سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ملاقات عده‌ای از زندانیان سیاسی با خانواده‌های خود در اوین...

ملاقات عده‌ای از زندانیان سیاسی با خانواده‌های خود در اوین

چکیده :خانواده‌های برخی از زندانیان سیاسی، از جمله بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، محسن محققی، سارا توسلی و میلاد اسدی توانستند با خانواده‌های خود ملاقات کنند...


کلمه:پس از روزها برخی از زندانیان سیاسی توانستند امروز با خانواده‌های خود ملاقات کنند.

به گزارش ندای سبز آزادی، خانواده‌های برخی از زندانیان سیاسی، از جمله بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، محسن محققی، سارا توسلی و میلاد اسدی توانستند با خانواده‌های خود ملاقات کنند.

پس از ساعتها انتظار خانواده‌ها در مقابل اوین، سرانجام ساعت ۲ بعدازظهر اعلام می‌شود که (کارشناس) بازجوی برخی پرونده ها با ملاقات موافقت کرده و برخی از این افراد موفق به ملاقات شدند. گفتنی است از وضعیت بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی از جمله مجید توکلی هنوز اخباری در دست نیست.



Deprecated: پروندهٔ پوسته بدون comments.php از نگارش 3.0.0 که جایگزینی در دسترس نداردمنسوخ شده است. لطفاً یک قالب comments.php در پوستهٔ خود قرار دهید. in /var/www/html/kaleme.com/wp-includes/functions.php on line 6031

یک پاسخ به “ملاقات عده‌ای از زندانیان سیاسی با خانواده‌های خود در اوین”

  1. مهرداد نصرتی مهرشاعر گفت:

    تقدیمی از مهرداد نصرتی مهرشاعر به همه یاران دربند و مادران چشم انتظار :

    نام شعر : اوین

    1
    واسه سفر به دنیای دیگه
    توشه و آذوقه کافی داشت
    کوله باری با چهار تا خرج آرپی جی سِوِن .
    ***
    سیمینوف نشونه رفت
    و دلش از تو شکاف سینه پر کشید و رفت
    لحظه ای بعد که گرد و خاک نشست
    روی خاک فکّه
    یه پلاک سوخته و مچاله موند
    که بهم می گفت: تو جا موندی رفیق !
    2
    آره
    جاموندم رفیق
    ولی رسمش این نبود
    کوله بار تو واسه هر دوتائی مون
    کافی بود

    3
    مَشتی آنتن توی پنجره نشست
    دوربینش از توی برج پاسداران
    کوچه های تنگ قرچک رو می دید
    بیسم اش شنید که : حاجی گفته بود
    هرکسی کتاب خرید
    سیمینوف چی رو سریع خبر کنین!
    ***
    مشتی آنتن سابقا هم کارش این بود توی خط
    دوربینش
    زاغ بعثی چوب می زد
    اما اینروزا براش فرقی نداره کی باشه
    هرکی بیشتر پول بده
    طرف مقابلش رصد میشه .
    مشتی آنتن مثه دیگرون فقط یه آدمه
    زن داره , بچه داره , خونه می خواد , ماشین می خواد
    بخصوص اگه حاجی گفته باشه:
    مشتی آنتن !
    هم ثواب داره و هم یه لقمه نون.
    مشتی آنتن مثه دیگرون فقط یه آدمه
    و می خواد تو دنیا زندگی کنه.

    4

    حاجی اون روزا به حج نرفته بود
    نه پولش رو داشت نه حال اونکه خط رو ول کنه
    یه روزی خبرنگاران خط
    به شوخی به حاجی گفت :
    حاجی جون!
    بچه ها چرا بهت میگن حاجی ؟
    چشمش از پشت کتاب بالا اومد
    یه نگاهی به خبرنگارباشی کرد و دوباره رفت توی لاک خودش.
    ***
    حالا حاجی حاجیه
    سالی چند مرتبه حج
    سالی چند مرتبه کربلا میره.
    ***
    هفته پیش تو اوین
    توی سلول خبرنگارباشی
    یاد اون روزا رو مِی کرده بودیم
    مست مست
    من می ریختم واسه اون
    اون می ریخت می واسه من.
    5
    _ آخه این سئوال بود
    که تو پرسیدی خبرنگار باشی ؟
    نمی دونی که چه زود
    حاجی ناراحت می شه؟
    نوش جونت آب خنک !
    ***
    _ بابا بیست ساله گذشته ! تازه من
    به خیالم که حاجی جواب می ده :
    لطف بچه هاس دیگه
    که بهش می گن حاجی
    یا یه چیزی مثه این.
    از کجا بدونم اون کینه ایه ؟!
    ما تو خط
    همه مثل هم بودیم
    جای هم رو مین می رفتیم
    جای هم گلوله می خوردیم ….
    بسه ! ول کن , نرو دور !
    یه راهی پیدا کنین
    که حاجی پیاده شه از خر شیطون غرور.
    ***
    _ دوباره ساده شدی !
    حاجی سالی صد دفعه
    رجم شیطون می کنه
    شیطونم بجای قهر
    دست حاجی رو می بوسه و براش
    سنگای بزرگتری جور می کنه
    اینجا اون شهر فرشته ها که نیست
    اینجا خط فکّه نیست
    اینجا خط خطی ترین شهر خداست
    اینجا شهر آدماست.

    6

    انفرادی اوین
    هرچقدرم بد باشه
    یه چیزش خیلی خوبه !
    نمی فهمی صبح زوده یا غروب
    عادت بدی دارم
    تا بفهمم که غروب شده میشم خیس عرق
    دکترا بهم میگن :
    خُب ! خبرنگارباشی!
    احتمالا توو غروب
    یه غروب
    چه فرقی داره که کدوم
    دنیا دست از سر تو هم میکشه
    و خدا دست محبت به سرت.

    7
    نور تندی توی سلول می پاشه
    یه شبح جلوی در
    واستاده و زل زده به چشم من
    _ فردا آخرین دفاعیاتتو
    حاجی قاضی میشنوه
    هر چی که می خوای بگی بگو ولی
    حاجی قلبشو عمل کرده
    یه قلب مصنوعی تو سینه شه
    بپا حرفی نزنی
    حاجی ناراحت بشه
    تازه باطری شو عوض کرده ولی
    قلبای مصنوعی روسی همینه
    خیلی خیلی حساسه
    خلاصه
    واسه خودت می گم
    حاجی رو یاد گذشته نندازی
    که ما حالا حالا
    حاجی رو لازم داریم

    8

    _ بچه جون !
    _ من چهل وچند سال دارم حاجی ! بچه کیه؟!
    _ د همینه که نمی فهمی پسر!
    تو فقط قد کشیدی
    سنت هم بالا بره
    وقتی درک روزگارو نداری یه بچه ایی !
    _ آره بچه ام خودم خوب می دونم
    یکی از بچه های فکه و هور…
    که یهو منشی دادگاه جار کشید:
    _ حرفی از قدیم ندیما بزنی
    همین امروز بالای داری پسر
    _ منشی خان!
    تازه اونوقت بجای بچه بسیجی به ما هم میگن
    جناب سردار.
    حکم اول رو نوشت:
    _ زبونش دارزه , کوتاش می کنیم
    حاجی قاضی رو به من کرد و گفت :
    _ ولی من یه پیشنهاد واسه ت دارم
    کتاباتو می بری می سوزونی
    یه طپانچه و یه بیسیم هم بهت خودم میدم
    که بری چهار راه انقلاب و هرکسی دیدی کتاب خرید….
    _ بسه حاجی
    گوشامو نجس نکن
    _ ولی این فرصت آخری که بهت دادم
    _ منو برگردون اوین
    ختم دادرسی رو اعلام بکنین !

    9

    صد هزار تا حوری با بال سپید
    زیر سنگینی یک جفت کتاب
    داش به سمتم میومد
    که کتابا پر گرفتن و
    به شونه م چسبیدن
    حالا من هم دو تا بال داشتم و…
    یکهو پریدم
    چه خواب عجیبی بود!

    10
    در سلول واشد
    یه شبح جلوی در!
    _ مشتی حکم حاجی رو
    خودش اجرا میکنه
    معمولا سحرها اعدام می کنیم
    ولی حاجی مون تحمل نداره
    کسی که رو حرف اون حرف بزنه
    هنوزم زنده باشه
    پس…
    همین امروز غروب……

    11
    _ راسته که جا موندم
    ولی امروز رسیدم
    خدا رو خوش نیومد
    مارو تنها بذاره
    راستی تو جلوتر اینجا اومدی
    تو بهشت
    کجاش کتابخونه دارین؟