سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » همسر و فرزاندان جعفر پناهی:شاید در زندان آزادتری...

همسر و فرزاندان جعفر پناهی:شاید در زندان آزادتری

چکیده :ماه آخر سال برایمان این طور گذشت که هر روز ساعت ها جلوی زندان منتظر تو بایستیم . کنار همه خانواده هایی که زندانی هایشان آزاد می شدند و از پله های روبروی درب زندان پایین می آمدند. همه برایشان دست می زدیم و آنها دستهایشان را به نشان آزادی به هوا میبردند. و ما منتظر بودیم تا شاید تو هم، با دستهای آزادت که به هوا برده ای، از پله ها پایین بیایی. هر روز آمدیم و هر روز تعداد آدم های جلوی زندان کمتر شد. تا ظهر آخرین روز سال که در آن هم سلولی تو هم آزاد شد و، ما ماندیم و درب بسته زندان و تو که هنوزهم آنجا بودی. چه سال نویی که در آن حتی نگذاشتند لحظه تحویل سال را جلوی درب زندان، و به خیال خودمان کنار تو...


کلمه: همسر و دو فرزند جعفر پناهی کارگردانی که اوایل اسفند در منزلش بازداشت شد و هنوز در اوین است دلنوشته ای را منتشر کردند. به گزارش کلمه، این دلنوشته بخش بخش  است و هر بخش را یکی از اعضای این خانواده برای پناهی نوشته است. متن کامل این نامه به شرح زیر است:

نه جعفر! جوابش نه بود. این همه به شوخی از ما پرسیدی و ما این همه بی توجه از کنار سؤالت رد شدیم. تا بالاخره آنها به خانه ما آمدند و به سؤالت جواب دادند! آنها در خانه ما بودند و ما هر کدام گوشه ای ایستاده بودیم. به هر جای خانه سر می زدند، می گشتند، بیرون می ریختند، ولی ما هر کدام با دست های بسته گوشه ای ایستاده بودیم. کامپیوتر، دوربین، فیلم ها، کاغذ های یادداشت، دفترچه ها، … همه این ها را جمع می کردند و می بردند. مهم نبود. فقط می خواستم رفت و آمدشان قطع شود تا لحظه ای نگاهمان به هم بیافتد. می دانستم تو هم نگاهت به دنبال من و سولماز است. کارهایشان که تمام شد، قبل از این که ما را هم، مثل همان خرت و پرت ها جمع کنند و ببرند، بالاخره همدیگر را پیدا کردیم. تو فقط توانستی دست های بسته ات را کمی بالا بگیری و به من لبخند بزنی. خدا می داند همه توانم را جمع کردم که لبخندم بزرگ تر از تو باشد و، دست هایم بالاتر. در دلم به تو گفتم : مهم نیست. اقلا با همیم. من و تو و سولماز. پناه هم حتما  پیش دوست هاشه، جاش هم امن… خیالی نیست. خیالی هم نبود، ما که همیشه پشت همیم. ولی خدا می داند چه قدر تلاش کردم که بماند آن لبخند بر صورتم، که پنهان کند ناراحتی ام را از فکر کردن به تو، تو که هر چه می شد به شوخی از ما می پرسیدی : یعنی آدم تو خونه خودش هم نمی تونه آزاد باشه؟ و آخرین بار با دست های بسته در خانه ات ایستاده بودی

==

عمه فوت کرده بود و من که آن موقع کوچک بودم، نگاهم همه اش به تو بود. فکر می کردم مگر بابا از مردن خواهرش ناراحت نیست؟ طول کشید تا بفهمم تو ممکن است ناراحت باشی، اما گریه نمی کنی هیچ وقت. تو ممکن است از خیلی چیزها ناراحت باشی: ممکن است فیلم هایت را نمایش ندهند و ناراحت باشی، چهار سال در خانه بی کار بمانی و ناراحت باشی، با هزار جور تهدید و ممنوعیت روبرو شوی، نگذارند از ایران خارج شوی، بازجویی ات کنند و تو ناراحت باشی، از تو بخواهند به چیزهایی که برایت مهم است فکر نکنی و از آنها حرف نزنی و ناراحت باشی، حتی نزدیک ترین دوست هایت هم بخواهند تو ساکت بمانی و ناراحت باشی، و ممکن است به جایی برسی که کوچک ترین اتفاق های زندگی همه باعث بشوند تو فقط ناراحت باشی. اما گریه که نمی کنی هیچ وقت. در این مدت هر روز دلیلی برای گریه داشتی، و تو گریه نکردی، تا بالاخره روزی رسید که بغضت شکست، و من هیچ فکر نمی کردم آن روز، من دلیل ناراحتی تو باشم. آن شب قبل از این که ما را از خانه ببرند، خواستی با من حرف بزنی. نشد تنها باشیم. یکی از آن ها هم در راهروی خانه بالا سرمان ایستاده بود. مدام این پا و آن پا می کرد که تو زودتر حرفت را بزنی و عصبی ات کرده بود. دست هایت را بالا آوردی تا صورتم را نوازش کنی ولی مگر با دست های بسته می شد؟ و همان موقع بغضت شکست : سولماز ببخشید که به خاطر من… فقط قول بده نترسی. خوب؟ فقط نترس… و من خندیدم، به پهنای صورتم: من و ترس؟ نه بابا! برا چی بترسم؟ فقط بابا قول بده سیگار نکشیا، خوب؟ حیفه، حالا که ترک کردی… اصلا حواسم نبود که توی زندان خبری از سیگار نیست. فقط همه زورم را می زدم که حرف بزنم و بخندم، تا قایم کنم ناراحتی ام را از فکر کردن به تو ، تو که در این سال ها بارها میتوانستی زیر گریه بزنی و گریه نکرده بودی. و حالا برای آخرین بار در خانه جلوی من ایستاده بودی و صورتت خیس بود.

===

اگر فکر کنی توی این مدت که نیستی بهتر شدم، اشتباه کردی. بدتر شدم، که بهتر نشدم! فقط دیگر کسی حال و حوصله غر زدن سرم را ندارد که پناه ! چرا این قدر ساکتی، دو کلمه هم با آدم حرف نمی زنی … زیاد با هم حرف نمی زدیم. من فکر می کردم که بهتر از هر کس میفهمم چرا تو توی این چند سال زیاد حوصله حرف زدن نداشتی، بی کاری و نشستن در خانه برای آدمی که تمام زندگی اش در سینما خلاصه می شد… من می فهمیدم، ولی چه کنم که من هم ساکت بودم و چیزی از این ها با تو نمی گفتم! آن شب دیروقت توی خیابان قدم می زدم. فکر می کردم به تو که بالاخره داشتی فیلم می ساختی. خوشحال بودم از تصمیمی که گرفتی، چون فیلمسازی برای تو یعنی برگشتن انرژی و زندگی و شکسته شدن آن سکوت لعنتی. قدم می زدم و فکر می کردم که تا چند دقیقه دیگر پیش تو هستم و مثل تو پرانرژی و پرحرف. خوشحال بودم از این که نزدیک میشوم به خانه، به کوچه بن بستی که این چند سال برگشتن از خانه دوستهایم به آن معنی بن بست و ناامیدی می داد، ولی حالا چند روز بود که همه چیز عوض شده بود و … توی کوچه شلوغ بود، آدم هایی با لباس های یکدست، بی سیم به دست، دو تا وَن بزرگ مشکی. سر کوچه پشت درختی قایم شدم و نگاه کردم به آن ها، که وسایلی را در کیسه های مشکی داخل ماشین می کردند، و بعد آدم ها را، که یکی یکی با دست های بسته از درِ ساختمان بیرون میامدند. تمام گروه فیلمبرداری، تو، حتی مامان و سولماز. همه تان را سوار کردند. خشکم زده بود. ماشینها دنده عقب از کوچه بیرون آمدند و دور شدند. همه چیز شبیه به فیلمی شده بود که در سکانس بعدش من تنها، در خانه به هم ریخته و خالیمان ایستاده بودم. بقایای به هم ریخته وسایل فیلمبرداری و لوازم صحنه، و فیلمی که نگذاشتند هیچ وقت به پایان برسد. فیلمی که اگر ساخته میشد، قرار بود تنها به سادگی روایتگر داستان زندگی خانواده ای باشد، متفاوت از فیلم های قبلیت که در دل جامعه میگذشت. و اگر ساخته می شد، شاید شخصی ترین و انسانی ترین فیلمی محسوب می شد که تا به حال ساخته بودی. با این حال حالا هیچ کس سر صحنه نبود. صحنه پایانی، سکوت خانه بود که زننده تر از همیشه همه جا را پر کرده بود.

===

آدم های زیادی به خانه ما آمده بودند و ما هر کدام گوشه ای نشسته بودیم. آنها می آمدند و میرفتند و سعی می کردند بگویند و بخندند، ولی ما هر کدام گوشه ای نشسته بودیم. من دستهایم را روی پایم گذاشته بودم و به آنها نگاه می کردم. فکر می کردم چه سال نویی؟ که چند دقیقه قبل از رسیدنش دست بسته تر و تنها تر از همیشه بدون تو در خانه مان نشسته ام… من و سولماز چند روز بعد آزاد شدیم، ولی تو را نگه داشتند. ماه آخر سال برایمان این طور گذشت که هر روز ساعت ها جلوی زندان منتظر تو بایستیم . کنار همه خانواده هایی که زندانی هایشان آزاد می شدند و از پله های روبروی درب زندان پایین می آمدند. همه برایشان دست می زدیم و آنها دستهایشان را به نشان آزادی به هوا میبردند. و ما منتظر بودیم تا شاید تو هم، با دستهای آزادت که به هوا برده ای، از پله ها پایین بیایی. هر روز آمدیم و هر روز تعداد آدم های جلوی زندان کمتر شد. تا ظهر آخرین روز سال که در آن هم سلولی تو هم آزاد شد و، ما ماندیم و درب بسته زندان و تو که هنوزهم آنجا بودی. چه سال نویی که در آن حتی نگذاشتند لحظه تحویل سال را جلوی درب زندان، و به خیال خودمان کنار تو باشیم؟ ما را به تحقیر و توهین از آنجا دور کردند و به خانه فرستادند، تا لحظه تحویل سال در خانه، به فکر تو باشیم که آخرین بار با دستهای بسته اینجا بودی. تا با وجود تمام دوستهایی که عیدشان را به خانه ما آورده بودند، نبود  تو بیشتر آزارمان دهد. تا فکر کنیم دوستهایمان که هیچ، اگر دنیا هم عیدشان را به خانه ما بیاورند، نبود تو را بیشتر و بیشتر احساس می کنیم…دو دقیقه مانده به تحویل سال. به ایوان می روم و دور از همه، می زنم زیر گریه. تو نیستی، و رمقی هم نیست برای لبخندی که بپوشاند غصه ام را. مطمئنم از آن روز که دستهایم را برای تو بالا بردم، آنها هنوزهم بسته اند. انگار آدم هیچ وقت، هیچ جا آزاد نیست جعفر، حتی توی خانه اش. من هم در زندان تو قدم می زنم، همانجا که در تنهایی  تو، سال نو تحویل میشود. چه سال نویی، که همه حواسم پیش دستهای توست…

===

دائم دلیلی برای گریه کردن هست، و من مثل تو نیستم بابا، که آنها را ببینم و جلوی خودم را نگه دارم. تو را اذیت می کنند و من گریه می کنم، تو را به زندان می برند و من گریه میکنم. تو در زندان میمانی و من گریه می کنم. تو در زندان می مانی و سال نو می آید و من گریه میکنم. در تلویزیون همزمان با تحویل سال، چند تا تانک نشان می دهند که دارند شلیک می کنند. و من گریه ام از سر این فکر است که جایی زندگی می کنم که در آن نشان عید، تانک و گلوله است، و هدیه عید، زندانی بودن پدرم. این اولین سال است که دوست داشتم روزهای عید نیایند، و حالا که آمده اند، زودتر تمام شوند. روزهای عید تلخ تر از روزهای کاری اند. در روزهای کاری لااقل امیدی به رسیدگی به پرونده و آزادی تو هست، ولی عید و تعطیلی، یعنی سراسر ناامیدی… بعضی وقتها هست که فقط یک نفر تنهایی ات را پر می کند. آن یک نفر که نباشد، در حضور هزار نفر دیگر هم تو بیشتر حس می کنی که تنهایی. حالا هم دوست های زیادی پیش ما جمع می شوند تا تنها نباشیم. تانک ها در تلویزیون شلیک می کنند و تمام جاهای نشستن در خانه پر است. همه مبهوت تصویر تانک ها، و حواس من می رود سمت تنها جای خالی، صندلی پشت میز کامپیوتر، جای همیشگی تو. یادت هست که چقدر سر آن دعوا داشتیم؟ تا تو بلند میشدی پشت آن مینشستم و به اینترنت می رفتم. حالا صندلی همه اش خالی است، ولی رغبتی نیست. در اینترنت تنها چیزی که به چشمم می آید خبر دستگیری توست، و همین صندلی خالی هم هر لحظه دارد این خبر را به من میدهد. گفتم که، دائم دلیلی برای گریه کردن هست. نگاه کردن به یک صندلی من را به گریه میاندازد، و من اصلا مثل تو نیستم بابا…

===

از وقتی که تو نیستی، بدتر شده ام. زیاد با کسی حرف نمی زنم. قدم می زنم در خیابان، در کوچه بن بستمان، در خانه، در اتاقم… خیال می کنم همه جا صحنه فیلمبرداری است، و من همیشه درست لحظه ای می رسم که گروه فیلمبرداری را دستگیر کرده اند و برده اند. خیال میکنم درون فیلمی قدم میزنم که هیچ وقت تمام نشده و نصفه، وصل شده به سکوتی بی نهایت : کارگردان در زندان است و هیچ حرفی برای گفتن نیست… با هر قدم سکوتم بدون تو، بزرگ تر شده ام، و حالا فکر می کنم که کارگردان همیشه در زندان بوده. یک بار به من گفتی : وقتی نمیگذارن کار کنی، انگار همه اش توی زندانی. و حالا دوست دارم ببینمت تا با تو حرف بزنم. و بگویم شاید بیشتر از هر کس میفهمم که تو خیلی وقتها پیش، قبل از این یک ماه، به زندان افتاده بودی، تنها، و برای همین با کسی حرف نمی زدی. میفهمم برای کسی که تمام زندگیش در سینما خلاصه می شود، بی کاری بدترین زندان است. این که می توانستی هر جا قدم بگذاری که صحنه کارت باشد، اما عذاب می کشیدی، چون نمیگذاشتند کار کنی، چون در زندان بودی.

تو حالا واقعا  در زندانی، و در سلولت نشسته ای. نمی دانم اما، شاید تو حالا آزادتری!

===

سال نو مبارک

طاهره سعیدی ، سولماز و پناه پناهی



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

10 پاسخ به “همسر و فرزاندان جعفر پناهی:شاید در زندان آزادتری”

  1. نوشين گفت:

    درود بر شرافت و استقامتتون … قلندران هنر به نيم جو نخرند آزادي ظاهري كه با سانسور كردن حرف دل مردم به دست بيايد .درود بر كارگردان شريف و قوي ايران

  2. khodam گفت:

    امسال، عید خیلیها اینجوری بود. دروغ تمام خواهد شد و حقیقت از راه میرسد. هرچند همه را خسته کردند ولی صبر و استقامت کلید پیروزیست. به امید ان روز.

  3. maryam گفت:

    JAFAR PANAHI ,
    ba har jayeze ke daryaft kard,
    pas az har jashnvareii ke ghezavat mikard,
    da pase har filmi ke misakht,
    bozorg va bozorgtar mishod,
    khanevade aziz PANAHI,
    emrooz in marde sarfaraz da pase in zendane makhoof ,
    besyar besyar besyar bozorgtar, sarfaraztar va aziz tar az ghabl ast barayeman,
    mesle tamame azizane darbandeman,

    in roozha ba tamame sakhtiash migozarad,
    dar pase ranje emroozeman, azadi dar entezareman ast,
    roozi ma dobare kabootarhayeman ra peyda khahim kard va mehrbani daste zibaii ra khahad gereft,,
    be omide azadi JAFAR PANAHI , va tamae azizane darband,
    be omide AZADIE VATANEMAN IRAN

  4. محسن گفت:

    مرگ بر ديکتاتور..

    آقايان بدانند نظامی که اکنون در ايران حکومت ميکند هيچ ارتباطی با جمهوری اسلامی که مردم برای آن انقلاب کردند ندارد. اين نظام يک ديکتاتوری تمام عيار و خشن است که برای رسيدن به اهداف شومش حاضر است دست به هر جنايتی بزند.

    در اين حکومت از تنها چيزی که اثری نيست همان جمهوری و اسلام رحمانی است.

  5. محمد رضا نجفی گفت:

    خانواده ی عزیز حعفر پناهی هر روز وقتی به نت وصل می شم به دنبال خبر آزادی جعفر پناهی هستم.این شده کار هر روزم.نمی دونم چرا؟؟؟شاید چون پناه رو می شناسم.شاید چون سولماز رو دیدم و شاید چون از دوستم که دوست پناه است شنیده ام جعفر و طاهره خیلی همدیگه رو دوست دارند و صدالبته شاید چون جعفر پناهی یکی از فیلم سازان مورد علاقه ام است و فیلم طلای سرخ جزو فیلم های خیلی محبوبم . همان طور که خودتان هم گفتید هیچ چیزی غیر از حضور جعفر پناهی توی خانه ی خودش .روی صندلی مورد علاقه اش و در کنار شما باعث آرامشتون نمی شه و این کابوس رو تمام نمی کنه و می دونم هر روز آدم های زیاد هستند که با شما دراین غم همراهند و یاور اما دوست داشتم بدونید من هر روز و در دفعات متعدد به نت وصل می شم و منتظر خواندن خبر آزادی جعفر پناهی ام و تازگی ها کشف کردم انگیزه ی دیگه ای برای وصل شدن به نت ندارم . هر روز وقتی متو جه می شم خبری نیست از نت می آم بیرون به یک جایی زل می زنم و یک سیگار می کشم وبه خیلی چیز ها فکر می کنم…طاهره سولماز و پناه عزیز این روز های بد تموم می شه.من اینو مطمئنم.من می دونم جعفر پناهی آزاد می شه و باز هم فیلم می سازه و باز هم من و خیلی ها مثل من فیلم هاشو توی تنهایی خودمون و با دستگاهای ویدئو می بینیم..چی دارم می گم؟؟چرا تو تنهایی؟؟چرا با ویدئو…من امیدم به روزیه که فیلم هاشو با هم ببینیم .توی سینما و روی پرده ای که بزرگه و سفید مثل خود جعفر پناهی.ما فیلم هاشو می بینم اونم در حضور خودش.بعدش جعفر بر می گرده خونه و می ره پشت صندلی مورد علاقش می شینه.سولماز با لذت جعفر رو نگاه می کنه و جعفر با خنده ازش می پرسه پاشم؟؟سولمازم درحالی که می خنده با سرش جواب منفی می ده و فقط با لذت جعفر رو نگاه می کنه .پناه کو چه ی بن بستی که دیگه بن بست نیست و باز شده به یک اتوبان بزرگ رو با سرعت طی می کنه.می آد خونه و با اشتیاق فراوون از فیلمی که قراره بسازه با جعفر حرف می زنه و طاهره از آشپزخونه می آد بیرون و با دستهاییکه باز و آزادن جعفر رو در آغوش می کشه…من می دونم اینجوری می شه.مطمئنم.

  6. پارسا گفت:

    درود بر جعفر پناهی عزیز و همسر و فرزندان غمگینش.
    پیام من به همه هنرمندان باغیرت و مردمی این مرز و بوم است همانانی که همیشه در مصاحبه هایشان جایگاهشان را مدیون این مردم میدانند؛
    “دیگر کار از نوشتن نامه و امضای طومار و امثالهم گذشته است برای آزادی جعفر پناهی و محمد نوری زاد باید کاری عملی انجام داد؛ یک کار بزرگ، مثلا تجمعی هزار نفره از هنرمندان در روزی خاص در مقابل زندان اوین، اعلام اعتصاب و سرکار حاضر نشدن از طرف هنرمندان در روزی خاص و یا هر کار بزرگ دیگر. من از هنرمدان مردمی و سبزاندیشی چون عزت ا.. انتظامی، جمشید مشایخی، علی نصیریان، محمدرضا فروتن، مهتاب نصیرپور، مسعود کیمیایی، داریوش مهرجوئی، رخشان بنی اعتماد، کیومرث پوراحمد، بهمن فرمان آرا و سایر بزرگان عرصه سینما، تئاتر و تلویزیون ایران می خواهم که با هم اندیشی هم حرکتی بزرگ را انجام دهند و آزادی هنر ایران را فریاد بزنند.
    مطمئنا حکومت به خاطر شهرت و علاقه فراوان مردم به این بزرگان نخواهد توانست کوچکترین آسیبی بهشان برساند یا دستگیرشان کند.

  7. یه دوست گفت:

    یه روزی …..یه جایی ……یه کسی…..یه چیزی…….یه جوری …….صبر داشته باش…..صبر داشته باش.
    اینو بدونید همه کسایی که الان فقط و فقط به خاطر ابراز عقیده در زندان های…. هستند، با هر ساعت اسارت، خشت اسطوره شدنشونو دارن بنا می زارن…..باشد که تک تک ما یک جعفر پناهی باشیم.(RazmMaz)

  8. !! گفت:

    dirooz sob vaghti az khab pashodam koli gerye kardam .. jafare panahi too khabam bood va man andaze ye donya delam barash tang shod !!
    engar az avale donya delam tangesh boode !!

    emrooz sob ke babam sedam kard paye computer ke ino bekhoonam , bazam gerye kardam , kheili gerye kardam !! (man aslan ziad gerye nemikonam)
    yade hameye chiza oftadam : sandali computer , eyvoon , bahmane abi , ..
    kashki hich vaght ba babam ashti nemikardam ..

    delam vase hamatoon tamoom shode .. :|

  9. sam j گفت:

    FREE JAFAR PANAHI

  10. binaam گفت:

    vaghean ke yek etefagh tekan dahandeyee hast shabe sale no
    omidvaram ke parvardegar esteghamate bishtar be jenabe aghaye panahi va khanevade mohtarameshoon bede
    man va khanevadeam hamchin sahneyee ro tajrobe kardim avayele jang
    va bavar kopnid ke hich vaght in sahanat az yadetoon nemire nomatter where in the world you are or if your father ever comes back which i shall hope he will and i wish you all the best
    labkhand, gerye va hamdardi