سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » برای زادروز بانوی انتخابگر رهنورد...

برای زادروز بانوی انتخابگر رهنورد

چکیده :کاش می شد به حصرگاه تو راه یابیم تا شاید بوی گل همیشه بهار یا مریم و یاس و رازقی و محبوبه شب را از آن کوی مهربانی استشمام کنیم. اگر بیرون بودی هر روز با هم راهی خانه مادری بودیم که راهزنان دلبندش را از او ربوده اند... اما نه این روایت خطاست تو اگر بیرون بودی دیگر تاب تحمل این همه ستم بر فرزندان و خواهرانت را نداشتی و ناله هایت دل شب را می شکست و صبح را می هراساند....


کلمه – فخرالسادات محتشمی پور:

سلام و سلامتی.

دیروز 28 مرداد هنوز در شوک رفتن بانوی غزل ایران بودیم که ناگاه یادمان آمد روز میلاد توست، بانوی رنگ و مهربانی و احساس!

صبحمان را با گپ زدن با زهرایت آغاز می کنیم و با احوالپرسی از نرگست ادامه می دهیم و با چاق سلامتی با کوکبت به پایان می بریم. و این گونه روزمان با تو و میوه های زندگی ات رنگ می گیرد. رنگ مهربانی. صدای دخترها صدای خود توست و تکیه کلام ها و تأکیدها و تأییدها و اصرارها همه آشنا. عجب شباهتی!

صبحمان را با هم آغاز می کنیم ما خانواده های زندانیان سیاسی. با احوالپرسی از کودکان دور از مادر یا پدر و با دلجویی از جوانک های شادی گم کرده حیران در کوچه های زندگی و با سلام به مادران که همه دلواپسی هایشان را در پس لبخندهایی که هرگز از ما دریغ نمی شود، پنهان می کنند. ما دم به دم به یکدیگر گل تعارف می کنیم و گاهی چای و شیرینی. شعر و ترانه هم هست؛ دروغ چرا؟!

ما هر صبح گاه برای هم انرژی مثبت می فرستیم هرچند خبرها هیچ خوب نیست. اما به اندک ها رضایت می دهیم و لبخند می زنیم زیرا می دانیم که کرور کرور جماعت هوادار سبزها چشم دوخته اند به ما با آرزوی دیدن لب خندان و روی گشاده مان. اخم که می کنیم دل های فراوانی می شکند مانند بلور و صدای شکستنش تا حوالی زندان می رسد و اخم های نگهبان سرخوشی که دارد روزهای آخر سربازی را می گذراند و دلش را پیش نامزدش گرو گذاشته در هم می رود! دل ها که به هم راه داشته باشد اندوه سرباز راهش را می گیرد و می رود می نشیند در دل دخترک چشم انتظار در برنج زارهای شمال یا ساحل خلیج فارس یا دامنه کوه های مغرب و دشت های شرقی و این سو و آن سوی سرزمین مان ایران عزیز. صدای شکستن دل را فقط خدا نمی شنود. انگار طنین آن تا آن سوی دیوارها هم می رسد. و ناگهان اندوه می جوشد از دل مظلومی که در انفرادی روزهای رفته را می شمارد تا به روزهای مانده نیندیشد!

بانوی انتخابگر رهنورد ما!

دیروز هم زمان با شنیدن خبر بد درگذشت بانوی شعر و شور، سیمین بهبهانی، یادمان آمد که در همین امروز خدا تو را به ما داده تا مهربانی و هنر و وفاداری و استواری و غیرت را یک جا بشناسیم! خدا را سپاس که تو را به ما داد تا همه خوبی هایت را طی سالیان ببینیم و امروز را به رخ آن هایی بکشیم که می خواهند با شلاق بنده های خدا را به بهشت بکشانند.

دیروز ما به کوی تو آمدیم شاید گل هایی را که به نام زنان و دختران زندانی نام گذاری کرده ای ببینیم. دلمان برای عزیزان دربندمان تنگ شده، برای بهاره که مادرش دلواپس زندگی اوست و همسرش از زندگی مشترک جز روزهای معدود مرخصی که به دوا و درمان می گذرد فقط روزهای ملاقات را به یاد می آورد که دست ها را به شیشه می چسباند تا بهار از آن سو گرمایش را تصور کند! برای مریم که همه سرخوشی های جوانی اش را باید در بند نسوان به نمایش بگذارد و خانواده اش در حیرت این همه ستمی که به او می رود باقی بمانند! برای ریحانه که بغض مادرش تنها زمانی می شکند که در چشم های من نگاه می کند و می پرسد حال همسرجان چطور است؟ می خواهد تا کی به روزه اش ادامه دهد؟؟؟ برای مرضیه که کسی نمی داند چرا باید در زندان باشد؟ برای ساجده که یک صبای کوچک را بیرون گذاشته و یک دل بزرگ را با خود به بند نسوان برده که همه دردهای عالم در آن جا می شود! و برای صبا. صبای حق جوی عدالت پیشه که جرمش روزنامه نگاری و خبرنگاری است.

بانوجان اگر بیرون بودی مانند ما غم هایت از نوع دیگری بود! از نوع حیرت و تأسف و دریغ. این ها که در توالی شب و روز تنها مانده اند و از جامعه و جماعت دور مانده اند، از بهترین فرزندان ایرانند. دخترکانی که در وطن ماندن و خدمت به هم نوع و پاسداری از ارزش ها را انتخاب کرده اند در حالی که هر یک گزینه های دیگری پیش رو داشته اند. این ها مریم میرزاخانی هایی هستند که رشته شان ریاضی نیست؛ شاید علوم انسانی است. این ها اهل قلم اند، اهل اندیشه و نظر، اهل کنکاش در کنه حقیقت، و گناهشان اعتقاد به «دانستن حق مردم است». چهارتای اول در کنار دیگر عزیزان دربند نسوان روزگار می گذرانند اما صبا تنهاست. صبا اصلا معلوم نیست کجاست. دل مادرش بی قرار اوست. یعقوب وار پیراهن صبا به دست به این سو و آن سو می رود و به هر کس که می رسد نشانی عزیزش را می گیرد. صبا را اتفاقی در دادگاه دیده و از آن روز با دیدن حال خراب دخترک خود سخت پریشان حال است.

بانوجان نام صبا را بر کدامین گل خانه ات گذاشته ای؟ آیا گلی معطر یا پر از رنگ و زیبایی؟ نام مرضیه و مریم و ریحانه و بهار و ساجده را چطور؟ دلمان بچه هایمان را می خواهد. کاش می شد به حصرگاه تو راه یابیم تا شاید بوی گل همیشه بهار یا مریم و یاس و رازقی و محبوبه شب را از آن کوی مهربانی استشمام کنیم. اگر بیرون بودی هر روز با هم راهی خانه مادری بودیم که راهزنان دلبندش را از او ربوده اند. تو می نشستی و هم دلانه، خواهرانه با مادرها گپ می زدی و ما می نشستیم و شماها را تماشا می کردیم بعد برمی گشتیم به خانه هایمان تو در کنار میرمان راز می گفتی و یک ورق دیگر به کتاب قصه غصه هایت می افزودی و ما که یاری به بر نداشتیم، راز دل با خدای خویش می گفتیم. تو اگر بیرون بودی … اما نه این روایت خطاست تو اگر بیرون بودی دیگر تاب تحمل این همه ستم بر فرزندان و خواهرانت را نداشتی و ناله هایت دل شب را می شکست و صبح را می هراساند. حالا در آن خلوت سرا که به نفس نامحرمانی جاهل آمیخته است، خدایی را داری که ما نداریم. خدایی که آنی شما را از نظر دور ندارد و شمایی که آنی غیبت او را احساس نمی کنید. بانوجان. بانوی سبز محصور، جان مادرت که خیلی دوستش می داری و عشق به او به تو صبوری و ثبات قدم می دهد، یادت بماند در آن خلوت عاشقانه با یار بی مثال نام ما را هم در کنار جگرگوشگانت و عزیزانی که به یاد سپرده ای بگذاری و گاهی دعایی از سر لطف بنمایی؛ باشد که او نیز کرم نموده گوشه چشمی به ما کند!

میلادت فرخنده باد و سال های عمرت همیشه سبز سبز.



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.