سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
» / به مناسبت انتشار دویستمین شماره روزنامه تک برگی کلمه /

آقای میرحسین! این امانت توست

چکیده :اگر شما ایستادی و حق را با همه ی تلخی اش گفتی و به بهای ایستادن، رنج هایی را تحمل می کنی که سال ها باید بگذرد تا شرح آن را بشنویم، اگر خیلی های دیگر هم در زندان و در ایران و در بیرون همچون شما ایستاده اند، ما هم ایستاده ایم و امانتی را که از شما داشتیم، به هر شکل شده حفظ کرده ایم... این امانت بر دست و روی چشم ما مانده و حفظ شده و همچنان محفوظ خواهد ماند تا روزی که راه سبز امید برقرار و رهروانش استوار بمانند....


کلمه – حسین ناصری نیا:

وقتی قرار شد به بهانه دویستمین شماره ی روزنامه تک برگی کلمه چیزی بنویسم، نمی دانستم از کجا و چه و چگونه بنویسم. هرچه فکر کردم جمله ها به انتها نرسیدند و واژه ها همراهی ام نکردند. گفتم بهتر که یادداشتم را در قالب نامه ای خطاب به شما بنویسم تا نطقم باز شود و قید و بند کلمات و ملاحظات مانع از قلمی کردن آنچه در فکر دارم، نشود.

میرحسین عزیز!

نمی دانم از کجای این چهار سال بگویم، یا حتی از کجای این سی سال. از این سالهای همدلی و آن سالهای همراهی چگونه باید نوشت، من نمی دانم. شرح این روزها و ماهها و سالهای هجران و حرمان دوران را به کدام صندوقخانه دل باید سپرد، الله اعلم! اما با رفیقان که کارها نباید اینقدر دشوار باشد.

کاش لااقل می دانستم الان کجایی و در چه حالی، تا بدانم چطور بنویسم. گفته اند در خانه ای و ممنوع الخروج! بهتر بود البته به جای توصیف منع شما از خروج از منزل، وصف حال این طرف را می گفتند که محروم از حضور شده؛ حضور شما. حضور شما در کنار ما. مایی که سی سال با هم همراه بودیم. با هم انقلاب کردیم، با هم از وجب وجب خاک کشور دفاع کردیم، با هم سکوت کردیم و خون دل خوردیم و چهار سال قبل هم با هم به صحنه برگشتیم. ما و شما البته بودیم، هر یک به نوعی و در گوشه ای و مشغول به کاری برای ایمان و میهن مان. اما …

اما چهار سال قبل کارد به استخوان شما رسید. همان کاردی که امروز به استخوان آحاد ملت و یکایک مردم رسیده. داشت می رسید که شما دیدی اش، برقش چشم شما را گرفت و زودتر از آنکه همه بفهمند و حس کنندش، از آن گفتی. این چهار سال باید می گذشت تا همه می فهمیدند و ما هم عمیق تر از سطح تبلیغات و انتخابات درک می کردیم که شما چه آینده ای را از پیش می دیدی و از آن می گفتی و حالا کم و بیش همه با پوست و گوشت، تلخی و دردناکی اش را احساس می کنیم. حالا شما در زندان کوچه ی اختری، و ما؟! نمی توان به روال کودکی ها گفت و نوشت ملالی نیست جز دوری شما؛ ملال زیاد است و چه زیاد؛ و البته بدتر از همه همان دوری شما که امروز این جمله را در خلوت ها و محافل، ورد زبان خیلی از کسان و حتی دشمنان شما کرده: اگر میرحسین بود …

ذهنم از قلمم عجول تر است و نمی گذارد راحت بنویسم. بگذار از مولایمان علی(ع) بیاموزم – یا در واقع کپی برداری کنم – که چطور احساسم را در ظرف کلام بریزم. این آدرسش، اگر آن نامردمان هنوز از کتابخانه محرومت نکرده اند: نهج البلاغه، حکمت 281. کان لی فی ما مضی اخ فی الله، و کان یعظمه فی عینی صغر الدنیا فی عینه … بله آقای مهندس! ما هم روزگاری برادری داشتیم، همراهی که از همراهی ما ابایی نداشت، انقلاب که شد از مردم بود، جنگ که بود نخست وزیر شد اما باز بین مردم بود، از قدرت کنار کشید و باز با مردم و چون مردم ماند، و ماند و ماند تا غصه ی مردم نگذاشت به خانه نشینی ادامه دهد؛ آمد و ایستاد و تا حالا همچنان است که بود.

جناب آقای موسوی! ما همراهان شماییم، در واقع همراهان یکدیگریم؛ قرارمان این است که اینگونه باشیم و بمانیم: همراهان مردم و دلسوزان کشور. تعارف نبود و نیست که می گفتید و می گوییم کسی نه رهبر است، نه پیشرو و نه فصل الخطاب. مگر کم شد که خود شما در این سه سال چیزهایی را به خاطر خرد جمعی بپذیری؟ مگر کم شد که نتیجه ی همفکری را بر نظر شخصی ات مقدم بداری؟ شما نه بت پرست بودی و نه مطلق انگار و نه جزم اندیش و نه متصلب. دیگران ندانند، ما که می دانیم حتی امام محبوب شما و ما هم خط قرمز شما نبود و اگر سوء استفاده چیان را در کمین نمی دیدی حتی از نقد و بررسی آزادانه و منطقی عملکرد ایشان هم ابایی نداشتی. ما که می دانیم شما آنقدر دلسوز کشور و انقلاب هستی که حتی اگر همین امروز هم رهبری بخواهد قانون شکنی را متوقف کند و مسیر حکومت را به سمت صحیح بچرخاند، اول کسی که دستش را می فشاری و به هر شکل ممکن به کمکش می شتابی، شمایی. این حرفها هم تقدیس و حتی تقدیر از شما نیست، توصیف شما و بلکه تشریح وظیفه ی شماست.

اما می دانی ایراد شما چیست؟ شما مشرک نیستی، نخواستی مثل خیلی ها مشرک باشی. به همین تک جمله ای که بالای این سایت نقش بسته وفاداری: کلمه ی توحید! آن نکته را باور کردی و به این آیه هم پایبند ماندی که می گوید: الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان … و تو یک قالوا بلی گفتی و به جمع بزرگ مردمان تاریخ پیوستی که مصداق قالوا ربنا الله ثم استقاموا شدند. جرم تو هم جز این نیست آقای میرحسین! تو سر خم نکردی، کرنش نکردی، تعظیم و تکریم و تجلیل نکردی؛ البته اهل بی ادبی و جسارت و بدگویی و نفاق هم نبودی و نیستی و همه اینها را می دانند. جرمت همان است که حق را گفتی و بر آن ایستادگی و پافشاری کردی. به مردم وعده کردی که می ایستی، و وفا کردی. همین!

حالا حرف من با شما چیست؟ می خواهم بگویم اگر شما ایستادی و حق را با همه ی تلخی اش گفتی و به بهای ایستادن، رنج هایی را تحمل می کنی که سال ها باید بگذرد تا شرح آن را بشنویم، اگر خیلی های دیگر هم در زندان و در ایران و در بیرون همچون شما ایستاده اند، ما هم ایستاده ایم و امانتی را که از شما داشتیم، به هر شکل شده حفظ کرده ایم. بچه های کلمه کم سختی نکشیدند در این دوران، کم آسیب ندیدند و کم زخم زبان نشنیدند، اما رفیق نیمه راه نشدند و در همراهی، نامردی و بی وفایی نکردند. این امانت بر دست و روی چشم ما مانده و حفظ شده و همچنان محفوظ خواهد ماند تا روزی که راه سبز امید برقرار و رهروانش استوار بمانند.

دویستمین شماره ی روزنامه که بهانه ی این یادداشت و مطالب دیگر است، برای من یکی یادآور خاطره ی آن روزی است که اولین شماره ی روزنامه در تیتر یک سایت قرار گرفته بود و شنیدم که شما به طور خصوصی به بچه های کلمه پیغام داده ای و این تدبیر را تحسین کرده ای و تولد روزنامه ی تک برگی را تبریک گفته ای … شک ندارم که اگر امروز هم آزاد بودی، پیام می دادی و باز مردم و سبزها را تشویق می کردی به تلاش برای بسط آگاهی ها و کمک به توزیع روزنامه تک برگی و صبر و استقامت و آگاهی بخشی تا همراه کردن همه ی مردم در این راه سبز پر امید.

از شما که پنهان نیست، از خوانندگان هم پنهان نباشد، کار کلمه در این مدت مثل دوی امدادی بوده. هر کس که توانسته در برداشتن این بار به کمک دیگری آمده و نگذاشته کار بر زمین بماند. خصلت کار هم این بوده و هست که سختی ها و دشواری ها و کلا خیلی از آنچه گذشته و می گذرد، گفتنی نیست. شاید روزی که آزادی نصیب شما و مردم ایران شد، وقت بهتری برای گفتن بسیاری از حرف ها و درد دل ها باشد. اما …

*       *       *

تقریبا مطمئنم که زندانبانان نمی گذارند این نوشته و اینگونه نوشته ها به دست شما برسد؛ لااقل به این زودی ها. اما حتی فرض سخن گفتن با شما هم حسی را به من می دهد که نتوانم به راحتی تمامش کنم. بگذارید بخشی از یادداشتی را که چند وقت پیش برای برادرمان مصطفی تاجزاده نوشتم و منتشر نکردم، اینجا نقل کنم و آخر سر هم پیشنهاد آهنگی را می خواستم به ایشان بدهم، به شما بگویم. خدا را چه دیدی؟ شاید خواست و لااقل این پیشنهاد به دست شما هم رسید. نوشته بودم:

” … نشسته ای کنج انفرادی دوست داشتنی ات، خیره به رنجهای مردم سرزمین ات، مدام می نویسی و می نویسی و باز می نویسی. به خیالت در این نوشتن ها معجزه ای هست که کالبد بی جان ما را زندگی ببخشد و لب های خشکیده ما را تر کند. بیست ماه روزه داری تو، به جای تو، ما را خسته کرده. نمی خواهی بس کنی برادر؟ بسیجی اینقدر بی ترمز؟ بسیجی هایش پشیمان شده اند، عوض شده اند، یا بعضی حتی عوضی. تو نمی خواهی کوتاه بیایی و لااقل چند روزی ترمز بگیری؟ ما که از روی ماه تو شرم نمی کنیم، تو خودت از آن چشمانت شرم نداری؟

در خبرها آمده که چشمانت غرق خون شده است. حق دارند آن چشم ها. حق دارند که خون بگریند. قلمت که سر ایستادن ندارد، بر ناعادلان می تازد و با ناآگاهی می ستیزد. زبانت هم که اهل یأس نیست، مدام از امید می نویسی و آینده. اهل ناله هم که نیستی از این روزگار غدار. چشمه چشم هایت هم که اشک ندارد و از فرط بدی دوران، خشکیده. پس چه عجب، اگر آن چشم ها خون بگریند و دکترها را نگران کنند. مدام می گویند پزشکان نگران اند. بامرام! پزشک آن چشم ها تویی، آنها اگر خون می گریند، در مصاف اینهمه رنج یک ملت راهی جز این ندارند. تو چرا به فکر چاره نیستی؟”

بله آقای میرحسین!

اینها را برای سید مصطفی نوشته بودم و بعد شرح چند داستان را برایش گفته بودم. داستان نرگس را، نسرین را، کبودوند را و دیگران را؛ پدر و مادرهایی که هنوز متهم اند و جباران البته علاوه بر آنها، فرزندانشان را هم مجازات می کنند. اینها و حرف های دیگری را هم بهانه کرده بودم برای اینکه به او بگویم اگر امکانش را دارد، سی دی آخرین آلبوم شهرام ناظری را بگیرد و گوش کند، که ما با آن گریه ها کرده ایم. تا با هم همنوا شویم و از عارف قزوینی بشنویم شعری را که بعد از مرگ کلنل محمدتقی پسیان برای او و در واقع برای وطن سروده و تصنیفش را به تأسی از او، شهرام ناظری از عمق جان می خواند:

گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد
ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد
هرکسی که نیست اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد
گر زنیم چاک
جیب جان چه باک
مَرد و جز هلاک
هیچ چاره ی دگر ندارد
زندگی دگر ثمر ندارد

این برای تاجزاده عزیز بود و امیدوارم به او هم برسد. اما برای شما، در عوض کتاب های جان بخشی که معرفی کردید، می خواهم جسارت کنم و از همان آلبوم، این آهنگ را پیشنهاد کنم. شعر فریدون مشیری و صدای ناظری. اصل کپی رایت مانع می شود از اینکه بتوانیم صدای این آواز را در سایت بگذاریم، اما متن شعرش را به همراه دعوت به شنیدن آهنگ، تقدیم به شما جناب میرحسین و همه علاقه مندان می کنم و با آن سخنم را به پایان می برم. شعری که اگر فریدون مشیری امروز زنده بود، با همین لحن پردرد و شکوه پر افسوس، برای شما می سرود؛ انگاری که جملاتی از آن برای شخص شما و حال امروز ما گفته شده:

رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر،
غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر.

زمان، هنوز همان شرمسارِ بهت‌زده،
زمین، هنوز همان سخت‌جانِ لال شده،
جهان، هنوز همان دست بستۀ تقدیر!

هنوز، نفرین می‌بارد از در و دیوار.
هنوز، نفرت از پادشاهِ بدکردار،
هنوز، وحشت از جانیان آدمخوار،
هنوز، لعنت، بر بانیان آن تزویر.

هنوز دستِ صنوبر به استغاثه بلند،
هنوز بیدِ پریشیده سر فکنده به زیر،
هنوز همهمۀ سروها، که: «ای جلاد!
مزن! مکُش! های؟!
ای پلیدِ شریر!
چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟
چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر!؟»

هنوز، آب، به سرخی زند که در رگِ جوی،
هنوز،
هنوز،
هنوز،
به قطره قطرۀ گلگونه، رنگ می‌گیرد،
از آنچه گرم چکید از رگ امیرکبیر!

نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان،
نه خون، که دارویِ غم‌هایِ مردمِ ایران!
نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر.

هنوز زاریِ آب،
هنوز نالۀ باد،
هنوز گوشِ کرِ آسمان، فسونگر پیر!

هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه،
برون خرامی، ای آفتاب عالمگیر.

«نشیمن تو نه این کنج محنت‌آبادست»
«تو را ز کنگرۀ عرش می‌زنند صفیر!»

به اسب و پیل چه نازی که رخ به خون شستند،
در این سراچۀ ماتم، پیاده، شاه، وزیر!
چون او دوباره بیاید کسی؟ محال، محال
هزار سال بمانی اگر، چه دیر! چه دیر!

* * *

مجموعه مطالب ویژه دویستمین شماره روزنامه تک‌برگی کلمه:

دانلود ویژه‌نامه شماره 200 روزنامه تک برگی کلمه در سه صفحه
آرشیو کامل 200 شماره روزنامه تک‌برگی کلمه
گزارش تصویری/ تکثیر و توزیع روزنامه کلمه در مترو و تاکسی، خانه و محل کار، شهر و روستا
رسانه قابل اطمینان/ حسین زمان
به پاس سه سال همراهی/ مریم شربتدار قدس
آرزوهای من برای کلمه/ محمد نوری‌زاد
دانستن باطل‌السحر خفقان است/ فخرالسادات محتشمی‌پور
شبنامه‌ها علیه تاریکی و استبداد/ علی مزروعی
روزنامه‌ی بی‌روزنامه‌ها و رسانه‌ای برای هر شهروند/ سید مهرداد طباطبایی
آقای میرحسین! این امانت توست/ حسین ناصری نیا
گسترش آگاهی؛ چشم اسفندیار خودکامگان و اقتدارگرایان/ نسیم بهشتی
نماد ِ بودن و سبز ماندن‎/ بیتا موحد
چالش‌های خبرنویسی درباره زندانیان سیاسی/ مانی حقیقی
انتخاب سبز بودن/ صحرا عابدی
نهضت آگاهی‌بخشی با دست خالی/ زهره نقیبی
گفت و گو با خانواده‌های زندانیان سیاسی درباره آگاهی‌بخشی و عملکرد کلمه/ زهرا صدر



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

19 پاسخ به “آقای میرحسین! این امانت توست”

  1. از پاکستان گفت:

    به امید آزادی کشور عزیزمان ایران و به امید دیدن دوباره چهره نازنین میرحسین.

  2. نادر گفت:

    تبریک می گم ، این اقدام آگاهی بخش شما بی نظیر ، موثر و ماندگار است
    خواهشا ویژه نامه شماره ۲۰۰ را به طور خاص منتشر کنید تا ما هم با تمام همت خود آن را به خانواده همکاران و همکلاسی هایمان برسانیم

  3. هيچکس گفت:

    آنقدرگفتن که آزادي،به مرگ ساده تن دادي…شايد ازجرم ديروزه،که به اين روز افتادي…ميرحسين جان دوستت داريم وتاابددوستت خواهيم داشت…

  4. ناشناس گفت:

    همه انسانهاي ازاديخواه و وطن دوست و با اخلاق مير حسين را دوست دارند درود و سلام بر ميرحسين

  5. مهديه گفت:

    به حدي متن زيبا نگاشته شده بود كه اشك امانم نمي دهد، ميرحسين عزيز منم قطره اي از همراهان تو كه ايستاده است، اينجا از هامبورگ برايت مي نويسم، ميرحسين مقاوم و دوست داشتني

  6. reza گفت:

    حتما لازم است از یک صفحه بیشتر باشد.

  7. ناشناس گفت:

    ما با هم گریه می کنیم/ این اشک ناامیدی نیست/ بلکه شوق زایش آدم است/ که از دیدگان یاران میر حسین فرو می چکد.

  8. sabz گفت:

    mir hosin e aziz

  9. مش عبدالله گفت:

    آیا ایرانیان را مردمی بی غیرت و بی شرف فرض کرده اند؟ مگر ممکن است هر ایرانی وقتی این نوشته را می خواند موی بر تنش راست نگردد و چگونه می تواند با به شرکت در انتخابات آینده ریاست جمهوری فکر کند یا خدای نا کرده خود نامزد این سمت گردد؟ وقتی یک طرف معرکه زور و قلدری و همین است که هست می باشد و عده ای چماق به دست زورگوی پرخاشگر و طرف دیگر انسان های فرهیخته و متمدن که سعی دارند با متانت و منطق و آرامش حق از بین رفته خود را به دست آوردند، چگونه میتوان باز به این چماق به دستان آدم کش اعتماد کرد باز با خوش نیتی و حسن نیت در انتخاباتی که از هم اکنون نتیجه آن روشن است شرکت کرد. خانه از پای بست ویران است. اینها حتی به قانونی که خود تصویب کرده و آنرا آنگونه که دلخواهشان بوده تغییر داده اند نیز اعتنایی ندارند و بارها آنرا زیر پاگذاشته اند. اینها کسانی هستند که از ابتدا با فریب و نیرنگ و دروغ برکارها مسلط شدند. به یک کدام از قول و قرار های خود نسبت به مردم وفا نکردند. علنا اظهار کردند، تقیه کردیم، خدعه کردیم. ما گفتیم آب و برق را مجانی خواهیم کرد؟ ما گفتیم نفت را به رایگان در خانه شما تحویل خواهیم داد؟ ما گفتیم آقای سرلشکر ما که با تو کاری نداریم میگوییم بجای آنکه نوکر آمریکا باشی آقای خودت باش ما که با تو کاری نداریم. اینها گفتند ما گفتیم پول نفت را سر سفره شما خواهیم آورد؟ اینها گفتند ما گفتیم هاله نور را دیده ایم؟ اینها گفتند ما گفتیم ازشما بچه دار شدن و ازماه میلیونها به حساب شما واریز کردن؟ اینها گفتند مازندانی سیاسی داریم؟ هر روز هم عربده می کشند که در ایران کسی را به سبب اظهار نظر زندانی نمی کنند. ازقرار این سی هزار نفری که زندانها را وجب به وجب پر کرده اند، زندانی سیاسی که نه بلکه عده ای قاتل و جانی و آدم کش هستند. آیا رواست که ما به چنین رهبران و سردمدارانی باز اعتماد کنیم. آزموده را آزمودن خطاست.
    من به عنوان عضوی از جنبش سبزآزاد اندیش، طرفدار حقوق بشر، طرفدار برابری انسان ها، طرفدار جدائی دین از دولت هرگز هرگز نه برای این سمت نامزد خواهم شد و نه از نامزدی حمایت خواهم کرد و نه در انتخابات شرکت خواهم داد. بگذارید اینان مثل کرم های متعفن خود تولید کرده و خود تولید خود را بخورند. ما دگرباره، بازیچه دست اینان نخواهیم شد. ما را مار گزیده است.

  10. ناشناس گفت:

    از همه بچه های کلمه تشکر می کنم که اسیر فضای مجازی نشده اند و با استواری راه مهندس موسوی را ادامه می دهند. تمام علاقه من به کلمه همین است که احساس می کنم نزدیک ترین سایت به مهندس میر حسین موسوی است.

  11. آحسین آ گفت:

    چون به میرحسین مثل سابق دسترسی ندارم خواهشمندم شما به هروسیله ای میتوانید سلام مرا به او برسانید. اگر یکی از محافظان جوانمرد او این پیام را خواند لطفا او این زحمت را کشیده و به این مرد شجاع و پراستقامت و همسر گرامی اش سلام مرا برساند. معروف است که فرق بین …. درحمام معلوم می شود. حال این انتخابات و حوادث بعدی آن نشان داد که چه کسی انسان واقعی است و به حقوق انسانی احترام می گذارد و چه کسانی برای جیفه و مرده ریگ دنیوی حاضرند حتی اقربای خود را هم بفروشند. سلام بر میرحسین و رهنورد و شیخ شجاع ما

  12. ناشناس گفت:

    باتمام وجود فریاد میزنم دورد برمیر

    حسین عزیز که راه امام حسین(ع) رامی پیماید که حضرت فرمودند هیهات منّاالذله یاحسین میرحسین

  13. ناشناس گفت:

    به تمام بچه های سایت کلمه تبریک و خسته نباشید میگم.ان شا الله که همیشه به این وظیفه ی خطیر و مهمتون ادامه بدید.دست همتون رو میبوسم

  14. ماریا گفت:

    به امید ایرانی سبز و خالی از فقر و پر از آزادی

  15. naser گفت:

    همیشه تو قلب ملت ایران جا داری

  16. ناشناس گفت:

    موفق باشید….

  17. ناشناس گفت:

    به اقای میر حسین موسوی وخانمشان اگر میشود سلام ودوستی ما را برسانید ..ای کاش میشد صفحه ای میگشودید تا هر کس در ان درد دلی دارد که میخواهد بازگو کند …..اگر چه نمیشنوند با انها در میان بگذارد ..شاید این خود خاطراتی شود از این مرحله سختی که هم انها در انسوی وهم ما در این سوی میگذارنیم

  18. ناشناس گفت:

    درود بر شرفت …

  19. ناشناس گفت:

    yahossein mirhossein