سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه ای به فرزند بهشتی شیرازی؛من و تو در زمانه ای زیست می کنیم که اوین بزرگترین دان...

نامه ای به فرزند بهشتی شیرازی؛من و تو در زمانه ای زیست می کنیم که اوین بزرگترین دانشگاه است

چکیده :می دانم با خودت فکر می کنی که پدرت شاید اشتباه کرد که دوباره قدم در وادی سیاست بی رحم این مرزوبوم نهاد . شاید باید کار فرهنگی را ادامه می داد . اما صدرا جان ، این بهایی است که ما برای آزادی می پردازیم . این امری است که ما برای رهایی از ظلم انجام می دهیم . شکنجه ، در حبس ماندن ، کتک خوردن ، کشته شدن . تمامی اینها برای اینست که یک روز روشن را در این خاک ببینیم . به یاد همان آرزوهای نوجوانی . در راستای اهدافمان...


نامه ای به صدرا ، پسر علیرضا بهشتی شیرازی ، مشاور میرحسین ، سردبیر روزنامه کلمه سبز

به نام آفریدگار اندیشه

صدرا جان سلام

به رسم نانوشته هر نامه ای ابتدا باید خودم را معرفی کنم . اما نیازی به معرفی نمی بینم . باید مرا بشناسی . یار دبستانی دیروز و فتنه گر امروز . جوانان آینده ی کشور چندین سال پیش و محارب حال . روزی چوب الف بر سرمان بود ، اینک چوب باتوم صدایمان را خفه می کند . باید یادمان بماند که همواره ساکت باشیم و هر چه دیدیم دم نزنیم .

پرسیدن از حال و احوالت هم که فایده ای ندارد . خوب می دانم چه اوضاع برآشفته ایست .

صدرا جان

اگر یادت باشد ، من نه اهل دروغم نه اهل دغل . بی ریای بی ریا . رک گویی مرام من است . پس رک و راست بگویم ، نمی خواستم این نامه را بنگارم که بگویند آن مرد دربند مشاور میرحسین است و نیازی به کمک ما ندارد و باید به فکر زندانیان گمنام باشیم ، حالا کاسه ی داغتر از آش شدی . از طرف پدرت هم نهی می شوم که چرا فروتنی که او پیشه کرده است را می شکنم . چرا قصد بزرگ کردن نام او را دارم . که صد البته به من نیازی نیست . بزرگ ، خود بزرگ است .

اما وقتی دوباره تصویر سیمای شاد و پرانرژی پدرت را در بالای نامه ای که برای دادستان در دفاع از نوری زاد نوشته بود مشاهده کردم ، دیگر دامنم از دست برفت . سکوت امانم را برید . نتوانستم خود را کنترل کنم . بغضی در گلویم نشست . نه توان ریختن اشکی ، نه نای فریاد آهی از سر درد . تنها یادی از خاطرات گذشته .

چه می توانم بکنم ؟ قلم بدست گرفتم . همان قلمی که پدر تو را ، راهی اوین کرد . همان قلم که خداوند زیبایی ها به آن قسم خورده است . “نون والقلم و مایسطرون” . تا هم از درد جانکاه خود بکاهم و هم امیدوار که شاید این نامه بدستت برسد و تو نیز بمانند من بغض فروخفته ی خود را بیرون بریزی . پس نوشتم :

نامه ای به رفیق بامرام روزگاری نه چندان دور ، صدرا

نمی دانم چطور شروع کنم . از چه بگویم . از آینده ای بگویم که خبری از آن نمی بینم ! از حالی بگویم که خودت بهتر می دانی ! با گذشته چطوری ؟

یادت می آید چه آرزوهایی را در خلوت فکر نوجوانی خود می پروراندیم . یادت می آید قصد کرده بودیم که آنقدر پیشرفت کنیم که کشور را از این رو به آن رو کنیم . ایرانی در خور ایرانی . ایران را دوباره به عرش تاریخ برسانیم و مردمش را در این گردون سرافراز . چه آرزوهایی داشتیم صدرا . یکی مهندس ، یکی دکتر . هر چه می شدیم مطمئن بودیم این خاک را نجات می دهیم .

اما چه شد ؟؟ چه بر سر آرزوهای زیبا و ساختمانهای بلند امال ما آمد ؟ چه شد که کشورمان در شبی سیاه و تاریکی مطلق فرورفت ؟ آن آینده ای که در رویا و بیداری در ذهنمان می پروراندیم به کجا رفت ؟

الان که برایت نامه می نویسم ، خاطرات مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشمم می گذرد و پدرت نقش اول این فیلم .

در تمام طول مدت رفاقتم با تو ، حتی یکبار نه از تو و نه از پدرت نشنیدم که بگوید پست و مقام سیاسی داشته است . در تمام این سالها ندیدم چشم به مادیات داشته باشد و نیک همه می دانند افکار او فراتر از این بود . ببین چه می نویسم . چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است . چه نیازی به گفتن دارد .

تمام هم و غمش انتشاراتی بود به نام روزنه . روزنه ای سرشار از امید به فردا . روزنه ای برای پاکسازی فرهنگ کشور . روزنه ای برای اعتلا . روزنه ای به سوی نور .

بعد هم به یاری یار قدیمیش میرحسین آمد و سردبیر روزنامه کلمه سبز . در ابتدا کلمه بود ، چه خوش و خرم که سبز باشد . روزنامه ای که اگر توقیف نشده بود آینه ی تمام نمای جامعه می گشت و کاستی ها را نمایان و دو کلمه ی آزادی بیان را هجی می کرد . روزنامه ای که مطمئنم آینده ای روشن را نوید می داد ، به سوی ایران آباد و آزاد .

صدرا جان

می دانم با خودت فکر می کنی که پدرت شاید اشتباه کرد که دوباره قدم در وادی سیاست بی رحم این مرزوبوم نهاد . شاید باید کار فرهنگی را ادامه می داد . اما صدرا جان ، این بهایی است که ما برای آزادی می پردازیم . این امری است که ما برای رهایی از ظلم انجام می دهیم . شکنجه ، در حبس ماندن ، کتک خوردن ، کشته شدن . تمامی اینها برای اینست که یک روز روشن را در این خاک ببینیم . به یاد همان آرزوهای نوجوانی . در راستای اهدافمان .

چرا پدرت ؟ چه کسانی به این مقام والا می رسند که خود ، علایقشان و آزادیشان را در راه عقیده فدا کنند . در راه باورشان . اندکند کسانی که به این بزرگی می رسند . به این بزرگی که آزادی خود را در راه آزادی مردم بنهند .

صدرا جان

من و تو در زمانه ای زیست می کنیم که اوین به بزرگترین دانشگاه ایران تبدیل شده و دانشگاه محل جانیانی چماق بدست که جوانان مردم را لت و پار می کنند . بند 209 و 306 کلاس درس شده است و انفرادی خلوتگاه با خدا ، دانشکده هم پادگان گشته است و صدای عربده ی مزدوران از در و دیوار آن شنیده می شود .

صدرا جان

می دانم هیچگاه آرام کننده ی خوبی نبوده ام و همیشه غمی نیز بر دل غمدیدگان می افزودم . پس سخن کوتاه می کنم و تنها به یک جمله بسنده . به قطع آن می تواند مرهمی باشد بر زخمی که در قلبت نشسته .

الیس الله بکاف عبده : آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ؟

الا بالذکر الله تطمئن القلوب : دل آرام گیرد با یاد خدا .

صبر و استقامت پیشه کن ، سعه صدر همچون نامت داشته باش ، که پیروزی از آن ماست .



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

5 پاسخ به “نامه ای به فرزند بهشتی شیرازی؛من و تو در زمانه ای زیست می کنیم که اوین بزرگترین دانشگاه است”

  1. وقتی‌ فرزندم نامه‌های شما را میخواند می‌گوید قرآن چقدر زیباست و مسلمانی زیباتر و وقتی‌ سخنان آن گروه را میخواند می‌گوید دین اسلام چه دین انتقام جو و جنگ طلبیست،آنوقت می‌گوید وقتی‌ سخنان این اصلاح طلبان را میخوانم وقتی‌ به میان دوستان خارج‌ام میروم با افتخار می‌گویم مسلمانم،اما وقتی‌ گفتار این دروغ گویان را میخوانم از مسلمانی خود خجالت می‌کشم،تو که مادر من هستی‌ و همیشه از عشق ،مولانا و حافظ میگویی ،برایم بگو این چه دینیست که ظالمین هم با استناد به آیات آن ظلم میکنند و برای ظلمشان آیه میاورند،و خوبان هم از آن میگویند.ممنون از شما اصلاح طلبان و کلمه عزیز که با نوشتن این آیات زیبا فرزندان ما را بر آن میدارید که خود جویای دینشان باشند و از سر جستجو دین خود را بیابند،و بفهمند که اصلا دین برای چیست.

  2. سبز یعنی…

    سبز یعنی یک نشان افتخار/
    سبز یعنی کهنه عشق ماندگار/
    سبز یعنی انتهای فصل سرد/
    سبز یعنی سیدی از اهل درد/
    سبز یعنی اعتقادات قوی/
    سبز یعنی میرحسین موسوی/

  3. سرسبز گفت:

    بسیار زیبا بود.اشک هر انسانی که قلب دارد میلغزد.
    درود برتو.
    یا حسین میرحسین VVV

  4. ناشناس گفت:

    خلاصه صدرا جان! فعلاً بی خیال تا بعد. بابای تو روی دست اینا مونده! نمی دونن باهاش چکار کنن. از یک طرف جرمی نکرده، از یک طرف از همه آدم‌هایی که محاکمه‌اش می‌کنند،رسماً آدم حسابی‌تره!- البته تعارف کردم که گفتم آدم حسابی‌تره، آن‌ها نه تنها حسابی نیستند بلکه حتی ممکن است آدم هم نباشند. نانشان را که از حلال نخورده‌اند و نمی‌خورند. و راحت بگویم که بر عکس بابات، حرام لقمه‌اند.. کلاً اگر اینها حرام لقمه نبودند و نون خون‌آلود نخورده بودند، اصلاً چرا باید بابات رو می گرفتن؟ اما خوب عزیز دل برادر بدان که لقمۀ شبهه‌ناک به چنین جاهایی هم می‌رسد. تازه اینها به زن و بچه‌هاشان هم از همین گوشت و نون دارای خرده استخوان سرهای شکسته و پاهای قلم شده هم می‌خورانند و حتم بدان که بچه‌های اینها، صدبار از پدرهایشان پلیدتر و بی‌رحم‌تر و دریده‌ترند و وای بر تو که در آینده به پست اینها خواهی خورد خدایی ناکرده!

  5. مرد تنهاي سبز گفت:

    ببين صدرا اصلا ناراحت نشو باباي منم كه تو زندون شاه بوده همين جوري فكر مي كرده …. همين روزها بابات رو با صلوات و الله اكبر و ياحسين ميرحسين از اوين تا خونتون روي دوشمون مي آريم .
    زنده باد بهشتي و موسوي و خاتمي