سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » روایت یک زندانی سیاسی از روزی که شهر برایش تیره و تار شد...
» ژیلا کرم زاده مکوندی: یک روز اعزام پزشکی ام چگونه گذشت

روایت یک زندانی سیاسی از روزی که شهر برایش تیره و تار شد

چکیده :به بيمارستان رسيده بوديم. مسافتی را بايد پياده می رفتيم به پايين آمدن از پله ی بلند مينی بوس با دستان به هم زنجير شده سخت بود. گذشتن از عرض خيابان و رد شدن از لابه لای ماشين ها با شرايطی که من داشتم، کار راحتی نبود و همراهی با زنی که درشتی اندام و چادر سياهش جلو ديد مرا مي گرفت و در آخر باعث شد صدای ترمز شديد اتومبيل و برخورد آن با زانوانم مرا به خود آورد و سرباز همراهی که با صدای بلندم گفت: آخ!...


ژیلا کرم زاده مکوندی، زندانی سیاسی محبوس در بند زنان زندان اوین در نامه ای به شرح آنچه در روز اعزامش به بیمارستان بر وی گذشته پرداخته و می گوید: دلم برای کوچه و خيابان های شهر تنگ شده بود؛ برای خانواده ام؛ برای دوستان و آشنايان، برای نيمای عزيز که در آغاز تولد جنبش سبز مدرسه هم نمی رفت و اکنون کلاس سوم است و بيشتر از همه دلم برای تو تنگ شده بود.

به گزارش کلمه، وی که از زندانیان سبز است و به گناه همراهی با خانواده های زندانیان سیاسی در حبس به سر می برد در بخشی از نامه ی خود آورده است: به بيمارستان رسيده بوديم. مسافتی را بايد پياده می رفتيم به پايين آمدن از پله ی بلند مينی بوس با دستان به هم زنجير شده سخت بود. گذشتن از عرض خيابان و رد شدن از لابه لای ماشين ها با شرايطی که من داشتم، کار راحتی نبود و همراهی با زنی که درشتی اندام و چادر سياهش جلو ديد مرا مي گرفت و در آخر باعث شد صدای ترمز شديد اتومبيل و برخورد آن با زانوانم مرا به خود آورد و سرباز همراهی که با صدای بلندم گفت: آخ!

۶ دی ماه ۱۳۹۰ ژیلا کرم زاده مکوندی که برای انجام کارهای اداری مربوط به گذرنامه به ادارۀ گذرنامۀ تهران مراجعه کرده بود توسط مأموران اطلاعات این ارگان بازداشت و جهت اجرای حکم ۲ سال زندان تعزیری به دادسرای زندان اوین و از آن جا به بند نسوان منتقل شد.

ژیلا کرم زاده مکوندی از مادران پارک لاله پیش از این در روز ۱۹ بهمن سال ۱۳۸۸ در منزل بازداشت، ۳۴ روز را در بند ۲۰۹ زندان اوین به سر برد و سپس با قرار کفالت ۵۰ میلیون تومانی آزاد شد، بهمن ماه سال ۱۳۸۹ دادگاه بدوی جهت بررسی اتهامات وی تشکیل و در ۲۰ فروردین ماه ۱۳۹۰ حکم چهار سال حبس تعزیری را برای او صادر کرد، دادگاه تجدید نظر سرانجام حکم را به ۲ سال حبس تعزیری و ۲ سال حبس تعلیقی در مدت ۵ سال تقلیل داد که از زمان صدور حکم ۲۲ شهریور ۱۳۹۰ قابل اجرا بوده است.

متن کامل نامه ی این زندانی سیاسی که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:

بازی دستبند

با دستان کوچکم

نگاه سرد زندانبان

به کجا مي برد

مرا

چنين شتابان

هنوز وقت خاموش شدن بند نرسيده بود که زندانبان صدايم زد و گفت: فردا اعزام داری!

برای ناراحتی پوستی که برايم پيش آمده بود دکتر برايم اعزام نوشت، به خانواده چيزی نگفتم. نخواستم بی دليل ناراحتشان کنم، صبح زودتر از هميشه از خواب برخاستم و آماده رفتن شدم.

پالتو سبزم را پوشيدم و به اتاق مديريت بند رفتم. آنجا به وسيله يکي از زندانبان ها مورد بازرسی بدنی قرار گرفتم سپس مرا همراه پليس با قد وهيکل درشت، سوار ون کردند و در ايستگاه بازرسي اوين نگه داشتند. در آنجا برای بار دوم بازرسی شدم؛ زندانبان با سرباز همراه به دنبال اسلحه و دستبد به اتاق ديگری رفتند پس از بازگشت از ديدن سلاح و دستبند تعجب کردم.

با خودم گفتم چه خبر است که برای بيمارستان رفتن يک زندانی زن بيمار با جثه ای ظريف اين چنين مجهز مي آيند. آن هم برای کسی که اتهامش حمايت از مادران داغدار و حمايت از خانواده های زندانيان سياسی بوده است.

ما به اتفاق چند زندانی عادی مرد و چند سرباز سوار مينی بوس قديمی شديم. آنجا زندانبان دستبند را درآورد و در مقابل اعتراض من گفت: دستور است.

ميان رفتن و ادامه راه به بيمارستان و بازگشت به بند به عنوان اعتراض سردرگم مانده بودم.

دلم برای کوچه و خيابان های شهر تنگ شده بود؛ برای خانواده ام؛ برای دوستان و آشنايان، برای نيمای عزيز که در آغاز تولد جنبش سبز مدرسه هم نمی رفت و اکنون کلاس سوم است و بيشتر از همه دلم برای تو تنگ شده بود.

همه رهگذران انگار نشانی از تو داشتند انگار….

از پنجره بيرون را نگاه می کردم سرباز ها با هم شوخی می کردند سنگينی دستبند دستان کوچک و لاغر مرا آزار مي داد.

زندانبان هر از گاهی چادری را کناری می زد و اسلحه اش را نشانم می داد و مدام با گوشی موبابلش حرف می زد و از دستش خيلی عصبانی بودم می توانست دستبند را نزند!

تمام راه به سکوت گذشت. دو ماه و نيم ملاقات حضوری نداشتم؛ تلفن ها قطع و بدجوری به هم ريخته بودم.

ديدن کوچه و خيابان های آشنا همه ی خاطراتی را که دربند روزها را به يادشان به شب می رساندم تداعی مي کرد.

يادآوری موج سبز لبخند را به روی لبهايم می نشاند و اشک هايی که بی اختيار به روی گونه هايم به ياد ياران جانباخته می چکيد.

به بيمارستان رسيده بوديم. مسافتی را بايد پياده می رفتيم به پايين آمدن از پله ی بلند مينی بوس با دستان به هم زنجير شده سخت بود.

گذشتن از عرض خيابان و رد شدن از لابه لای ماشين ها با شرايطی که من داشتم، کار راحتی نبود و همراهی با زنی که درشتی اندام و چادر سياهش جلو ديد مرا مي گرفت و در آخر باعث شد صدای ترمز شديد اتومبيل و برخورد آن با زانوانم مرا به خود آورد و سرباز همراهی که با صدای بلندم گفت: آخ!

تمام بدنم می لرزيد باور نمی کردم که روی پاهايم ايستاده ام و اتفاقی برايم نيفتاده ضربه آنقدر شديد نبود که پاهای من آسيب ببيند و مطمئنا راننده مرا اصلا نديده بود، سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم به بيمارستان رسيده بودم ما را به اتاق شماره 9 راهی کردند. در آنجا مدتی نشستیم. سالن شلوغ بود و پر رفت و آمد. بعضی با نگاه های خيره به دستبد من زل زده بودند. زن جوانی نگاه معنی داری به من کرد و بغل دست  اش گفت: لباسش هم سبز است. يکی پرسيد چيکار کرده ای ؟

گفتم: سياسی ام. سرش را به آرامی تکان داد.

به اتاق معاينه رفتم و زندانبان دستبند مرا باز کردند و خودش نيز به همراه من نزد دکتر آمد. به او گفتم: من بايد لباس هايم را دربياورم تا دکتر بتواند معاينه کند مثل يک کوه يخ فقط نگاه کرد.

دکتر دستوارت لازم را داد و نسخه نوشت و با همان مينی بوس بازگشتيم. پرده پنجره را کشيدم دلم نمي خواست چيزی ببينم. همه چيز برايم تيره و تار شده بود. بغضي گلويم را مي فشرد آماده تلنگری بودم، وارد اوين شديم و به همان اتاق بازرسی رسيديم و برای سومين بار بازرسی شدم و به سوی بند راه افتاديم دستبند را باز کرده بود اما چشم ازم بر نمی داشت حالم را انگار تازه فهميده بود بی کلامی وارد اتاق مديريت بند شدم و به سرعت از راهروها گذشتم. هنوز به اولين پله آخرسيده بودم که صدايی از پشت سر گفت: صبر کنيد بايد بازررسی شويد….

13/10/91

ژيلا کرم زاده مکوندی

ساعت 5/9 بازگشت از بيمارستان رازی

بند زنان زندان اوین



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

3 پاسخ به “روایت یک زندانی سیاسی از روزی که شهر برایش تیره و تار شد”

  1. علی گفت:

    فقط شرمنده شمائیم همین و بس.

  2. Kalantar Payam گفت:

    هان بپای ای خلق ایران بپای هان برای از خواب غفلت برای
    درود بر شما از خود گذشتگان و درود بر مادران

  3. D Danadel گفت:

    خداوند اون یکی دست باعث و بانی نابودی مملکت را نیز چلاق کند.