سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » امروز شاید آخرین روز زندگیم باشه…...

امروز شاید آخرین روز زندگیم باشه…

چکیده :چند وقت پیش دوستی از زندان سمنان تماس گرفته بود. می گفت قانون محدود شدن اعدام برای زندانی های مواد اجرائی شده. اینکه بچه های زیر حکم اعدام تقریبا همه شون محکومیت شون تبدیل به حبس شده و بعضی هم که مدت طولانی توی زندان بودن در شرف آزادین. خبری که مدتها بود زندانیهای مواد انتظارش رو می کشیدن و بالاخره واقعی شد. راستش توی اون لحظه بزرگی و اهمیت اون خبر به چشم نیومد . اما چند وقت بعد که یکی از همین زندانی های زیر حکم بهم زنگ زد و خوشحالی این اتفاق رو تو صداش شنیدم متوجه شدم دقیقا چه اتفاقی...


سیدضیا نبوی:

– سال ۸۹ یک هفته قبل از اجرای حکم تبعیدم می دونستم که قراره این اتفاق بیافته. دوستی نامه ی تبعیدم رو در اجرای احکام زندان اوین دیده بود. اون چند روز منتهی به تبعید شاید با همه ی روزهای زندانم فرق داشت. روزهای انتظار واسه اتفاقی ناخوشایند. یادمه هر بار که صدای پیج افسر نگهبان می اومد می ترسیدم . یا اینکه به شنیدن اسم خودم حساس شده بودم. حتی گاهی نیمه شب بیدار می شدم و با خودم کلنجار می رفتم و تو دلم می گفتم نکنه فردا آخرین روز حضورم بین بچه ها باشه. دوستانی که تازه همو پیدا کرده بودیم و دنیای جالبی با هم ساخته بودیم. اون روزها گذشت و من توی صبح اول مهر ماه خبر تبعیدم رو شنیدم. شنیدنی که اگه فقط یه حسن داشت این بود که دیگه از شر انتظار کشیدن خلاص شده بودم…

– توی دوران زندان آدمهای زیادی رو دیدم که به انتظار حکم اعدام بودن. آدمهایی گاهی دور، گاهی نزدیک. بعضی هاشون که فکر می کردن من با تجربه ترم ازم می پرسیدن ” تو فکر میکنی ما رو اعدام می کنند؟” و من در حالیکه حالم از جوابم به هم می خورد می گفتم ” نه بابا اصلا شرایط طوری نیست که بخوان حکم کسی رو اجرا کنند.” البته خودم هم خوب می دونستم که این حرف مزخرف محضه!! آخه چطور می تونستم بهشون بگم که تو این سال ها چند نفر این سئوال رو ازم پرسیدن و الان دیگه نیستن! آدم هائی که تا دیروز می دیدیشون و امروز فقط اسمشون روی کاغذی بود که دوستانشون به نشان تسلیت به دیوار زده بودن..آره شاید خودشون براشون عجیب بود اما اونها خیلی راحتتر از اونچه که از مخیله شون می گذشت اعدام می شدند!! اینقدر آسون که حتی مرگ هم دیگه داشت معناش رو برام از دست می داد…

– محمد علی اما دوست من بود . یک محکوم به اعدام. حکم قطعی اش هم صادر شده بود . تا اجرای احکام هم اومده بود . حرف زدن با محمد علی توی اون روزها واقعا شکنجه بود. اصلا نمی تونستم به این فکر نکنم که این پسر قراره چند روز دیگه نباشه! اصلا نمی شد از این ماجرای لعنتی فرار کرد. هر بار که اسم محمد علی رو می خوندند تنم یخ می کرد. نمی دونستم باید چه کنم. اصلا چطور نگاش کنم؟ اصلا بهتر نیست برم قایم بشم که من رو نبینه!!؟ یادمه یه روز صبح که اون و هم پرونده اش رو صدا زدند اومدم تو هواخوری از توی سوراخ در نگا کردم بلکه ببینمش! چیزی معلوم نبود. یه ون سفید جلوی در ایستاده بود. توی اون آشوب درونی که قراره چه اتفاقی واسه بچه ها بیافته ناگهان صدای غریب و ترسناکی رو از درون خودم شنیدم! فکری که حتی جرات اعترافش رو هم به خودم نداشتم:
برای چند ثانیه این از ذهنم گذشته بود که ” اعدامشون بکنید خیال خودشون و خودمون و خودتون رو راحت کنید دیگه! بسه این همه استرس و جون کندن هر روزه! مگه آدمیزاد چقدر طاقت داره!!”
محمد علی البته اعدام نشداما خاطره ی اون روز عجیب و وحشتناک هنوز که هنوز با من به یادگار مونده..

-چند وقت پیش دوستی از زندان سمنان تماس گرفته بود. می گفت قانون محدود شدن اعدام برای زندانی های مواد اجرائی شده. اینکه بچه های زیر حکم اعدام تقریبا همه شون محکومیت شون تبدیل به حبس شده و بعضی هم که مدت طولانی توی زندان بودن در شرف آزادین. خبری که مدتها بود زندانیهای مواد انتظارش رو می کشیدن و بالاخره واقعی شد. راستش توی اون لحظه بزرگی و اهمیت اون خبر به چشم نیومد . اما چند وقت بعد که یکی از همین زندانی های زیر حکم بهم زنگ زد و خوشحالی این اتفاق رو تو صداش شنیدم متوجه شدم دقیقا چه اتفاقی افتاده. یه لحظه چند هزار انسان رو توی ذهنم مجسم کردم. آدمهای واقعی! زندانی هایی که تا چند وقت پیش منتظر حکم اعدام بودن. آدمهائی که نیمه شب از خواب بیدار می شدن! آدم هائی که از صدای پیج افسر نگهبانی واهمه داشتن! آدم هایی که اسم خودشون هم واسشون ترسناک شده بود! آدم هائی که خانواده و اطرافیانشون دل تماشا کردنشون رو هم نداشتن! آره این آدم ها حالشون کمی بهتر از دیروزشونه. آخه اونها می تونند این لحظات رو سر کنند حداقل بی این دلشوره که ” امروز شاید آخرین روز زندگی شون باشه..”


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.