سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

از وبلاگ ها/ نسبت میان من و «پدر»

چکیده :تنها تصور من از «پدر» در همین برنامه عصرهای پنج‌شنبه و تعدادی عکس خلاصه می‌شد که از سه چهار سال آخر عمر ۲۴ ساله پدرم به جا مانده بود. حالا که ۳۱ سال از فقدان‌اش می‌گذرد، وقتی به گذشته فکر می‌کنم، می‌بینم که هیچ دیالوگی با پدرم را چه در خواب و چه در بیداری به یاد ندارم. هنوز هم تنها تصور من از پدر به همان چیزها محدود می‌شود...


علی‌اشرف فتحی – وبلاگ تورجان: قدیمی‌ترین خاطره‌ای که از دوره کودکی‌ام به یاد دارم، مربوط به سومین سالگرد شهادت پدرم در تابستان سال ۶۴ است که من چهار ساله بودم و مراسم مفصلی در زنجان برای پدرم برگزار شد. بیشترین خاطرات دوره کودکی‌ام نیز مربوط به حضور هفتگی‌مان در مزار شهدای زنجان است که هر عصر پنج‌شنبه یکی دو ساعت در کنار آرامگاه پدر که اکنون در ردیف ۵۶ گلزار شهدای پایین زنجان قرار گرفته، می‌ایستادیم و پذیرای اقوام و آشنایانی بودیم که برای فاتحه خواندن به مزار پدر شهیدم می‌آمدند. بعدها که چند تکه استخوان باقی‌مانده از پیکر دایی ۱۶ ساله‌ام پس از ۱۰ سال بی‌خبری از شلمچه بازگردانده و در کنار قبر پدر دفن شد، انگیزه مضاعفی برای این برنامه هفتگی داشتیم.

تنها تصور من از «پدر» در همین برنامه عصرهای پنج‌شنبه و تعدادی عکس خلاصه می‌شد که از سه چهار سال آخر عمر ۲۴ ساله پدرم به جا مانده بود. حالا که ۳۱ سال از فقدان‌اش می‌گذرد، وقتی به گذشته فکر می‌کنم، می‌بینم که هیچ دیالوگی با پدرم را چه در خواب و چه در بیداری به یاد ندارم. هنوز هم تنها تصور من از پدر به همان چیزها محدود می‌شود. ما حتی با دوستان و همرزمان پدر نیز ارتباطی نداشتیم. تنها یک نفر از همسایه‌ها به نام سید رضا سیادت که از نیروهای پدر بود، تنها بازگو کننده‌ خاطرات دوره حضور پدر در جبهه محسوب می‌شد و ما بیشترین چیزهایی که درباره پدر می‌دانستیم به لطف وجود همین همسایه دوست‌داشتنی بود که دو برادرش نیز از شهدای جنگ محسوب می‌شوند.

پدرم از سال ۵۷ که بیست ساله بود، وارد فعالیت‌های سیاسی شد و چند ماه پس از پیروزی انقلاب با وجود آنکه معافیت دائم از خدمت داشت، وارد فعالیت در نهادهای نظامی مختلف شد تا از عقاید و باورهای مذهبی و ملی‌اش دفاع کند. متولد دوم خرداد ۱۳۳۷ در روستای گُلابر زنجان بود و روز ۱۷ شهریور ۱۳۶۱ در تورجان (جایی میان سقز و بوکان) جانش را در راه همان باورها و عقاید باخت.

بعدها که برای تحصیل در حوزه علمیه به قم آمدم، به تدریج آشنایی بیشتری درباره پدرم پیدا کردم. اولین بار در تابستان ۱۳۷۹ با حجة‌الاسلام سید موسی موسوی نماینده امام در کردستان و قائم‌مقام کنونی مجمع جهانی تقریب، در حرم حضرت معصومه(س) برخورد کردم و پس از معرفی خودم، با احترام فراوان ایشان مواجه شدم. وی که از اواخر دوره حضور پدرم کردستان، نماینده امام در این استان بود و عکسی نیز در کنار پدرم داشت، در آن دیدار کوتاه درباره پدرم گفت که ایشان از پیشتازان مبارزه در کردستان و از خصّیصین و یاران نزدیک شهید محمد بروجردی و فردی بسیار متواضع بود. بعدها در تماسی که با دفتر ایشان داشتم، به من گفته شد که سردار احمدی مقدم (فرمانده وقت بسیج و فرمانده کنونی پلیس)، امیر هدایت لطفیان (فرمانده اسبق پلیس) و سردار رادان (فرمانده وقت پلیس سیستان و بلوچستان و جانشین کنونی فرمانده پلیس) از دوستان و همرزمان پدرم بوده‌اند.

با پیگیری‌هایی که در سال ۸۱ انجام دادم موفق شدم تنها شاهد شهادت پدر را که از قضا در سپاه قم فعالیت می‌کرد پیدا کنم و خاطره آخرین لحظات حیات پدر را از زبانش بشنوم. نکته جالبی که این همرزم پدر که در زمان شهادت پدرم یک بسیجی ۱۸ ساله بوده، درباره عملیات روز ۱۷ شهریور ۶۱ در تورجان می‌گفت این بود که در میان نیروهای کومله که با پدر و تعدادی از نیروهایش درگیر شده بودند، حتی یک کُرد هم وجود نداشت و لحظاتی قبل از شروع درگیری، بحث‌های شدید ایدئولوژیکی بین طرفین انجام شده بود و طرفین در حالی که در سنگرهای خود بودند، با همدیگر مباحثه فکری می‌کرده‌اند! در دفترچه خاطراتی که از پدر به یادگار مانده، دیدم که چند جا نوشته که ارتباط نظامی و اطلاعاتی کومله با عراقی‌ها برای پدر و نیروهایش مسجل شده بود.

در خلال همان پیگیری‌ها در مجله فکه که آن سال‌ها منتشر می‌شد دیدم که از قول شهید سید رضا حسینی فرمانده وقت سپاه سقز نوشته شده بود: «نباید بی‌وضو پای بر خاک سقز گذاشت، چرا که خون انسان‌های پاکی چون فتحی بر آن جاری گشته است.»
تا اینکه آبان سال پرحادثه ۱۳۸۸ سردار رادان به طور کاملا ناگهانی به خانه ما آمد که من پست و فیلمی درباره آن دیدار منتشر کردم. در آن دیدار کوتاه هم ناگفته‌های جالبی درباره پدر از سردار رادان شنیدم. پس از آزادی‌ام از بازداشت نیز بی‌سیم‌چی پدر که اکنون از فرماندهان سپاه شده، به همراه گروهی از نیروهایش برای دلجویی به قم آمد و با خانواده ما دیدار کرد. یکی از همرزمان پدر نیز به نمایندگی از جانب گروهی از آنها با من تماس گرفت و دلجویی کرد. اینها همه آنچه بود که در این ۳۱ سال بر من و خانواده‌ام گذشت تا نسبت میان خود و پدر را کشف کنم.



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.