تناولي، محصص و زنده رودي كه به سال 1347 برمي گردد. اين مقالات به سه چهار گروه تقسيم مي شوند، گروه اول مقالاتي است كه من براي مقدمه كتاب ها نوشتم: وقتي قرار بود مجموعه آثار يك نقاش منتشر شود، از من مي خواستند كه مقدمه يي بنويسم و من هم براي نقاشاني كه دوست داشتم، مي نوشتم، اين دسته از نوشته ها شكل تحليلي تري دارند، هم زندگينامه اند و هم تحليل آثار و دوره بندي كارهاي هنرمند. بعضي از مقالات اين كتاب، به دلايلي خاص مربوط مي شوند، مثلاديدم كه درباره بهمن محصص مطالب اندكي نوشته شده، منابع كم است و كساني كه بهمن [محصص] را نديده بودند، طبيعتا نمي توانستند آن طور كه بايد با آثار ارتباط برقرار كنند، من چون دوره هاي مختلف كار بهمن را ديده و با او دوست بودم، درباره اش نوشتم. يا درباره اردشير محصص كه سال ها با هم همكلاس بوديم و بعد دوست مانديم. بعضي ديگر از مقالات به مناسبت هايي خاص نوشته شده اند، مثلاهنرمندي از دست رفته يا بزرگداشتي بوده كه من براي آن هنرمند نوشته ام، اين نوشته ها البته نسبت به ديگر نوشته ها وجه تحليلي كمتري دارند و بيشتر گزارش كار هستند تا تحليل آثار. بخشي از مطالب اين كتاب هم به جريانات كلي هنرهاي تجسمي مي پردازد، مثلابه اينكه وضع هنرمندان در چند سال گذشته چگونه بوده، يا وضع رسانه ها چگونه بوده يا كاريكاتور در سال هاي گذشته چه رشدي داشته. اگر بخواهم خلاصه كنم، اين كتاب حاصل نوشته هاي دهه اخير است، به اضافه تعدادي مقاله از قبل تر كه به آن اضافه شده.

عنوان كتاب بر هنرمندان تاكيد دارد، در حالي كه آنچه جالب است، اين است كه ما داريم مقالات شما را در حوزه هنرهاي تجسمي مي خوانيم، در مقدمه نوشته ايد كه خود را بيشتر اديب مي دانيد تا منتقد، به اين دليل است كه بر هنرمندان تاكيد كرده ايد و نه بر نام خودتان؟

اين موضوع برمي گردد به سليقه من در حوزه هنر و ادبيات. من از پنج، شش سالگي نقاشي مي كنم، همه بچه ها در همين سن نقاشي را شروع مي كنند ولي من 60، 70 سالي به اين كار ادامه دادم. از يك دوره به بعد فكر كردم كه درباره نقاشي كه اينقدر دوستش دارم، بنويسم. از سال 1337 به بعد هم من غالب نمايشگاه هايي كه برگزار شده اند را ديده ام. نخستين بار حوالي سال 37 من در باشگاه مهرگان با هنر نو آشنا شدم، سال دوم دانشكده حقوق بودم و آمده بودم تهران و با نقاشي مدرن آشنا شدم، قبل از آن با هنر نو مواجه نشده بودم. مي دانيد كه سال 37 سال مهمي در هنر مدرن ايران است، چون نخستين بي ينال تهران در اين سال برگزار شد. بعد از آن نوشتن درباره نقاشي ادامه دار شد، آثار بعضي از نقاشان را در نمايشگاه ديده ام، آثار بعضي را تابلو به تابلو ديده ام، بنابراين در كنار شعر و قصه كه كار اصلي من بوده، يكي از كارهاي من پرداختن به نقاشان و مجسمه سازان بوده. هم آشنا بودم، هم دوست داشتم و هم اينكه به نوعي روي شعر و قصه من هم تاثير گذاشته.

اين كتاب درباره سرآمدان هنر نوي ايران است، يعني كساني كه براي مدت طولاني كار كرده اند و تثبيت شده اند، مثل محصص، تناولي، سعيدي در اين بين راجع به چهار پنج هنرمند جوان هم نوشته ام كه بيشتر جزو حاشيه هستند، در مورد اين هنرمندان تثبيت شده، مساله اين بود كه اين هنرمندان چگونه تثبيت شدند و چگونه مي توان به كار آنها نگاه كرد، در اين حالت مي كوشم كه به هنرمند به عنوان منتقد هنري نگاه كنم و نه يك نويسنده و شاعر و سعي كردم كه از درون آثارشان آنچه را اساس است را عنوان كنم. اينكه چرا به نقد نقاشي پرداختم به اين خاطر بود كه من خودم نقاشي مي كردم و علاقه مند بودم، دوم اينكه من چون شاعر و قصه نويس بودم و از سال 47 در روزنامه اطلاعات كار مي كردم، فكر كردم كه اگر به عنوان شاعر و قصه نويس درباره ادبيات بنويسم، يك مقدار عقايد خودم در شعر را در قضاوتم دخالت مي دهم و آثار كساني را مي پسندم كه با من همسو هستند، در اين حالت اين مشكل بزرگ پيش مي آيد كه شما باورهاي خودتان را به ديگران تحميل مي كنيد يا ديگران را طوري توصيف مي كنيد كه با شما همگن باشند. ولي فكر كردم كه در حوزه نقاشي چون من يك نقاش حرفه يي نيستم مي توانم بنويسم و منصفانه و از دور نگاه كنم و جانب كسي را نگيرم. چون مي دانيد كه عده زيادي از هنرمندان ما همديگر را قبول ندارند، من هم وارد اين دعوا نشدم و فقط تصميم گرفتم كه راجع به آدم هايي كه دوست ندارم، ننويسم. چون در آن موقع، در دهه 40 و 50 بيشتر مرسوم بود كه عليه هنرمنداني كه نمي شناختند موضع بگيرند، من به اين نتيجه رسيدم كه وقتي هنرمندي را دوست ندارم، چرا بايد درباره اش بنويسم. راجع به آد م هايي نوشتم كه فكر مي كردم كار خلاقه مي كنند، نوآور هستند و در عين حال بر جامعه تاثير مي گذارند.

اين روش را انتخاب كردم و لحن بسياري از نوشته هايم مثبت است، چون در ابتدا من كار اين هنرمندان را مي پذيرفتم. شيوه نقد من به اين شكل است كه من براي خودم مجموعه يي از اصول نداشتم كه هر هنرمندي كه با اين اصول هماهنگ نيست را طرد كنم يا هر هنرمندي تا چه حد با اين اصول هماهنگ است، سعي كردم كه از درون كار خود آدم ها، بد و خوبش را بشناسم و نشان دهم كه تو در اين شيوه ات 10 تا كار خوب داري، 15 تا كار متوسط داري و اگر در اين 10 تا كار يكي، دو تا كار خوب داشته باشي به اين خاطر است كه موفق بوده يي تا كمكي به خود هنرمند هم باشد: نقد گاهي خطاب به هنرمند است، گاه خطاب به مخاطبان هم است و كمك مي كند تا مخاطبان هم هنر را بهتر بشناسند. دهه 40، دهه يي است كه جنبش هنر مدرن داشت در همه زمينه ها به نتيجه مشترك مي رسيد، در اين دهه زد و خورد وجود داشت، شعر يا نقاشي مدرن را قبول نداشتند و آن را نوعي شارلاتانيسم مي شناختند. در دهه 40 هنر مدرن داشت تثبيت مي شد، در اين حالت منتقد دو كار مي توانست بكند، اول اينكه به خود هنرمند نشان دهد كه در چه قسمت هايي موفق بوده و از سوي ديگر به مخاطبان هنر كه با هنر مدرن ناآشنا بودند، نشان بدهد كه چگونه بايد به اين هنر نگاه كند. الان ديگر اينچنين نوشتن معني ندارد، چون از بديهيات است ولي آن زمان چون در آغاز جنبش بوديم، بسياري از افراد به نمايشگاه مي آمدند و از نقاش مي پرسيدند كه اين نقاشي تو چه معني اي دارد و اگر آن اثر مثلابه دردهاي بشري نمي پرداخت، انكارش مي كردند و گهگاه حتي كتك كاري مي كردند.

كار ما مشكل بود از اين نظر كه بايد توضيح مي داديم كه كار هنري هميشه با خواسته هاي مخاطب سازگار نيست و هنرمند گاه حرف خودش را مي زند، در نتيجه نوعي تعليم هم در اين نوع نقدها راه پيدا كرد كه البته الان دوره اش تمام شده و بايد به شكل ديگري به قضايا نگاه كرد ولي در آن دوره جا افتادن هنر مدرن و بعد از مدت طولاني كه اين نوع هنر انكار مي شد ما بايد از هنر مدرن حمايت مي كرديم تا بتواند جايش را در جامعه باز كند، در جامعه يي كه شناختي از آن نداشت، چون جامعه ايراني از جهت شناخت هنرهاي تجسمي آنچنان كه بايد قوي نيست، چون سابقه آشنايي با آن را ندارد. اگر به 100 سال قبل برگرديم نقاشي در كجا ممكن است ديده شود؟ شاهكارهاي ما در كتابخانه هاي سلطنتي نگهداري مي شدند، وضعيت نقاشي ديواري هم به همين شكل است چون در كاخ ها بودند، مي ماند پرده هاي دراويش و معركه گيران و نقاشي قهوه خانه يا همان عاميانه و مردمي، كه بهتر است به آن مردمي بگوييم و آنچه به غلط صنايع دستي خوانده مي شود كه به نظر من به آن هم بايد هنر مردمي گفته شود، كه شامل كاسه بشقاب، قلمدان، صندوقچه ها و امثالهم مي شود يعني اشيايي كه مردم مي ساختند و علاقه شان در ساختن مجسمه يا كشيدن نقاشي داشتند را به اين شكل نمود مي دادند. بنابراين مساله اين بود كه چگونه به هنر مردمي ارزش داده شود و در كنار آن هنر خواص هم معرفي شود و مردمي كه كاملاخارج از جريانات هنري بودند، علاقه داشتند ولي شناخت نداشتند، با اين هنر آشنا شوند.

موسيقي، شعر يا معماري وجود داشت، ولي الفباي نقاشي هنوز مشخص نبود و عامه مردم با آن آشنا نبودند، آنچه وجود داشت كتاب هاي چاپ سنگي، پرده هاي دراويش و هنرهاي مردمي بود. نوشتن در اين ايام بسيار مشكل بود، كساني مثل دكتر فاطمه سياح، جليل ضياءپور، سيمين دانشور و بعدها احسان يارشاطر، نادر نادرپور، نجف دريابندري و بعدتر پاكباز، آيدين آغداشلو و چند نفر ديگر كمك كردند كه چيزي را كه اصلاشناخته شده نبود به مردم بشناسانند و ارزشش را تبيين كنند و بگويند كه چه اهميتي دارد. اين كاري بود كه به نظر من منتقدان خيلي هوشمندانه انجام دادند، الان مي شنويم كه مي گويند ما منتقد نداريم، پس اين چند هزار صفحه يي كه در طول اين 90 سال نوشته شده، چي بوده، اگر اينها نوشته نمي شد، آيا خود مردم مي توانستند با حس هنرشناسي ذاتي شان به دركي از اين هنر برسند؟ طبيعتا نه، اين حرف بي معناست چون وقتي نقاش داريم، منتقد هم داريم، همچنان كه شاعر داريم و منتقد ادبي هم در كنارش داريم، اينها همگي از يك آبشخور بهره مند مي شوند، چطور ممكن است كه ما يك شاعر درجه يك داشته باشيم و منتقد درجه اول نداشته باشيم؟ وقتي شاملو هست، در كنارش براهني هم به عنوان منتقد درجه يك هست كه مي داند شاعر دارد چه كار مي كند. كار منتقد دشوارتر است، شايد چون يك هنرمند حس خلاقه و انرژي محبوسي دارد كه بايد به صورت اثر هنري ارائه كند، ولي منتقد بايد شناخت داشته باشد، زبان مردم را بداند و بتواند هم با هنرمند صحبت كند و هم با مردم و در عين حال راهي باز كند.

الان كسي منكر تاثير منتقدان سينما نيست كه واقعا كمك كردند تا سينماي به تر از سينماي متوسط يا بد جدا شود. در زمينه نقاشي هم كم و بيش چنين چيزهايي داريم ولي در بعضي حوزه ها هنوز اينقدر پيشرفت نكرده، مثلادر حوزه معماري هنوز منتقد نداريم، كساني هستند كه مي گويند، اين معماري زشت است يا اين شهرسازي اصولي نيست و نازيباست، ولي هنوز منتقداني كه بگويند چگونه مي توان اين نازيبايي را زيبا كرد، وجود ندارند، چون به هر حال يكي از كارهاي منتقد اين است كه جدا از اينكه شناخت مي دهد، پيشنهاد هم مي دهد، زيرا اگر پيشنهاد يا در واقع نظريه پردازي در نقد نباشد، بعد از مدتي نقد به غرولند مكتوب تبديل مي شود. چون صرفا گفتن اينكه فلان اثر خوب يا بد است، ارزش ندارد، آنچه ارزش دارد اين است كه توضيح داده شود كه نقاشي ايران نسبت به سابقه تاريخي اش كجا قرار دارد، و در سطح جهاني چگونه قضاوت مي شود. اگر نتوانيم اينها را پيشنهاد كنيم يا نظريه سازي نكنيم، يا اثر را براي خود هنرمند تبيين نكنيم، آنچه نوشته شده بيشتر اظهار فضل است. من سعي كردم تا نقدهايم اگر كار هنرمندي را مي پسندم و كار هنرمند ديگري را نه، پيشنهاد بدهم كه اين هنرمند بايد چه كار كند تا كارش بهتر شود و در فضاي هنري ما كارش در كجا قرار دارد و با اين فضا چه نسبتي دارد. من در اين كتاب بر دو اصطلاح خيلي پافشاري كرده ام، يكي «نوگرايي» است و ديگري «نوآوري». نوگرايي به اين معني است كه قبلاچيزي بوده، هنرمند مي آيد و آن را نو مي كند، ادامه مي دهد و تكامل مي بخشد، اين كار خيلي خوب است، ولي عده ديگري هستند كه چيزي را حدودا به وجود آورده اند اگرچه هيچ چيز به وجود نمي آيد و ادامه گذشته است، ولي عده يي قادرند كه از يك چيز موجود، چيزي فراتر به وجود بياورند، مثل زنده رودي و تناولي كه از اوراد، طلسمات و دست نوشته ها نقاشيخط را به وجود مي آورند، اين نوآوري است يا كاري كه ژازه تباتبايي كرد، او آمد و فولكلور شهري كه وجود داشت را در نوشته هاي خودش تجلي داد، اين نوآوري است ولي بعضي هستند كه بعد از اينكه ژازه تباتبايي اين كار را كرد دنبال كار او را مي گيرند و آن را تكامل مي بخشند. مثلاناصر اويسي و ژازه كساني بودند كه آمدند و از منابع تصويري سنتي استفاده كردند و الان ده ها نفر هستند كه در اين زمينه فعاليت مي كنند.

باز در مقدمه كتاب اشاره كرده ايد كه مقالات بر اساس تقدم و تاخر تاريخي منتشر شده اند، ولي اين تقدم و تاخر در بسياري از موارد به هم خورده است. چرا؟

بعضي از مقالات حذف شدند. قرار بود مجموعه مقالاتي را كه درباره نقاشي بود در اين كتاب منتشر كنم، بعد ديدم تعدادي از آنها در كتاب «نگاه كاشف گستاخ» منتشر شده بود، اگر آنها هم چاپ مي شد، اين كتاب كامل مي شد. وقتي تعدادي از مقالات را كنار گذاشتم، تقدم و تاخر تاريخي به هم خورد و بعضي از مقالات هم در ارشاد اجازه انتشار نگرفتند .

هم در مقالات و هم در گفته هايتان به نهادها اشاره مي كنيد، مثلاسال 1337 كه نخستين بي ينال تهران برگزار شد، در يكي از مقالات تان در اين كتاب هم درباره بي ينال سال 1372 نوشته ايد، يا به تاسيس دانشكده هنرهاي اشاره مي كنيد. شكل گرفتن و مستقر شدن هنر مدرن در ايران چقدر منوط به شكل گرفتن و استحكام اين نهادهاست؟

آفرينش در خلوت انسان و در استوديوي هنرمند رخ مي دهد. شرايط بيروني آنقدرها در آفرينش هنري هنرمند موثر نيست، منظورم از آنقدرها اين است كه شرايط بيروني كاملادر آفرينش هنري هنرمند موثر نيست، بلكه فقط يكي از عناصر موثر است. هنرمند كار خودش را عرضه مي كند، ولي اگر شرايط بيروني براي عرضه هنري آماده نباشد، كار هنري ديده يا درك نمي شود و نقش شرايط يا نهادها در اين حالت معلوم مي شود. خيلي قبل تر از سال 37 هنرمندان ما كارهاي اصيل انجام دادند ولي بسياري از اين كارها گم يا انكار شد يا ديده نشد، يا با دشمني رانده شد. مثلاآقاي ابولحسن صديقي كارهايي به عنوان نقاش مدرن كرده، ولي اين كارها را هيچ كس نديده بود، حتي خود ما كه نقد و تاريخ هنر مي نويسيم و به اين حوزه علاقه مند هستيم هم اين كارها را نديده بوديم ولي با تاسيس دانشكده هنرهاي زيبا بود كه موج هنر مدرن در ايران پا گرفت. وقتي در همين سال هاي اخير، كتاب مجسمه هاي آقاي صديقي منتشر شد، ما بسياري از اين نقاشي ها را ديديم كه تجربه هاي مهمي بودند. در واقع سازمان ها و نهادها اين امكان را فراهم مي كنند تا كارهاي مهمي را كه در انزواي هنرمند شكل گرفته عرضه و ديده شوند وگرنه نهادها نمي توانند به اين آفرينش شكل دهند.

البته بي ينال ها پنج گانه سمت و سويي به آفرينش هنر مدرن ايران دادند، ولي هنرمندان استقلال شان را حفظ كردند. در نتيجه نهادها به هنرمند كمك مي كنند تا هنرمند بيشتر شناخته شود، اما اينكه نهادها و شرايط بيروني بتوانند از يك آدم هنرمند بسازند، كاملامنتفي است. به نظر من سال 37 از اين نظر اهميت دارد كه تا پيش از آن هنر مدرن بين خاص و عام انكار مي شد، خواص منظورم حتي گروه هاي روشنفكري كه به شكلي به حزب توده وابستگي داشتند، هستند، چون اينها هم معتقد بودند كه هنرمند بايد براي مردم نقاشي بكشد، حتي روشنفكران اروپا رفته هم با ايدئولوژي به هنر مدرن نگاه مي كردند. يا در 10 سال اول بعد از انقلاب كه نقاشي به كما مي رود و هرچند نقاشي در آتليه ها رشد مي كند ولي بسياري از اين آثار عرضه نشده اند و به همين خاطر ما نمي دانيم كه در آن سال ها دقيقا چه اتفاقي افتاده. به گمان من شرايط بيروني به عنوان يك عنصر كمك كننده در آفرينش هنري هنرمند از اهميت برخوردار است، اما اينكه در شكل گيري ذهنيت هنرمند موثر باشد من ترديد دارم. معتقدم كه هنرمندان كساني هستند كه با ذهنيتي خاص به خلق آثاري مي پردازند كه اين آثار بيشتر به شرايط ذهني هنرمند مربوط هستند تا به شرايط بيروني: شرايط بيروني فقط كمك كننده است.

شما هنرمندان دهه 1340 را به سه گروه تقسيم مي كنيد: نوگرايان سنتي، نوگرايان آزاد و هنرمندان چپ. تا پيش از اين ما بر سر مطالعه هنر ايران دچار مشكل كمبود نظريه هستيم، اين نگاه به هنر ايران در دهه 1340 پيشنهاد شماست، آيا مي توان هنر ايران را كاملابر اين اساس خواند يا اين تقسيم بندي فقط در مورد دهه 1340 قابل استفاده است؟

در اين تقسيم بندي وجه غالب مطرح است و اكثريت آثار و نه همه آثار. به نظر من بيشترين آثار در دو بخش توليد شده اند «نوآوران سنتي» و «نوآوران آزاد». نوآوران سنتي كساني هستند كه از گنجينه هنري ايران استفاده كردند، نوآوران آزاد بيشتر به هنر جهاني نگاه مي كردند و نگاهي هم به داخل داشتند. در نگاه كلي، هر كس كه در ايران كار مي كند يا تربيت ايراني دارد، هويت ايراني اش در تابلويش منعكس مي شود و ديدنش چشم مسلح مي خواهد. باز در نگاه كلي يك گروه از هنرمندان از منابع تصويري داخلي استفاده كردند و فكر مي كردند كه سنت مي تواند در آفرينش اينها دخيل باشد و ايده شان اين بود كه سنت يك امر ريشه دار است كه در هر دوره نو مي شود و شما هم مي توانيد جزو نوكنندگان سنت باشيد. گروه ديگر معتقد بودند كه هنر يك زبان جهاني است كه هنرمند مي تواند با اين زبان جهاني حرف هاي خودش را بزند. نهادهاي فرهنگ ما از ابتدا تا امروز بر وجه اول تاكيد داشتند، از وزارت فرهنگ و هنر گرفته تا وزارت ارشاد، يعني معتقد بودند كه ما بايد از منابع داخلي خودمان استفاده كنيم در حالي كه الان، هم در ادبيات و هم در هنر، تقريبا اين قضيه با وجود اعلام مقامات رسمي عمل نمي شود، يعني شخص از طريق اينترنت با هنر جهاني آشنا مي شود. در گذشته هم عده زيادي اين گونه بودند كه معتقد بودند، زبان نقاشي به يك قسمت محدود نيست ولي تو در ايران زندگي مي كني و كارت رنگ و بوي ايراني پيدا مي كند. من تصور مي كنم كه آن نظريه كه منتقدان در آن دوره پيشنهاد كردند و روي آن كار كردند هنوز به نحوي قابل استفاده است. اين دو جريان دو قطب دور از هم هستند كه طيفي رنگارنگ بين شان قرار گرفته.

ولي اگر بخواهيم ساده بگوييم مي توانيم به اين دو جريان اشاره كنيم كه گاهي در هم ادغام مي شوند، گاهي از هم فاصله مي گيرند و گاهي با هم سنتز مي كنند. من تصور مي كنم كه هنوز هم مي توان با اين نگاه به هنر ايران نگاه كرد ولي گرايش ما الان به سمت زبان جهاني هنر است، و اينكه ديگر نمي توانيم به عنوان يك جزيره مستقل از جهان عمل كنيم. الان من تصور مي كنم كه يك نوع نوآوري ايراني متكي بر دانش و آگاهي جهاني دارد شكل مي گيرد. الان كميت عظيمي دارند كار مي كنند، ولي اين كميت عظيم، هنوز كيفيت درجه يكي از خود بروز نداده ولي زمان لازم دارد تا به كيفيت عالي برسد. كمي قبل تر كه داشتم، كاتالوگ بي ينال هاي بعد از انقلاب را ورق مي زدم، ديدم كه در آغاز آثار قالب هنرمندان شبيه هم بود يعني يك هنرمند درجه يك با يك هنرمند متوسط نزديك به هم كار مي كردند ولي هنرمند پيش رو كار كرده، ادامه داده ولي هنرمند بي بنيه درجا زده و در همان سطح مانده. چيزي كه خيلي اهميت دارد تداوم در كار است يعني استمرار چيزي است كه به نظر من خيلي اهميت دارد.

منبع: روزنامه اعتماد



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.