سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

زمان گم شده

چکیده :انگار همه چیز در خواب اتفاق می افتد. داخل اتوموبیل قرمزرنگ مهسا در ترافیک سنگین خیابان طالقانی گیر کرده ایم درست شب تولد میرحسین عزیز و داریم دو به دو با هم گفتگو می کنیم. من و شهین و مهسا و دوست همسرش. ناگهان چهره آشنای مردی را می بینم با لبخندی مرموز. اشاره می کند که پایین بیایید. این چهره های آشنا را زیاد دیده ایم اما انگار آشنایی او به شب هجوم وحشیانه به خانه مان برای ربودن تو برمی گردد!...


کلمه- فخرالسادات محتشمی پور:

انگار همه چیز در خواب اتفاق می افتد. داخل اتوموبیل قرمزرنگ مهسا در ترافیک سنگین خیابان طالقانی گیر کرده ایم درست شب تولد میرحسین عزیز و داریم دو به دو با هم گفتگو می کنیم. من و شهین و مهسا و دوست همسرش. ناگهان چهره آشنای مردی را می بینم با لبخندی مرموز. اشاره می کند که پایین بیایید. این چهره های آشنا را زیاد دیده ایم اما انگار آشنایی او به شب هجوم وحشیانه به خانه مان برای ربودن تو برمی گردد!

همه چیز به سرعت برق و باد باید اتفاق بیفتد در این خواب گونه واقعیتی که با آن روبروییم! مقاومت من در برابر اقدام غیرقانونی شان مأموریتشان را به تأخیر انداخته و خشمگین هستند. من می خواهم که حکم را نشانم بدهند و می خواهم مأمور خودش را معرفی کند تا بدانم کیست و از کجاست. از کجا که راهزن نباشند!!! خشم و ستیز جزئی از سرشتشان شده در این سال ها اما انگار مجوز اعمال خشونت ندارند.

در شلوغی شامگاه 10 اسفند 89 ون سپید سرعت می گیرد تا از لابلای ماشین ها ما را هرچه زودتر به مقصد برساند. فریاد می کشد: گفتم چشم بندت را ببند. با خونسردی می گویم: مرا در هر نقطه پایتخت که رها کنید راه اوین را بلدم. بوی یار سوی خود می کشاندم. رسیده ایم به پشت درب آهنین زندان اوین که به زودی به روی ما باز می شود. باید ساعت 9 باشد. صدای آشنایی گنجشک لالا می خواند و ما را می برد به روزگار آرام کودکی که پدر و مادرهایمان از میان همه آزادی ها تنها آزادی سیاسی نداشتند!

همه چیز به سرعت برق و باد می گذرد و حالا من در لباس زندان وسط سلولی نشسته ام که یک سال است از آن تصاویر کج و معوجی در ذهن دارم. شاید همان سلول تو که حالا دستی به سر و رویش کشیده اند. هوس نوشتن به سراغم می آید ولی افسوس که از قلم و کاغذ خبری نیست! باید به قرآن پناه برد که این جا برای کشته نشدن لطافت طبع زندانی سیاسی ترجمه اش منظوم است!

این جا در سلول شماره … دو الف زمان گم شده است و اگر از آئین مسلمانی این نماز و روزه اش باقی نبود وقت اذان هم گم می شد در لابلای فرامین خشن سربازجویی که برایش فقط اعتراف زندانی مهم است به هر وسیله ای برای رسیدن به هدف مقدسی که برایش تبیین کرده اند!

روزها شب می شود و شب ها روز و برای من تنها اوقات نماز است که زمان معنا می یابد. انگار زمان گم شده به سلول باز می گردد و گاه افطار که در خیال خود هم سفره تو می شوم همسرجانم!

مراقب می گوید: این جا روزه ممنوع است. هوای شما را دارند که چیزی نمی گویند! من هم چنان روزه می گیرم و اراده خودم را تقویت می کنم برای مرحله بعدی که اگر اجازه دیدار تو را ندهند آغاز خواهد شد. این دهان بستی دهانی باز شد تا خورنده لقمه های راز شد…

پزشک می گوید: ضعیف می شوید. قوای جسمانی تان تحلیل می رود. لااقل سه وعده غذایی را که خودشان می دهند در فاصله افطار تا سحر بخورید! رو می کند به مراقب و ادامه می دهد: بگویید از منزل برایش سبزی و میوه تازه بیاورند! لبخند می زنم. گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی…

در سلول تنهایی من وسط زندان اوین، شانه ممنوع است، ساعت ممنوع است، حتی حلقه ازدواج ممنوع است و شب ها همان چادرنمازی که باید بپیچم به خودم و پتوی مندرس چرکین را از روی آن بکشم بر سرم تا نور چشمانم را اذیت نکند ممنوع است.

زمان مثل برق و باد می گذرد و حالا رسیده ایم به 10 اسفند دیگری در سال 92 و حالا من در اتاقکی که در گوشه ای از پایتخت دودآلود با سلولم در دو الف شبیه سازی کرده ام، هم شانه دارم هم ساعت و هم حلقه انگشتری و لازم نیست برای داشتن آن ها شبیه سازی کنم. این جا از انگشتانم برای خار کردن موهای ژولیده و به هم گره خورده مثل انسان های اولیه استفاده نمی کنم و برای داشتن حلقه ای که مرا به تو پیوندی جاوید می بخشد لازم نیست از تارو پود برآمده از فرش یا حوله بهره ببرم و برای داشتن تسبیح لازم نیست تکه های پوست پرتقال را به نخ بکشم و لازم نیست دائما وقت را از مراقب جویا شوم و یا گوش به در بچسبانم شاید صدای اذان را بشنوم و لازم نیست برای داشتن امکانات اولیه همه خلاقیت و ابتکار خود را به کار ببرم!

زندان بان من این جا در اتاقکی که در گوشه ای از پایتخت غبارآلود با سلول شماره … در دو الف شبیه سازی کرده ام، فرشته مهربانی است که خیلی زود متوجه می شود آن ضیافت افطاری که بیرون سلول برای همسر مردی که در آستانه چهلمین ماه روزه داری اش است تدارک دیده هیچ مناسبتی با احوال او ندارد و خیلی زود گلدان شمعدانی با طراوتی را جایگزین آن تدارکات می کند تا من در به اصطلاح هواخوری ام بتوانم یاد آن سه باغچه کوچک حیاط دو الف با سه درخت کهنسال و سه بوته گل سرخ که خود را در آستانه بهار آماده زندگی دوباره می کردند بیفتم و زمان گم شده را که همراه با نسیم نوروزی و آواز پرندگان در فضای سلول پخش می شد بازیابی کنم. زمانی که با هیاهوی بسیار بازگشته بود تا مرا به زندگی دعوت کند. قرآن را می گشایم. سوره یوسف می آید. چشم من آیات را می کاود و بر آیه مورد نظر خیره می شود: «قال رب السجن احبّ الیّ مما تدعوننی الیه»



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.