سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » داستان تلخ زندگی یک جانباز شیمیایی: ای کاش فلسطینی یا لبنانی بودم...
» سلامتی‌ام را برای انقلاب و کشورم دادم؛ فقط حق قانونی‌ام را می‌خواهم

داستان تلخ زندگی یک جانباز شیمیایی: ای کاش فلسطینی یا لبنانی بودم

چکیده :مشکل درمان دارم و بیشتر از این نمی توانم درد و رنج را تحمل کنم. بیکارم و درآمدی جز یارانه ندارم که جوابگوی زندگی باشد. به خاطر شرایط جسمی و روحی روانی کسی حاضر نیست حتی به کارگری قبولم کند. حاضرم پاکستانی باشم فلسطینی باشم و لبنانی باشم فقط به من کمک کنید. نمی خواهم خانواده ام آواره شوند. من جانباز شیمیایی هستم ......


کلمه – گروه اجتماعی: “مشکل درمان دارم و بیشتر از این نمی توانم درد و رنج را تحمل کنم. بیکارم و درآمدی جز یارانه ندارم که جوابگوی زندگی باشد. به خاطر شرایط جسمی و روحی روانی کسی حاضر نیست حتی به کارگری قبولم کند. اگر بخواهم وامی بگیرم کسی حاضر نیست ضمانتم را کند تا حداقل خودرویی تهیه کنم ودر زمانی که حالم مساعد است هزینه درمان و زندگی را تامین کنم…”

به گزارش کلمه، اینها گوشه ای از سخنان یک جانباز شیمیایی است که می گویند در تامین معاش خانواده و هزینه های درمان خود درمانده است. محمد رفیعی نژاد که ماه رمضان دو سال قبل به علت ناتوانی از پرداخت کرایه خانه، که تا آستانه حراج اثاث منزلش پیش رفت، مجبور شد برای مدت 64 روز در جنگل ناهارخوران گرگان چادر بزند و چندی پس از آن هم مدتی در تهران جلوی ساختمان بنیاد شهید و امور ایثارگران چادر زد، می گوید با آنکه سپاه جانبازی اش را تایید کرده، بنیاد حاضر نیست به مشکلات درمانی و معیشتی وی توجه کند.

چهار سال قبل قصد خودکشی داشته، و بعد از مشاوره از این تصمیم منصرف شده است. دخترش باید حالا سال دوم دبیرستان باشد، و پسرش سوم راهنمایی. سال 64 در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو شیمیایی شده، و تنها گناهش این است که در آن زمان سرپایی درمان شده و مدرکی نگه نداشته که امروز به کارش بیاید. از زندگی بریده، و می گوید: “به خدا تقصیر من نیست که زندگی ادامه دارد. خانواده من حق زندگی کردن دارند. امروز رفتم بنیاد شهید استان کلستان به من گفتندباید سالها قبل فکرش را می کردی تهران درصد نمی دهد. اصلا درصد دادن تمام شده دنبالش نرو…”

می گوید خواسته ای جز اجرای قانون ندارد. فقط می خواهد بر اساس قانون با وی رفتار شود و به حق طبیعی اش برسد. به وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران می گوید: “بارها به ریاست جمهوری- استانداری – بنیاد و سپاه مراجعه کردم ولی جز کاغذ بازی جوابی نگرفتم” و بعد که با رسانه ها درباره وضعیتش گفت و گو کرده، به اینجا رسیده که “هر جا مراجعه کردم جز تهدید و متهم به دروغگویی چیزی نصیبم نکردند.”

برخی وبلاگ نویسان تلاش کرده اند مشکل مسکن او را حل کنند. اما به علت ناتوانی از پرداخت هزینه ها، از ادامه درمان ناتوان شده است. و همچنین از تامین معیشت خانواده خود، که در این باره می گوید: “اگر شرایط کاری در توانم برایم مهیا می شد بیشتر از این خود و خانواده ام سختی نمی کشیدیم.”

شرح ماجرای جانبازی او اینچنین است: “در زمان دفاع مقدس جوان بودم و نیروی جوانی باعث شد تا در زمان بمباران شیمیایی چون وظیفه رفع آلودگی از محیط و جمع اوری مصدومان شیمیایی را داشتم به خاطر مسولیتی که داشتم حاضر به ترک منطقه نشدم و با درمان سر پایی در منطقه ماندم… بعد از سال ها که از پا افتادم تنها انتظارم از نظام مقدس و مسئولین این بود که از ما حمایت کنند نه این که بعد از سال ها دوندگی مرا به دنبال مدارکی بفرستند و با جمع آوری آن ها تازه اول مشکلم باشد.”

می گوید: “من چیزی بیشتر از آن چه قانون برای مجروحان جنگ در نظر گرفته نخواستم و نمی خواهم. انصاف نیست من که در جوانی سلامتی ام را در راه آرمان های انقلاب و کشورم از دست دادم به علت ناتوانی، آن هم به علت عوارض مصدومیت شیمیایی، با مشکل مواجه شوم در حال حاضر برای ادامه ی درمان و ادامه ی زندگی و حمایت از خانواده ام نیازمند کمک و حمایت و احقاق حق قانونی خود هستم هر چند مسئولی جوابگو نیست.”

اینها سخنان یک جانباز شیمیایی است که برای آرمانش، برای انقلاب و امام، برای خاک و وطنش جان خود را بر کف نهاد است، و حالا می گوید: “من حاضرم پاکستانی باشم فلسطینی باشم و لبنانی باشم فقط به من کمک کنید. نمی خواهم خانواده ام آواره شوند. من جانباز شیمیایی هستم ولی افرادی که در جنگ نبودند و پشت میز نشستند مرا جانباز قبول ندارند…”

از قصه های تلخ دیگر جانبازان دفاع مقدس:

شهادت یک جانباز دفاع مقدس، در نتیجه دروغگویی و بی‌مسئولیتی بنیاد شهید و امور ایثارگران

پیدا کردن پیکر سردار شهید پاریاب پس از سه روز؛ چه کسی پاسخگوست؟!

جانباز شیمیایی ۷۰ درصد؛ ریه های آغشته به گاز خردل و چشم هایی که بینایی ندارد

ماجرای تلخ یک جانباز شیمیایی؛ از آمادگی برای فروش کلیه تا تهدید به اعتصاب غذا

آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان؛ اسارت در خاک خودی

یک جانباز شیمیایی خود را حلق آویز کرد/ بنیاد حقوق او را قطع کرده بود



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

یک پاسخ به “داستان تلخ زندگی یک جانباز شیمیایی: ای کاش فلسطینی یا لبنانی بودم”

  1. دوست گفت:

    اي كاش يك شماره حسابي ميداديد تا بتونيم در حد توان كمكي كنيم.