سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » از این شکنجه گاه به آن شکنجه گاه فرج است!...

از این شکنجه گاه به آن شکنجه گاه فرج است!

چکیده :همسرجان روز اول فروردین ساک در دست می رود سوار ماشین یشمی دو الف می شود که ببرندش داخل. درب زندان که بسته می شود، فاطمه می زند زیر گریه. می گوید: چرا انفرادی چرا؟ اشک های من هم سرازیر شده. من دلم انفرادی می خواهد. جایی که جز خدا هیچ کس نباشد. و من آینه دق کسی نباشم! انفرادی: همان شکنجه گاهی که رهبری گفته هر روزش معادل ده روز است. از این شکنجه گاه به آن شکنجه گاه فرج است! ...


فخرالسادات محتشمی پور

 

هوا بهاری شده ترانه سرایی پرندگان نشاط دیگری یافته و جوانه های تازۀ بوته های رز به زندانی ها نوید رویش دوباره طبیعت را می دهد.

پیرزن باز هم خسته از همه کارهای شب عید، سر سفره هفت سین به خواب رفته و عمو نوروز در این سفر نوروزی خود باز هم دلش نیامده او را از خواب ناز بیدار کند. یک گل بهاری خوش رنگ کنار چارقد پیرزن تنها نشانه حضور عمو نوروز است وقتی که او باز هم از خواب نابهنگام خود بیدار می شود.

… و من در آستانه بهاری متفاوت گوشه گوشه سلول کوچک خود را نظافت می کنم. تا آن جا که دستم برسد تا آن جا که بتوانم خودم را بالا بکشم و قد راست کنم. آن بالا کنار آن قفل های بزرگ پنجره های کوچک سلول، عنکبوت ها پشت تارهای به هم تنیده جاخوش کرده اند و به ناتوانی من برای دسترسی به گوشه کنارهای سقف بلند شکنجه گاه انفرادی ام پوزخند می زنند. باز هم برای شستن توالت و دستشویی مواد شوینده و ضدعفونی کننده طلب می کنم. این جا کسی با مواد ضدعفونی کننده آشنایی ندارد انگار!

… آن جا من سفره هفت سین را گسترده ام. کم و کسری ها را در آخرین گشت و گذار در زمان هواخوری برطرف کرده ام با میوه درخت کاج و برگ های سبز و علف های خودرو و … این جا سیب هست ایمان هست و شقایق ها که همه جا هستند وقتی عاشق باشی! من کنار سفره هفت سین خوابم می برد و خواب گل های همیشه بهار را می بینم که گوشه چارقد پیرزن نشان از حضور عمو نوروز است. من خواب همسرجان را می بینم که قرآن در دست دعای سال تحویل را می خواند و بچه ها که منتظر اسکناس های تانخورده لای قرآن هستند تا اولین عیدی خود را از دستان پرمهر پدر بگیرند.

… حالا پدر دردانه خانم را می بوسد و با فرزندان دور از وطن به لطف تکنولوژی عید مبارکی می کند. بچه ها با دیدار روی خوش پدر شادِشادند و تبریک هاست که رد و بدل می شود. من تلفن همراه را خاموش کرده ام. بقیه تلفن ها هی زنگ می زنند. همه در نوبت تبریک هستند و دلهره مانند بختک افتاده به جان من که مبادا سخن از بازگشت به زندان باشد هنوز سال تحویل نشده!

… آن جا، بازجو می گوید: بد کردی خانم! به شوهرت ظلم کردی. تو اگر بیرون بودی همسرت می آمد مرخصی! حالا من باید عذاب وجدان داشته باشم. گیریم درب زندان باز بود تو چرا داخل شدی زن؟! می ماندی بیرون پیگیری آزادی همسرت را می کردی. می ماندی بیرون لااقل شب عیدی کنار دخترت می ماندی و کنار سفره هفت سین می نشستی تا عمونوروز بیاید شاید با یک شاخه بیدمشک! شاید …

روز دوم اعتصاب غذا با وجود این که بیست روزی است روزه دار بوده ام ضعف مفرط و فشار خون پایین حالم را خراب کرده. مراقب نگران می شود، گزارش می دهد، می خواهند مرا ببرند بهداری اما من رضایت نمی دهم. پزشک با دم و دستگاه و سرم می آید داخل سلول. من فقط همسرم را می خواهم. فریاد می زنم کسی حق ندارد اعتصاب غذای مرا بشکند تا دیدار یار حاصل شود. پزشک دلسوزی می کند. ابراز نگرانی می کند. می نشیند بالای سرم و می گوید: تا زمانی که خودتان نخواهید سرم را وصل نمی کنم ولی باید بدانید که دچار مشکلات جدی خواهید شد. خون ریزی معده کم ترین لطمه است که به خود می زنید با ادامه اعتصاب غذا. می گویم: همسرم را بند کشیده اند در انفرادی و قرنطینه و ممنوع الملاقات. باید همسرم را ببینم. پزشک می گوید: اجازه بدهید من اقدامات درمانی را شروع کنم بعد حتماً گزارش می کنم حالتان را. حال من خراب است! چشم ها بسته کنار سفره هفت سین به خواب می روم به امید دیدن گل همیشه بهار در دستان عمونوروز! پزشک بهداری دو الف همه تلاش خود را می کند برای نجات جان بیمارش! افسر نگهبان از او می پرسد: قضیه جدی است؟! انگار قضیه جدی است.

صدای افسرنگهبان را می شنوم: دکتر حالش چطوره؟ می تونه بلند شه راه بره؟ دکتر علت این سوال را جویا می شود. پاسخ این است: ملاقات دارد! از جا می پرم. ملاقات با کی؟؟؟ با همان کسی که می خواستی!

انگار بوی گل همیشه بهار است که می پیچد در تمام جان من. اثر سرم و داروهای تقویتی نیست بی شک. اکسیر حیات، مژده وصل یار است! باید با دست پر به دیدار همسرجان بروم. با شوق از مراقب خوراکی هایی که دخترم برایم روز قبل از عید آورده و من قبل از اعتصاب غذا از سلول بیرون گذاشته ام طلب می کنم. بسته ای را آماده می کنم. و تسبیح پوست پرتقالی که با زحمت بسیار برای یاردربندم تهیه کرده ام، برمی دارم.

حالا پشت درب اتاق ملاقات هستم. چشم بند را برمی دارم. چشمانم دمپایی های سپید آشنا را جستجو می کند اما داخل جاکفشی یک جفت کفش مردانه خودنمایی می کند. تمام بدنم سست می شود. مرا فریب داده اند! داخل اتاق که می شوم پدرجان را در انتظار خودم می بینم. جلو می روم بر دستانش بوسه می زنم. دلم می خواهد مانند دوران کودکی در آغوشش غرق شوم. دلم می خواهد سر بر شانه اش بگذارم و های های بگریم در سوگ آرمان های از دست رفته خودمان. جرأت نمی کنم در چشمان پدر نگاه کنم. انگار بدترین لحظه عمرم فرارسیده است.

پدرم! مبارز رژیم گذشته، زندانی سیاسی زمان شاه، کسی که عمرش را جوانی اش را وقف انقلاب کرده تا نشانی از ظلم نباشد، حالا فرزندش را که هیچ از جوانی و عمرش نفهمیده در تمام سال های سخت زندگی، در زندان مقابل خود می بیند. حال خود را فراموش می کنم و در حال پدر غرق می شوم. اما دروغی که به من گفته اند بزرگ تر از آن است که بتوان از آن گذشت. من از دیدن پدر مست و سرشار از غرورم اما باید همسرم را ببینم.به من گفته اند همسرم را می بینم!

دقایق به سرعت می گذرند. وقت ملاقات تمام است. من تسبیح پوست پرتقالی را در جیبم می گذارم و از بسته خوراکی دو عدد کلوچه درمی آورم می دهم به پدرجان و می گویم: این را بدهید به مامان از طرف من به عنوان شیرینی عید. بگویید خیلی دوستش دارم و در تمام مدت نماز و دعا یادش هستم. یاد همه تان!

… مادر عصا زنان آمده ملاقات من از شدت عصبانیت می لرزم: شما را هم کشاندند این جا این نامردها؟ مادر نمی تواند خودش را نگاه دارد مقاومتش تمام می شود. اشک هایش جاری می شود. دلم تنگ شده بود باید می دیدمت. تا همین لحظه، ملاقات با مادر در زندان برایم یک کابوس بود به هراسناکی همه کابوس های دوران کودکی که سرنیزه ها بر روی دیوار خانه نشان از حضور مهاجمان بودند. حالا حضور مادرجان چقدر آرام بخش است. مادر می گوید: کوتاه بیایید. باید بیایید بیرون باید بیایی بالای سر بچه ات! من سکوت کرده ام و تسبیح پوست پرتقالی را در دستانم فشار می دهم. چشم به چشمان مادر می دوزم و می گویم: مادرم عزیزم نگران من نباشید. این جا کنار مصطفی جایم خوب است. مادر می گوید: اگر می خواهی از تو راضی باشم باید بیایی بیرون! انگارواقعاً درب زندان را باز کرده اند و مرا دعوت به خروج می کنند. می گویم مادرجان از من راضی باش. این ها به من و همسرم و بچه هایم و همه شماها ظلم می کنند. شما از من راضی باشی من این جا راحتم. من آن بیرون بدون همسرجان می شوم آینه دق شما. راضی باشید که این جا کنار همسرجان باشم و خوش باشم. مادر سکوت می کند. وقت ملاقات تمام است. تسبیح پوست پرتقالی مادرجان را به او می دهم و او را می بوسم.

… همسرجان روز اول فروردین ساک در دست می رود سوار ماشین یشمی دو الف می شود که ببرندش داخل. درب زندان که بسته می شود، فاطمه می زند زیر گریه. می گوید: چرا انفرادی چرا؟ اشک های من هم سرازیر شده. من دلم انفرادی می خواهد. جایی که جز خدا هیچ کس نباشد. و من آینه دق کسی نباشم! انفرادی: همان شکنجه گاهی که رهبری گفته هر روزش معادل ده روز است. از این شکنجه گاه به آن شکنجه گاه فرج است!

 

منبع: نوروز



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.