سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ملاقات با پدر پس از 9 ماه اسارت؛دلنوشته ای از همسر تاجزاده...

ملاقات با پدر پس از 9 ماه اسارت؛دلنوشته ای از همسر تاجزاده

چکیده :خواهرت از پدر سوالی نمی کند که جوابش سخت باشد و او بلد نباشد و دربماند. درماندگی پدر در برابر فرزندش هیچ خوشایند نیست و دلت را بگذار پیش دل بچه هایی که هنوز پس از گذشت ماه ها از اسارتشان باید برای هر ملاقات التماس کنند و بعد هم بنشینند پشت شیشه های کثیف و گوشی های کثیف را به دست بگیرند بگویند: بابا...


کلمه:فخرالسادات محتشمی پور، همسر مصطفی تاجزاده در نوشته ای به توصیف اولین ملاقات دخترش با پدر دربندش پس از 9 ماه اسارت پرداخته است. از آنجا که وبلاگ روزنه ، وبلاگ خانوم محتشمی پور فیلتر شده این نوشته در اختیار کلمه قرار گرفت.

متن این دلنوشته به شرح زیر است:

اولین ملاقات تو در زندان با پدر! تلخِ شیرین یا شیرینِ تلخ؟

از لحظه ای که پا به خاکِ پاک وطن گذاشتی منتظر این دیدار بودی. نمی دانم چه تصوری داشتی از این دیدار نامأنوس که سپهر در تمام مدت بازداشت پدرش به آن تن نداد و منتظر ماند تا در خانه او را ببیند! بی تابی هایت مرا ناآرام می کند دردانه پدر. لختی آرام بگیر و بگذار حواسم را جمع کنم ببینم چه تدبیرباید؟ تو خوب است که قبل از ملاقات حواست پرت باشد و به چیزهای دیگری فکرکنی تا سختی و سنگینی این ساعات و دقایق را کمتر احساس کنی. حالا کم کم می رسیم به منطقه اوین.

زیاد از این جا گذشته ایم. قبل از این که این پل عظیم را بسازند و بی تفاوت رد می شدیم و گاه نگاهی به آن سو می انداختیم و آن نگهبان بالای اتاقک را به سختی می دیدیم و در دل برای آزادی همه زندانیان دعا می کردیم. و من روزهایی که این مسیر را برای پیاده روی صبحگاهی انتخاب می کردم وقتی نان بربری تازه را در دست می گرفتم یادم می رفت که بعضی از اسیران اوین تنها به خاطر گرسنگی مرتکب جرم شده اند و خانواده هایشان گرفتارتر از قبل.

زندان! هیچ تصویر روشنی نداشتیم ما از درون زندان! حتی وقتی که من در وزارت کشور خدمت می کردم و گاهی برای بازدید به بند زنان می رفتیم و گزارش های با آب و تاب می شنیدیم و مشاهدات عینی مان را ثبت و ضبط می کردیم و فکر می کردیم همه آن چه که هست دیده ایم بی خبر از زوایای پنهان. حالا هم تصویر کاملی ندارم از زندان،علیرغم همه آن چه که شنیده ام. مهم نیست که چه شنیده ایم. آن چه مهم است

موقعیت این روزهای اوین است. اوین خوشبخت که اقامتگاه بهترین هاست. اوین خوشبخت به وجود بهترین های این خاک پاک. حالا باید پیاده شوید همین جا.

بالاتر نمی شود رفت. مامور می گوید حرف شما متین که مادربزگ کمر درد و پا درد دارد، ولی من نمی توانم از دستور تخلف کنم. می گویم به رئیست بگو اگر پدر و مادر پیر داری باید بفهمی که در این سن و سال بالا رفتن از این پله های تیز که انگار تمامی ندارد، آسان نیست. با التماس نگاهم می کند و می گوید ولی من نمی توانم این را به مقام مافوق بگویم. دخترم مرا مذمت می کند: مامان حالا زورت به این بنده خدا می رسد ؟؟؟حق با اوست. ما زورمان به بالادستی ها نمی رسد اما معتقدیم که «یدالله فوق ایدیهم».

مادرها یکی یکی پله های تیزِ تمام نشدنی را طی می کنند و در هر پله یک نفرین. و چقدر ترسناک است این پشت در زندان، وقتی فضا پر می شود از نفرین انسان های درمانده که در جستجوی فرزند از راه های دور خودشان را به سختی می رسانند اینجا، تنها به امید گرفتن خبری و وقتی که امیدشان ناامید می شود توسط نگهبان مأمور طفلکی که سپر بلاست.

تو متحیر نگاه می کنی و چیزهایی که برای ما نه ماه است تکرار می شود برایت غریبه و عجیبند دخترم. خواهرت می خندد و می گوید: چرا ماتت برده دختر اینجا اوین است. زندان آدم های خوب و خدمتگزار مثل پدرمان و من دلم می خواهد های های گریه کنم. اینجا اوین است و تو پس از نزدیک دو سال دوری از ما باید پدرت را در این مکان ملاقات کنی. واقعیت با همه نحوست و سیاهیش تو را در برگرفته و تو نمی خواهی باور کنی که پاداش خدمتگزاری های صادقانه پدر در این سی سال که تو بیست و هفت سالش را شاهد بوده ای، این است. و من چقدر خوشحالم که تو بعد از نه ماه که از بازداشت پدر می گذرد او را می بینی. حالا که او پنج ماه است از انفرادی درآمده و حال و روزش بهتر شده و حالاتش عادی تر شده و آرامشش ما را آرام می کند.

کاش در ملاقات اول هم تنها رفته بودم و خواهرت را همراه نمی بردم تا آن تصویر ناخوشایند از پدر دربندش برای همه عمر مهمان چشمان زیبایش نباشد. کاش هیچ فرزندی پدر را در اسارت نبیند. به قول پدرت کاش دشمن هم این روزها رانبیند. و چه خوب که سپهر مقاومت کرد و این صحنه را برای همیشه تحریم کرد

برای خود. سپهر اسطوره ای!!!حالا تو در آغوش پدر پنهان شده ای و در دریای محبت بیکرانش غرق شده ای.من چشمان پدرت را می بینم که اشک آلود است و تکان خوردن شانه های ظریف تورا دخترم. همه آرزوی جوانیم. عزیزم. خواهرت، هم پای شما اشک می ریزد.انگار آن ملاقات اول برایش تداعی شده و شاید به حال تو غبطه می خورد که نبودی و ندیدی ناخوشایندترین تصویرهای عالم را! بس است دخترم بس است. می ترسم در و دیوار این اتاق کوچک از هم بشکافند با بروز این احساسات پاک.

می ترسم این سیلی که جاری شده از چشمان شهلایت همه ما را در خود غرق کند.پدر آرام به پشتت می زند: گریه نکن دخترم گریه نکن. و من همه سختی زندگی را بر پشت خود هوار شده می بینم. من، همسر یک زندانی سیاسی که قهرمان ملی است، اسطوره مقاومت و تبلور مردانگی. بیا بنشین و برای پدر حکایت کن حال و روزت را. از خوبی ها بگو برایش. بگذار وقتی شب در خلوت خود این لحظات را مرور می کند تنها چهره معصوم تو و لبخند زیبایت و خاطره قشنگ این دیدار در خاطرش تجدید شود. عزیزدل اینقدر سوال نکن بابا کی می آیی؟؟؟

دلت را بگذار پیش دل خواهرت که در هر ملاقات سعی می کند فقط از آرام بودن اوضاع بگوید و از هوا که خوب است و زندگی که جریان دارد و به قول سپهر از این که همه چیز اوکی هست و آروم! خواهرت از پدر سوالی نمی کند که جوابش سخت باشد و او بلد نباشد و دربماند. درماندگی پدر در برابر فرزندش هیچ خوشایند نیست و دلت را بگذار پیش دل بچه هایی که هنوز پس از گذشت ماه ها از اسارتشان باید برای هر ملاقات التماس کنند و بعد هم بنشینند پشت شیشه های کثیف و گوشی های کثیف را به دست بگیرند بگویند: بابا سلام. تو سلامت را بی واسطه به پدر رساندی شکرانه دارد. سلام علی را هم رساندی و او با شوق پاسخ داد و …

من چه می گویم؟ همه آن چه من دیدم تو بهتر دیدی در اولین ملاقات. خدا کند این آخرین ملاقاتت باشد در اوین دخترم. خدا کند دوران خوشبختی اوین زودتر تمام شود و او به خانه برگردد در جمع چهارنفریمان که فقط یک غایب دور از وطن دارد. و خدا کند وقتی پدر به خانه می آید همه خانه های سوت و کور این روزهای نزدیک عید، با حضور آزادگان دربند رونق و صفای بهاری گرفته باشد.

خداکند



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

10 پاسخ به “ملاقات با پدر پس از 9 ماه اسارت؛دلنوشته ای از همسر تاجزاده”

  1. سرو گفت:

    گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو / شرح دهم غم تو را، نکته به نکته مو به مو

  2. واقع که باعث فخر و مباهات سادات و همسر شریفت هستی‌ ،اسمتون بهتون میاد خانوم محتشمی پور.

  3. ناشناس گفت:

    ghasam……….be geryehaatan……haghetaan raa pas migirim……….

  4. haleh گفت:

    خدا کند….خدا کند…خداکند

  5. Rezvan گفت:

    inha delneveshtehaye arzeshmandi ast ke dar tarikh sabt khahad shod.

  6. aida گفت:

    dobareh misazamet vatan

  7. mehdi گفت:

    شيرهمان شير بود… گرچه به زنجير بود…درود بر اين خانواه بزرگ. خدا نگهدار شما باشه

  8. مجید گفت:

    خانم محتشمی پور حقیقتا گریه کردم

  9. roya گفت:

    ba salam az khondane in matlab ham khili narahat shodam va ham khoshhal narahat baray inke yek ensan hastam va dost nadaram ke narahati khanevady digari ro bebinam va khoshha l baray in ke kami ham be darde kasani beresid ke pish az shoma gereftar bodand faghat be dalile in ke ba aghayede shoma mokhalef bodand omid varam ke yad gerefteh bashin ke be aghayede digaran ehteram begozarid az adam ha bot nasazid va alan ke grohi az mardom be mokhalefat boland shdehand hameh ro be hesabe yek goroh nazarin

  10. امید گفت:

    من هم به یاد همه اسیران سبز گریه کردم ولی قسم به خدا مصمم تر از قبل به مبارزه با طاعون استبداد ادامه خواهیم داد. پیروزی حق ماست و به آن خواهیم رسید.