سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

به‌کدام سو می‌رویم؟

چکیده :اما از دید من، مهم‌ترین موضوع این است که «خیابان»، به‌عنوان تنها حیطه‌ی کنش‌گری جمعی در شهر، تعیین‌کننده‌ترین عرصه‌ی زورآزمایی کانون‌های قدرت در ایران معاصر است؛ از قدرت‌های دینی، تا دنیوی، همگی نهایتاً در خیابان به‌نزاع می‌پردازند، و همه‌ی عرصه‌های دیگر ِ منازعه‌ی کانون‌های قدرت مردمی و غیر آن، در نسبت‌شان با خیابان معنی می‌یابند: پاسخ حضور هفت‌ماهه‌ی جنبش سبز در خیابان‌های تهران، نمایشی بود که با ضرب‌وزور در نهم دی‌ماه اجرا کردند، و وقتی در ۲۵ بهمن‌ماه سال بعد، دیدند نتوانسته‌اند آتش خشم مردم را خاموش کنند، و هم‌چنان خیابان در تسخیر این جنبش است، چاره‌ی کار را در حصر رهبران آن دیدند، تا خیابان‌ها موقتاً آرام...


یوسف رحمانی

اعتراض‌های هشتم و نهم دی‌ماه گسترده و غافل‌گیرکننده بود؛ حرکتی که در هفتم دی‌ماه از مشهد و برخی از دیگر شهرهای خراسان بزرگ آغاز شده‌بود، در روز جمعه فراگیر شد، و قم و قزوین و رشت و ساری و کرمانشاه و همدان و اصفهان را در بر گرفت: در شرایطی که اولاً سرکوب چنان جدی نبود و، ثانیاً، اطلاع‌رسانی گسترده‌ای برای حضور در اعتراض‌ها صورت نگرفته‌بود.

صرف‌نظر از موش‌دواندن و دخالت‌های بی‌جای مقام‌های آمریکایی، خوش‌حالی پوچ سلطنت‌طلب‌های آن‌سوی آب، و تحرک‌های هواداران جنازه‌ی متعفنی به‌نام سازمان مجاهدین خلق، که می‌کوشیدند اعتراض‌ها را به‌نام خودشان سند بزنند، ولی تنها عِرض خود بُردند و بر زحمت مردم افزودند، درباره‌ی آن‌چه در خیابان‌های ایران گذشت، و در نگاه اول، به‌نظر می‌رسد حاصل خشمی جان‌کاه از وضعیت موجود باشد، می‌توان نکاتی را از نظر گذراند.

برخی این اعتراض‌ها را با «بهار عربی» قیاس کرده‌اند؛ اعتراض به‌معضلات اقتصادی، فساد سازمان‌یافته، و ناکارآمدی دولت‌هایی که متعاقب اعتراض‌ها یکی‌یکی ساقط شدند. در هر دو اعتراض، بی‌آن‌که مطالبه‌ی مشخصی در شعارهای مردم متبلور شود، تنها موضوعی که با الفاظ متنوعی بیان می‌شد، اعلام خاتمه‌ی کار یک‌نظام سیاسی بود، بدون وجود تصوری از نظامی که به‌دنبال آن می‌آمد؛ در بهار عربی، «الشعب یرید إسقاط‌النظام (ملت خواستار ساقط‌کردن حکومت است)» و، در اعتراض‌های هشتم دی‌ماه، انواع شعارهایی که خواستار پایان نظام فعلی بودند: در واقع، تمام ارجاع‌هایی که به‌مفهوم «شاه» می‌شد، از همین فقدان بدیلی برای نظام موجود در وضعیت کنونی سرچشمه می‌گیرد، که مردم را واداشت به‌تنها جای‌گزینی که در حافظه داشتند رجوع کنند، و «نه»ی‌شان را به‌این نظام، با ارجاع به‌حکومت پیشین بیان کنند.

برخی دیگر می‌گویند هسته‌ی این اعتراض‌ها را مخالفان دولت شکل داده‌اند، تا حسن روحانی را ساقط کنند؛ این‌ها در پاسخ به‌اشکالی که در خصوص ابعاد شعارها و تندی‌شان مطرح می‌شود، می‌گویند کار از دست آغازکنندگان اعتراض‌ها خارج شده‌است. در همین جبهه، برخی ارزیابی پیچیده‌تری دارند، و می‌گویند تلاش برای اسقاط حسن روحانی در واقع به‌منظور ممانعت از به‌رهبری‌رسیدن او و یا گزینه‌ی رهبری مورد نظر اوست؛ روحانی هم برای آن‌که به‌عنوان گزینه‌ی شایسته‌ای برای خروج از بحران موجود شناخته شود، مانع سرکوب گسترده و بگیروببند و ایجاد انسداد در ارتباط‌های مجازی شده‌است، تا بتواند در دوران درگذشت رهبر کنونی، سکان‌دار اداره‌ی تحولات و گزینش رهبر بعدی باشد.

اما از دید من، مهم‌ترین موضوع این است که «خیابان»، به‌عنوان تنها حیطه‌ی کنش‌گری جمعی در شهر، تعیین‌کننده‌ترین عرصه‌ی زورآزمایی کانون‌های قدرت در ایران معاصر است؛ از قدرت‌های دینی، تا دنیوی، همگی نهایتاً در خیابان به‌نزاع می‌پردازند، و همه‌ی عرصه‌های دیگر ِ منازعه‌ی کانون‌های قدرت مردمی و غیر آن، در نسبت‌شان با خیابان معنی می‌یابند: پاسخ حضور هفت‌ماهه‌ی جنبش سبز در خیابان‌های تهران، نمایشی بود که با ضرب‌وزور در نهم دی‌ماه اجرا کردند، و وقتی در ۲۵ بهمن‌ماه سال بعد، دیدند نتوانسته‌اند آتش خشم مردم را خاموش کنند، و هم‌چنان خیابان در تسخیر این جنبش است، چاره‌ی کار را در حصر رهبران آن دیدند، تا خیابان‌ها موقتاً آرام شود.

از این ره‌گذر، وقتی کار به‌خیابان می‌رسد، صرف‌نظر از این‌که اعتراض در خیابان اصالت دارد، و یا این‌که برخی، با سوءاستفاده از نارضایتی مردم، آن‌ها را به‌خیابان کشانده‌اند، یعنی نزاع کانون‌های قدرت، از مردم به‌عنوان یک‌سوی ماجرا، تا دیگر کانون‌ها، در ساختارهای موجود راه‌حلی نیافته‌است و، به‌عبارت دیگر، ساختارهای موجود دچار انسدادی بحرانی شده‌اند و، نه‌تنها برای برآوردن نیازهای مردم کارآمد نیستند، که برای حل‌وفصل و به‌تعادل‌رساندن نزاع نهادهای مختلف اجتماعی بر سر قدرت سیاسی نیز، عمل‌کرد صحیحی ندارند. در چنین شرایطی، خیابان به‌عرصه‌ی نزاع بدل می‌شود، و زورآزمایی در خیابان، در صورت تداوم اعتراض‌ها، گذر از فاز احساسی، و رسیدن‌شان به‌بلوغی که شعارهای سلبی ِ متمسک به‌مفاهیمی چون «شاه»، جای‌شان را به‌شعارهای مترقی‌ای مانند «نان، کار، آزادی» بدهد، که تک‌وتوک در کرمانشاه شنیده شده‌است، به‌یک‌دوراهی می‌رسد:

ادامه‌ی نزاع، تا تعیین‌تکلیف نهایی، و یک‌سره‌کردن کار، تا سرنوشتی مشابه این چهاردهه، با عنوانی دیگر و، در حالی که این کشور به‌سختی توان تحمل تمام فشارهای این دهه‌ها را داشته‌است، در انتظار یکایک ما و فرزندان‌مان باشد؛ و ادامه‌ی نزاع، تا رسیدن به‌مقطعی که بلندگوهای حاکم، به‌جای انکار مردم و منتسب‌کردن‌شان به‌خارج و متصف‌کردن‌شان به«فتنه‌گر» و «دسیسه‌گر» و غیر ذالک، بر سر عقل بیایند، و ساختارهای معیوب کنونی را برای عدالت، شفافیت، کارآمدی، مردم‌سالاری، و آزادی، اصلاح کنند. این دومی، همان تصمیمی‌ست که ملت پس از سخن‌رانی «من صدای انقلاب شما را شنیدم» محمدرضا پهلوی، و انتصاب شایسته‌ی شاپور بختیار به‌نخست‌وزیری، با اصلاحات پُردامنه‌ای که به‌سرعت انجام شد، باید اتخاذ می‌کرد، ولی نکرد، و امروز این‌جایی هستیم که ایستاده‌ایم.

در میان همه‌ی گروه‌هایی که در تاریخ بر آرمان‌های‌شان جنگیده‌اند، کارگران جای‌گاهی دست‌نیافتنی دارند؛ ایشان در خط‌مقدم نبرد برای تحقق آرزوهایی چون عدالت و آزادی ایستاده‌اند، که بشر از دیرباز در جست‌وجوی آن‌ها بوده‌است. در ایران، کارگران شرکت کشت‌وصنعت نِی‌شکر هفت‌تپه، در اعتراض‌های دامنه‌دار به‌عدم‌پرداخت دست‌مزدهای‌شان، وقتی چندی پیش به‌تمام خواسته‌های‌شان دست یافتند، با صیانت از سازمان سندیکایی‌شان، به‌کار بازگشتند، و چرخ‌های کارخانه را به‌راه انداختند؛ آن‌ها، در حالی که می‌توانستند تا زوال کارخانه ایستادگی کنند، نشان دادند حاصل ۴۴ سال پای‌داری استوار بر مطالبات راستین (سندیکای کارگران کشت‌وصنعت نِی‌شکر هفت‌تپه در سال ۱۳۵۲ تأسیس شده‌است)، عقلانیتی‌ست که می‌تواند الگوی همه‌ی اعتراضات دیگر باشد: تعیین خواسته‌ها، پای‌مردی بر رسیدن به‌آن‌ها، و ممانعت از تهدید کیان میهن؛ تا زمانی که حکومت به‌اعتراض‌های به‌حق ملت پاسخ‌های واقعی داد، آن‌چه در این سال‌ها از سر گذرانده‌ایم، از سر آیندگان نگذرد.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.