سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

آرزو آیا می‌توان ساخت هنوز؟

چکیده :آزادی! بوسه ها را یک به یک لبخند را در خیال روشن ات ما نقشِ ذوقِ کودکانه می زدیم و به هر یاد که دل می فرمود رنگ به رنگ تصور می کردیم مغزهای ما نقش دارد هنوز دلهای ما یاد دارد هنوز دستانمان رنگ دارد هنوز...


اندرین ره خاک آلود
سنگلاخ خار به دست
قدم ام هست هنوز
تهی از شوق چه سود؟

آه آزادی!
زبانت پاره پاره
لبانت چاک و چاک
سر و رویت همه خون آلود
گیسوانت دل آشفته
آمدی گرچه تن خسته
چرا اینگونه؟
قدم کوتاه چرا می لنگی؟
خوشه خوشه قد شکسته
روی دستان و پیراهن یأس
موی تو بود؟
همه این ها مرا
جگری چاک نکرد
آن گونه که دیدم
کاش نمی دیدم
زنجیر به پا می آیی…

آزادی!
بوسه ها را
یک به یک لبخند را
در خیال روشن ات ما
نقشِ ذوقِ کودکانه می زدیم
و به هر یاد که دل می فرمود
رنگ به رنگ تصور می کردیم
مغزهای ما نقش دارد هنوز
دلهای ما یاد دارد هنوز
دستانمان رنگ دارد هنوز
افسوس!
-در شکست و باز شکست
سرنوشت کوزه های خیال ات-
بی هستِ هنوزِ ذوق

آزادی!
با خیالِ تو به خواب می رفتیم
و در پیچِ ظلمتِ شبگیرِ سیاه
با روی سپیدِ مه سخن می گفتیم
و ستاره
با انگشتانِ کبود جدا می کردیم
بی خیال تو دگر
شب به شب می میریم
آه آزادی
هم نگاه آفتاب خون فشان
خدا را هر فلق آه می خواندیم
و دور از شحنه های هر مکان
تو را هر سحر آرزوها می کردیم
دیگر آسمان
کدورت را سراسر تسلیم است
و چشمان ما ناسو
ماه و ستاره ها
خدا را تا ابد تبعید است
بی تو
بی خدا
آرزو آیا می توان ساخت هنوز؟

در این دورکردِ پلید
با نفس های خموش
بغض های خفه
کس ندانست
چرا آرامیم
ما دگر
ملت بی رویاییم
(ع.و.)

 


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.