سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » روزهای برفی و صف منتظران تاکسی؛ چرا خودمان به هم رحم نمی کنیم؟...
» تهران نوشت

روزهای برفی و صف منتظران تاکسی؛ چرا خودمان به هم رحم نمی کنیم؟

چکیده :اگر به همبستگی های خانواده بشری توجه نکنیم. این همبستگی ها به تدریج تضعیف می شوند و خیلی زود از هم می گسلند. و انسان ها در چنین جامعه ای دیگر نه همراه و همیار که گرگ یکدیگرند. آنگاه که همبستگی انسان ها فرو پاشید و انسان ها به گرگ یکدیگر تبدیل شدند. آنروز است که باید حقیقتا از دیکتاتوری و بی کفایتی ترسید....


کلمه- شهرزاد موسوی: از زیر گذر چهار راه ولیعصر که بیرون می آیم، سوز برف می زند به صورت و دست هایم، چند روزی است که هوای تهران سرد شده و همین چند درجه تغییر دما در کلانشهری مانند تهران می تواند بسیاری از کارکردها و روابط اجتماعی را تغییر دهد. صف مسافرانی که منتظر تاکسی ایستاده اند از همیشه طولانی تر و شلوغ تر است.

کمی جلوتر حدود 5-6 تاکسی سبز و زرد ایستاده اند و راننده ها فریاد می زنند: تاکسی دربست، دربست.

کمی جلوتر ماشین های ولیعصر- ونک هستند. همین که در ماشین را باز می کنم تا سوار شوم، راننده می گوید: بفرمایین خانم کرایه هم 2000 تومان است.

می گویم: این مسیر هر روزه من است کرایه این خط 1500 تومان است.

جواب می دهد: بوووووود خدا بیامرزدش، الان کرایه ها تغییر کرده.

با خودم فکر می کنم 500 تومان مهم نیست، باید به کارم برسم. اما نگاهی به پشت سرم می اندازم و صف مسافران منتظر را می بینم و پیاده می شوم. سوز هوای سرد می زند به صورتم، به طرف صف مسافرانی که سر خیابان ایستاده اند می روم. حالا می فهمم چرا با وجود این همه تاکسی صف مسافران شلوغ است.

بین جمعیتی که منتظر ایستاده اند سه کودک هست و یک زن و مرد پیر، با خودم فکر می کنم چطور ممکن است که در حق همدیگر اینطور بی تفاوت باشیم. اما خودم را دلداری می دهم که شاید کرایه ها گران شده و تو بی خبری.

تا شب فکرم مشغول این است که که چرا ما مردم به هم رحم نمی کنیم. یاد جمله توماس هابز می افتم که می گوید: انسان گرگ انسان است.

امروز از زیرگذر چهار راه ولی عصر که بیرون آمدم، فکر کردم باید بپرسم کرایه ها تغییر کرده یا نه؟ هنوز هم هوا سرد است اما نه به سردی دیروز، از برف هم خبری نیست. از صف طولانی مسافران منتظر هم خبری نیست. تاکسی های خط ولیعصر-ونک ایستاده اند سوار می شوم و می پرسم: کرایه این مسیر چقدر است؟

راننده می گوید: 1500 تومان..

می گویم: پس چرا دیروز کرایه 2000 تومان شده بود.

جوابی نمی دهد، من هم عصبانی هستم تند تند حرف می زنم. می گویم: چرا ما مردم به همدیگر رحم نمی کنیم؟

مردی مسنی که صندلی عقب نشسته می گوید: خانم از راننده تاکسی ها انتظار نداشته باش، شغلشون خیلی سخته.

مرد جوانی که جلو نشسته می گوید: تو مملکتی که همه دزدی می کنند شما به راننده تاکسی گیر دادید!

خانومی که کنارم نشسته می نالد که دیروز کرایه دربست مسیری که همیشه 9 هزار تومان بوده را 20 هزار تومان پرداخته است.

مرد مسن می گوید: بالاخره توی این آشفته بازار هر کسی باید یه جوری گلیم خودشو از آب بکشه بیرون.

می گویم اما ما هموطنیم همگی شرایط شبیه به هم داریم. چرا به هم رحم نمی کنیم؟ پس تکلیف مسافرانی که نمی توانند بیشتر پرداخت کنند. تکلیف اخلاق چه می شود؟

راننده تاکسی شروع می کند از بالا رفتن قیمت لوازم یدکی خودرو گفتن و اینکه در برف ترافیک بیشتر است.

مرد مسن می پرسد: خانوم بچه داری؟ می گویم نه و ادامه می دهد وقتی بچه ات گرسنه باشد نظام اخلاقی در ذهنت تغییر می کند.

می گویم: درست می گویید ما در شرایط سختی زندگی می کنیم اما قحطی هم نشده که نظام اخلاقی ما تغییر کند.

به مقصد نزدیک می شوم، می گویم گران کردن کرایه ها در برف و سرما نه دزدی های دولت قبلی را جبران می کند نه قیمت لوازم یدکی را تغییر می دهد اما اخلاق و انسانیت ما را زیر سوال می برد.

موقع پیاده شدن راننده می گوید خانم درست می گویی اما من باید چه کار کنم؟

مرد جلویی با سر تایید می کند و به من نگاه می کند.

می گویم زن و مردی که کنار خیابان ایستاده را خواهر و برادرت بدان و فقط کرایه را بالا نبر.

در را که می بندم لبخند می زند. نمی دانم جمله بهتری می توانستم بگویم یا نه اما در آن لحظه فقط همین به ذهنم رسید.

چطور ممکن است که نظام اخلاقی و معنایی انسان ها تغییر کند. فرض کنیم که قحطی آمده همه گرسنه اند در شرایطی اینگونه امکان تغییر و زیر سوال رفتن نظام و تعاریف اخلاقی وجود دارد. قحطی می تواند سمبل هرگونه وحشت و هراس بشری باشد. دیکتاتوری را نیز می توان عاملی برای هراس دانست یا زندگی در کشوری که با بی کفایتی اداره می شود. اما میان وحشت ناشی از قحطی و هراس از بی کفایتی حکومت، تفاوت زیادی وجود دارد.

اگر به همبستگی های خانواده بشری توجه نکنیم. این همبستگی ها به تدریج تضعیف می شوند و خیلی زود از هم می گسلند. و انسان ها در چنین جامعه ای دیگر نه همراه و همیار که گرگ یکدیگرند. آنگاه که همبستگی انسان ها فرو پاشید و انسان ها به گرگ یکدیگر تبدیل شدند. آنروز است که باید حقیقتا از دیکتاتوری و بی کفایتی ترسید.



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.