سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » از وبلاگها/ هزار و یک شب شرمساری…...
» آقایان تصمیم گیر به تاریخ و قضاوت بی‌رحمانه‌اش فکر کنید

از وبلاگها/ هزار و یک شب شرمساری…

چکیده :-میرحسین موسوی سیاستمداری بود که نسل ما عمری در جستجوی او بود و پیدایش نمی‌کرد. مردی که اصولگرایی‌اش نه در اسم که در رسم بود و اصلاح طلبی‌اش عملگرایانه و همراه با شجاعت بود. او در بیانیه‌هایش با نسل ما و نسلهای بعد از ما با صداقت و شفّافیّت تمام سخن می‌گفت....


وبلاگ نغمه های ایکاروس- هادی یزدانی:

۱-سالهای ابتدایی دههٔ ۷۰ سالهای سختی بود. جنگ هشت ساله تازه به پایان رسیده بود و تبعات برنامه‌های اقتصادی دولت هاشمی رفسنجانی فشارهای زیادی را به مردم وارد می‌کرد. تورّم و بیکاری امان بسیاری از مردم را بریده بود. در هر محفلی که عدّه‌ای از بزرگتر‌ها دور هم جمع می‌شدند، صحبت از گرانی و بیکاری و تورّم بود امّا چیزی که بیشتر از همه مردم را آزار می‌داد بی‌عدالتی و شکاف طبقاتی بود که خود را به وضوح در خیابانهای شهر نشان می‌داد. هر وقت بحثی بین بزرگتر‌ها آغاز می‌شد، منتظر شنیدن نام او بودم. بزرگتر‌ها می‌گفتند زمان نخست وزیری او جنگ بود، بیکاری بود، خرابی و ویرانی بود، همه چیز کوپنی بود امّا دلمان به این خوش بود که اگر مشکلی هست برای همه‌مان است و باید تحمّل کنیم تا این جنگ به پایان برسد. بحث که به اینجا می‌رسید همیشه یکی از میان جمع پیشدستی کرده و به دیگران یادآوری می‌کرد که آن زمان، نخست وزیر کشور دلسوز و غمخوار مردمش و در یک کلام مردمی بود. مردی که هر وقت نامش در جمعی مطرح می‌شد احترام را می‌توانستی در کلام و نگاه دیگران به وضوح ببینی. مردی که تبدیل شده بود به نوستالژی مردمی که می‌توانستند فشارهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی سالهای پس از جنگ را تحمّل کنند امّا بی‌عدالتی و تبعیض و شکاف طبقاتی آزارشان می‌داد. مردی که‌‌ همان روزهای بچّگی فهمیدم که تنها سیاستمدار ایرانی ست که مردم او را با نام کوچک صدا می‌کنند. او کسی نبود جز میرحسین موسوی، نخست وزیر امام…

nbsp;
۲-سال ۱۳۷۵ بود. سال بعد قرار بود انتخابات ریاست جمهوری برگزار شود و این برای مردم خسته از شرایط آن روزهای کشور، بهترین فرصت برای تغییر بود. با اینکه هنوز بت هاشمی رفسنجانی نشکسته بود و بسیاری از مردم اعتقاد داشتند که هاشمی کاری می‌کند که ریاست جمهوری‌اش ادامه پیدا کند امّا باز هم خواهان تغییر بودند. جناح چپ سنّتی آن روز‌ها و در رأس آن‌ها مجمع روحانیّون مبارز زود‌تر از همه صدای تغییرخواهی مردم را شنیدند و برای احیاء دوبارهٔ خود در عرصهٔ سیاست، سراغ مردی رفتند که می‌دانستند بهترین گزینه برای ریاست جمهوری ایران است؛ میرحسین موسوی.

مجمع روحانیّون مبارز و نیروهای خط امام که پس از امام خمینی از متن سیاست ایران به حاشیه رانده شده بودند می‌دانستند که به پشتوانهٔ سرمایهٔ اجتماعی مردی که در افکار عمومی نماد مردمی بودن و عدالت است، می‌توانند به صحنه بیایند و تشکیلات خود را نیز بازیابی کنند. همین بود که باعث شد دوباره نام میرحسین بر سر زبان‌ها بیفتد. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که ناگهان روز ششم آبان ماه سال ۱۳۷۵ میرحسین با انتشار بیانیه‌ای اعلام انصراف قطعی خود از حضور در انتخابات را به اطّلاع مردم ایران رساند. چند روز بعد وقتی زهرا رهنورد، همسر میرحسین در نگارستان امام خمینی اصفهان حاضر شد حاضرین در جلسه راجع به انصراف همسرش از رقابت‌های ریاست جمهوری سؤالهای متعدّدی پرسیدند. همانجا رهنورد تا حدودی از این انصراف رمزگشایی کرد. میرحسین نگران بود که اختلافات دهه ۶۰ به مانعی برای حلّ مشکلات کشور و مردم تبدیل شود. ۱۳ سال بعد ثابت شد که میرحسین آن روز‌ها به حق، نگران بوده است…

۳-انتخابات ۱۳۷۶ با پیروزی شگفت انگیز سیّد محمّد خاتمی به پایان رسید. حالا جناح چپ و نیروهای خطّ امام که بعد از انصراف میرحسین، تنها برای اثبات وزن اجتماعی خود وارد عرصهٔ رقابت‌های انتخاباتی شده بودند، قوّهٔ مجریّه را در دست گرفته بودند. امّا این تازه آغاز ماجرا بود و روزهای سخت تری در انتظار عدّه‌ای بود که حالا آن‌ها را اصلاح طلب می‌خواندند. در همهٔ آن سال‌ها امّا میرحسین موسوی ساکت و آرام به کارهای دانشگاهی، تحقیقاتی و هنری خود می‌رسید. او که از طرف خاتمی به سمت مشاور عالی رئیس جمهور و رئیس فرهنگستان هنر منصوب شده بود در عرصهٔ سیاست کمتر حاضر می‌شد امّا بهار سال ۱۳۷۹ دوباره نام میرحسین بر سر زبان‌ها افتاد. «توقیف فله‌ای مطبوعات»، توصیفی بود که میرحسین برای سلاخی مطبوعات به دست قاضی مرتضوی به کار برده و به سرعت بین مردم دهان به دهان چرخید. میرحسین علیرغم عزلت نشینی در تمام آن سال‌ها، هنوز فراموش نشده بود و می‌توانست تأثیرگذار باشد…

۴-انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ یکبار دیگر باعث شد که نام میرحسین بر سر زبان‌ها بیفتد. این بار امّا تکلیف خیلی سریع‌تر مشخّص شد. او میلی به حضور در صحنهٔ انتخابات نداشت. بعد‌ها از قول او نقل شد که حضور هاشمی رفسنجانی باعث شده که میرحسین وارد عرصهٔ رقابت‌ها نشود. انتخابات ریاست جمهوری آن سال با پیروزی ناباورانهٔ محمود احمدی‌نژاد به پایان رسید. سالهای بعد هر زمان که محمود احمدی‌نژاد سخنی می‌گفت یا سیاستی را اعمال می‌کرد که با منافع ملّی منافات داشت، عدّه‌ای در جمع‌های خصوصی خود میرحسین موسوی را به دلیل عدم حضور در آن انتخابات مقصّر این قضیه می‌دانستند. از نظر آن‌ها حضور میرحسین موسوی در آن انتخابات می‌توانست باعث پیروزی گفتمان عدالت خواهی با نماد اصلی و نه جعلی و کاریکاتورگونه‌اش شود…

۵-از اواسط سال ۱۳۸۶ اخبار جسته و گریخته‌ای از فعّال شدن جمعیّت توحید و تعاون به گوش می‌رسید. گروهی که حواریّون میرحسین موسوی بودند و عقاید سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خودشان را داشتند و بعد‌ها هر کدام به نوعی به واسطهٔ نزدیکی به میرحسین، متحمّل هزینه‌های سنگینی شدند.‌‌ همان سال میرحسین موسوی برای اعضای جمعیّت توحید و تعاون راجع به اصل ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی و عدالت اجتماعی سخنرانی کرد و هفته نامهٔ شهروند امروز محتوای این سخنرانی را به همراه نقدهایی که به آن شده بود، در یکی از شماره‌های خود چاپ کرد. یکی از منتقدین تا جایی پیش رفته بود که این سخنان را از جنس‌‌ همان حرفهای محمود احمدی‌نژاد می‌دانست امّا میرحسین موسوی، محمود احمدی‌نژاد نبود. این را بعد‌ها همه‌مان به وضوح دیدیم…

۶-زمستان سال ۱۳۸۶ دکتر عبدالله ناصری، عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به عنوان سخنگوی ستاد ائتلاف اصلاح طلبان در انتخابات دورهٔ هشتم مجلس شورای اسلامی جلسه‌ای در دفتر جبههٔ مشارکت شهر اصفهان داشت. آنجا پیرمردی از او راجع به حضور میرحسین در انتخابات سال ۱۳۸۸ پرسید. غالب حاضرین در جلسه با شنیدن نام میرحسین معترض پیرمرد شدند. دکتر ناصری نیز فلاش‌بکی به وقایع حول و حوش انتخابات سال ۱۳۷۶ و ۱۳۸۴ و عدم حضور میرحسین موسوی در آن انتخابات زد و با گلایه‌ای شدید، دوران میرحسین را پایان‌یافته قلمداد کرد. در آخر هم مثالی به این مضمون زد که: «مردی همیشه با یک چشم باز در انظار عمومی ظاهر می‌شد. وقتی که علّت بسته بودن همیشگی یک چشمش را از او می‌پرسیدند، پاسخ می‌داد که آن چشم را برای روز مبادا بسته نگه داشته‌ام. دست بر قضا روزی چشم همیشه باز، بر اثر ضربه‌ای شدید کور شد و وقتی مرَد، چشم همیشه بسته را در این روز مبادا باز کرد، آن چشم نیز گندیده بود!»

میرحسین امّا چشم گندیده‌ای نبود که دورانش پایان یافته باشد. این را بعد‌ها دکتر عبدالله ناصری بهتر از همه فهمید زمانی که در دادگاه بدوی به اتّهام اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم (شما بخوانید طرفداری از میرحسین موسوی و جنبش سبز) به تحمّل پنج سال حبس تعزیری محکوم شد…

۷-اواسط سال ۱۳۸۷ تب دعوت از خاتمی برای حضور در عرصهٔ انتخابات بالا گرفته بود. از آن طرف اخبار تأیید نشده‌ای مبنی بر علاقهٔ میرحسین موسوی برای حضور در این عرصه به گوش می‌رسید. شاید اوایل، کسی این خبر را جدّی نمی‌گرفت امّا اواخر دی ماه آن سال و پس از انتشار جزوهٔ زیست مسلمانی که به نوعی مانیفست اعضای جمعیّت توحید و تعاون و یاران نزدیک میرحسین بود، دیگر مشخّص شده بود که این بار برخلاف دفعات قبلی حضور میرحسین در انتخابات ریاست جمهوری جدّی ست. اتّفاقی که اصلاً خوشایند طرفداران خاتمی نبود و به عناوین مختلف سعی می‌کردند نارضایتی خود را از این قضیه ابراز کنند. از آن طرف صدا و سیما سعی می‌کرد با پررنگ کردن اخبار مربوط به میرحسین، وجود شکافی را بین اصلاح طلبان به مردم القا کند که نتیجهٔ آن حضور همزمان خاتمی، کروبی و میرحسین در صحنهٔ رقابت‌ها است. بعد‌ها سران جناح محافظه کار و صدا و سیما با تغییر صد و هشتاد درجه‌ای همین مسأله را به نوعی برنامهٔ از پیش تعیین شدهٔ جناح اصلاح طلب برای کودتای مخملی معرّفی کردند! خاتمی امّا روش دیگری در پیش گرفته بود. خاتمی قول داده بود که بین او و میرحسین تنها یکی در صحنهٔ انتخابات باقی بماند…

۸-روز ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ خاتمی به قول خود عمل کرد و به صورت رسمی از صحنهٔ انتخابات خارج شد. روز بعد نامهٔ میرحسین موسوی خطاب به خاتمی منتشر شد که از او خواسته بود فعلاً صحنهٔ انتخابات را ترک نکند و از دغدغه‌هایی که باعث شده در این عرصه حاضر شود، اینگونه نوشته بود: «خود می‌دانید که اینجانب چون شما راه درست را اصلاحات همراه بازگشت به اصول، و نیز پیرایش و نوزایی در این مسیر تلقی می‌کنم و اگر مختصات زمانه ایجاب نمی‌کرد برای تداوم این طریق کسی را مناسب‌تر از پایه‌گذار آن نمی‌دانستم.» در پایان نیز از خاتمی خواسته بود: «درعین حال اگر تصمیم شما قطعی است، انتظار تمامی مردم ایران و در میانشان اینجانب از تعهّد اسلامی و انقلابی که در آن، جان عزیز سراغ گرفته‌ایم این است که نقش شما در تحقق آرمان‌هایی که پیشرو داریم همچنان ادامه یابد. به ویژه برای توسعهٔ جامعه مدنی که دغدغهٔ اصلی نیروهای فهیم و دلسوز کشور است نیاز به سرمایه‌گذاری‌های جدّی چون تلاش و تکاپوی مشخّص شماست.»

آن روز، روز سه شنبه‌ای بود و من این نامه را در حاشیهٔ جلسات هفتگی کمیتهٔ آموزش جبههٔ مشارکت اصفهان برای حاضرین در جلسه خواندم. فضا آن قدر توسّط عدّه‌ای از طرفداران خاتمی سنگین شده بود که بسیاری از حاضرین حتّی حاضر نشدند پس از پایان این نامه به رسم همیشگی این مواقع دست بزنند. عدّه‌ای می‌گفتند بازی صد در صد برده را با دست خودمان به باخت حتمی و سنگین تبدیل کردیم و عدّه‌ای دیگر میرحسین و عقاید و افکارش را متعلّق به دههٔ ۶۰ می‌دانستند. برخی او را فردی خودرأی و بدون اعتنا به خرد جمعی می‌دانستند که هیچ اهمّیّتی به احزاب و افراد مؤثّر در جبههٔ اصلاحات نخواهد داد و برخی دیگر او را فردی ناکارآمد می‌دانستند که حتّی در صورت پیروزی در این انتخابات تبدیل به احمدی‌نژاد جناح اصلاحات خواهد شد. جمعی او را «دیر حسین» می‌نامیدند و قلیلی هم بودند که حضور میرحسین در این انتخابات را نقشهٔ نهادهای تأثیرگذار حاکمیّتی برای برهم زدن این انتخابات می‌دانستند. میرحسین امّا هیچ کدام از این‌ها نبود؛ او مرد «اصلاحات همراه با بازگشت به اصول» بود…

۹-روزهای ابتدایی عید سال ۱۳۸۸ جلسه‌ای با حضور رجبعلی مزروعی در طبقهٔ دوّم جبههٔ مشارکت اصفهان برگزار شد. مزروعی آمده بود تا نظرات بزرگان و بدنهٔ فعّال جبههٔ مشارکت راجع به حضور میرحسین موسوی در انتخابات را بشنوند و به گوش مسؤولان حزب برساند. آن روز یکی از استانداران دولت اصلاحات از بی‌میلی خود و بخشی از بدنهٔ جبههٔ اصلاحات برای حضور در عرصهٔ انتخابات پس از کناره گیری خاتمی سخن به میان آورد. همانجا به یکی از دوستان گفتم که فلانی رئیس ستاد میرحسین در استان اصفهان خواهد شد! این اتّفاق نیفتاد امّا او به همراه پنج نفر دیگر، هستهٔ اصلی تصمیم گیر ستاد میرحسین در استان اصفهان شدند. بسیاری از آن‌ها که از حضور میرحسین در انتخابات دلچرکین بودند مسؤولیّت‌های ستاد او را به عهده گرفتند.‌‌ همان روز‌ها هم میرحسین تنها بود…

 

۱۰-دوّم خرداد ۱۳۸۸ روزی بود که هیچگاه آن را فراموش نخواهم کرد. آن روز میرحسین به اصفهان آمد. بار اوّل بود که میرحسین را از نزدیک می‌دیدم. میرحسین پس از استقبال باشکوهی که از او در فرودگاه شهید بهشتی به عمل آمد به سمت گلستان شهدا عزیمت کرد. آنجا مصاحبه‌ای با تلویزیون کرد و گفت به خاطر عهدی که با شهدا بسته‌ام به میدان انتخابات وارد شده‌ام. دانشگاه اصفهان جایی بود که می‌شد فهمید اتّفاقاتی در بطن جامعه در حال رخ دادن است. سالن سخنرانی میرحسین آن قدر شلوغ بود که نفس کشیدن هم در آن دشوار بود. میرحسین با شور و حرارت سخن می‌گفت و دانشجویان نامش را فریاد می‌زدند. عصر‌‌ همان روز مسجد سیّد اصفهان شاهد حضور جمعیّتی بود که با پرچمهای سبز از کاندیدای ریاست جمهوریشان استقبال می‌کردند و تا یکی دو خیابان آن طرف‌تر می‌شد ردّ و نشان آن‌ها را دید. دوّم خرداد ۱۳۸۸ روزی بود که اشتباه تحلیلی بسیاری از آن‌ها که اعتقاد داشتند میرحسین نمی‌تواند برندهٔ انتخابات شود به اثبات رسید. امّا مهم‌ترین صحنه‌ای که از آن روز در ذهن من باقی مانده است پلاکاردی بود که دانشجویان دانشگاه اصفهان در دست داشتند و بغض به گلویم نشاند. روی آن پلاکارد نوشته شده بود: دیر آمدی‌ ای نگار سرمست/زودت ندهیم دامن از دست…

۱۱-شب ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ شبی تاریخی برای مردم ایران بود. شبی که اخلاق با بی‌اخلاقی و راستگویی با دروغ در ترازوی افکار عمومی در حال مقایسه شدن بود. میرحسین همانطور که آن شب گفت آمده بود که روحیهٔ احمدی نژادی را عوض کند و به میلیون‌ها بیننده ثابت کند که‌‌ همان سیاستی که کثیف و بی‌پدر و مادر می‌خوانندش، سیاستمدارانی دارد که با پشوانهٔ اخلاق و اعتقاد به اصول آمده‌اند که طرحی نو دراندازند. میرحسین پیروز تاریخی آن شب جنجالی بود حتّی اگر محمود احمدی‌نژاد با پرده دری‌ها و بی‌اخلاقی‌هایش به آنچه که می‌خواست رسیده باشد. انتخابات برای بسیاری از مردم ایران بعد از آن شب دیگر پایان یافته بود. از آن شب به بعد هر چه بود دفاع از حیثیت و شرافت بود و به همین خاطر خیابان‌ها روز به روز شلوغ‌تر و بحث‌ها لحظه به لحظه داغ‌تر می‌شد. سیاست‌‌ همان شب پایان یافته بود چون پیروزی و شکستی که باید در حدّ‌‌ همان پیروزی و شکست باقی بماند، به جنگی حیثیتی تبدیل شده بود. آن شب، شبی بود که میرحسین و احمدی‌نژاد تا همیشه در ذهن مردم ایران ماندگار شدند؛ یکی با شرافت مبتنی بر صداقت و حقیقت ولی با صدایی لرزان و دیگری با وقاحت مبتنی بر دروغ امّا با صدایی بلند و رسا…

۱۲-انتخابات ریاست جمهوری خرداد ۱۳۸۸،‌‌ همان شب ۱۳ خرداد پایان یافته بود امّا نتایجش با کمی تأخیر سحرگاه ۲۳ خرداد اعلام شد. آن صبح شوم بسیاری از ما بی‌پناه و مستأصل بودیم. بذر امیدمان سر از شوره زار در آورده بود و باور کردن این واقعیّت برایمان دشوار بود. تنها چیزی که باعث شد آن دقایق و لحظات دشوار و طاقت فرسا را تحمّل کنیم وجود مردی بود که صبح شنبه تنهایمان نگذاشته بود. مردی که فکر نمی‌کردیم اینگونه کنارمان باقی بماند و از حقّمان دفاع کند امّا بود و ماند و سکوت نکرد. آری! او میرحسین موسوی بود…

۱۳-میرحسین موسوی در تمام روزهای سخت پس از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ همراه با مردمی بود که به عشق او و حرف‌هایش به میدان آمده بودند. میرحسین روز ۲۵ خرداد در جمع بیش از سه میلیون نفر از هوادارانش حاضر شد تا ثابت کند که این مردم خس و خاشاک نیستند، بلکه کسانی هستند که کاملاً متمدّنانه و در چارچوب قوانین موجود خواهان اندکی آزادی و تغییر هستند تا راحت‌تر نفس بکشند. او بعد از آن روز نیز همراهانش را تنها نگذاشت و با حضور در اجتماعات مردمی و صدور ۱۸ بیانیه، پا به پای مردمی که رأیشان را طلب می‌کردند در صحنه ماند و حتّی شهادت خواهرزاده‌اش در روز عاشورای سال ۸۸ نیز لحظه‌ای او را از مسیری که انتخاب کرده بود، منحرف نکرد. او سیاست را همراه با خود به سطحی غیرقابل بازگشت ارتقا داد و بر تمامی پیش داوری‌هایی که راجع به حضور او در انتخابات بود، خطّ بطلان کشید. شاید زمانی که میرحسین سال ۱۳۸۹ را سال صبر و استقامت نامید بهتر از همه می‌دانست که در روزهای پایانی‌‌ همان سال چه سرنوشتی در انتظارش است. سرنوشتی که تاوانی بر حضور او در کنار مردم و تنها نگذاشتن آن‌ها بود…

۱۴-میرحسین موسوی سیاستمداری بود که نسل ما عمری در جستجوی او بود و پیدایش نمی‌کرد. مردی که اصولگرایی‌اش نه در اسم که در رسم بود و اصلاح طلبی‌اش عملگرایانه و همراه با شجاعت بود. او در بیانیه‌هایش با نسل ما و نسلهای بعد از ما با صداقت و شفّافیّت تمام سخن می‌گفت. میرحسین می‌گفت: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد، اگر چه برخی مژدهٔ این کامیابی را دیر‌تر درک کنند». او از «قدرت شبکه‌های اجتماعی»، «آزادی و عدالت و کرامت انسانی»، «اسلام رحمانی»، «حقوق بشر»، «پایبندی به قانون و اجرای بدون تنازل قانون اساسی» و «استیفای حقوق از دست رفتهٔ ملّت» سخن می‌گفت امّا فراموش نمی‌کرد این نکته را به ما یادآوری کند که «مبارزه امری مقدّس است امّا دائمی نیست. آنچه دائمی است، زندگی است».

میرحسین اعتراض‌ها را «نشان دهندهٔ سلامت ملّت» می‌دانست و نسبت به این اعتراض‌ها خوشحال بود امّا «امید به آینده» را رسا‌ترین اعتراض ما می‌دانست. او می‌گفت: «اینجانب از‌‌ همان ابتدا از حقّ شخصی خود گذشته بودم امّا مسئلهٔ انتخابات مسئلهٔ شخصی من نبود و نیست» و «من نمی‌توانم بر سر حقوق و آرای پایمال شدهٔ مردم معامله یا مصالحه کنم». او دیده بود که «نظام در حال حرکت به سمت تک صدایی است. تک صدایی منجر به استبداد و دیکتاتوری می‌شود». او می‌دانست که «سرنوشت کشور ما فقر نیست و اگر مشکلی وجود دارد مشکل مدیریّتی و سازمانی است». همین‌ها باعث شده که میرحسین موسوی امروز به یکی از محبوب‌ترین سیاستمداران تاریخ ایران تبدیل شده باشد. مردی که انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ و جنبش سبز باعث شد که بیشتر او را بشناسیم و احترام و ارادت ما به او بیشتر شود.

حالا ۱۰۰۱ شب است که میرحسین موسوی به همراه زهرا رهنورد و مهدی کروبی در حصر هستند. حالا ۱۰۰۱ شب است که بغضی در گلوی تک تک ما دوستداران میرحسین خانه کرده و دارد خفه‌مان می‌کند. حالا ۱۰۰۱ شب است که شرمسار مردی هستیم که تنهایمان نگذاشت و تنهایش گذاشتیم. حالا ۱۰۰۱ شب است که باید با عذاب وجدان ناشی از سکوت و ناتوانی و بی‌عملی خودمان کنار بیاییم. راستی آقایان تصمیم گیر، اگر میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی به فرض جرمی هم مرتکب شده بودند آیا مجازاتشان بیش از ۱۰۰۱ شب زندان بود؟! آقایان! به فکر ما و منافع ملّی کشور اگر نیستید، مشکلی نیست؛ به تاریخ فکر کنید و قضاوت بی‌رحمانه‌اش. شاید اینگونه تصمیمتان عوض شود…



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.