سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » حالا هزار و نهصد و بسیار؛ روزی دیگر در حصر...
» کاربران شبکه‌های اجتماعی از پنجمین سالگرد حبس خانگی می‌نویسند

حالا هزار و نهصد و بسیار؛ روزی دیگر در حصر

چکیده : در سالگرد حصر کاربران شبکه‌های اجتماعی در حالی که اجازه فعالیت غیرمجازی نداشتند پشت کلمات و تصاویر به یاد میر محصور و شیخ شجاع و بانوی هنرمند محصور این روز را گرامی داشتند. آنچه بیش از همه در میان کلمات و جملات به چشم می‌خورد ابراز شرمندگی از محصوران بود که در سکوت و انفعال ما، مردم در حصر روزگار می‌گذرانند...


کلمه – گروه اجتماعی: پنج سال تمام شد. یعنی ۴۸ ماه و ۲۰۸ هفته. عددی که بزرگی‌اش چنان است که نفس را در سینه حبس می‌کند. این را کاربران شبکه‌های اجتماعی و همراهان جنبش سبز در سالگرد حصر رهبران جنبش در کلمه روان کردند.

در سالگرد حصر کاربران شبکه‌های اجتماعی در حالی که اجازه فعالیت غیرمجازی نداشتند پشت کلمات و تصاویر به یاد میر محصور و شیخ شجاع و بانوی هنرمند محصور این روز را گرامی داشتند.

آنچه بیش از همه در میان کلمات و جملات به چشم می‌خورد ابراز شرمندگی از محصوران بود که در سکوت و انفعال ما، مردم در حصر روزگار می‌گذرانند.

آنچه در زیر می‌خوانید تنها بخش کوچکی از نوشته‌هاست که در شبکه‌های اجتماعی منعکس شد. بسیاری از کاربران با انتشار عکسی از محصوران این روز را یادآوری کردند.

*****

فریاد می‌زدند: «موسوی دستگیر بشه، ایران قیامت می‌شه». من نگاه می‌کردم. همراه‌شان راه می‌رفتم و ساکت نگاه می‌کردم به خیابانِ پیشِ پایم. من نمی‌خواستم ایران قیامت شود. نمی‌خواستم هیچ ناممکنی ممکن شود. قرار نبود آن بیرون اتفاقى بیفتد. قرار بود درون ما قیامت شود؛ درون تک‌تک ما. شد؟ شاید. قیامت هم اگر نشد، دست‌کم تا برزخش پیش رفتیم. بعضی‌هامان – بیشتری‌هامان – در همان برزخ ماندیم؛ مانده‌ایم.

هر چه شد یا نشد، ما دیگر آدم‌های قبل نبودیم. ۸۸ از ما آدم‌های دیگری ساخت. امیدوارتر یا ناامیدتر. مصمم‌تر یا بی‌انگیزه‌تر. واقع‌بین‌تر یا متوهم‌تر. فعال‌تر یا منفعل‌تر. خشن‌تر یا مهربان‌تر. نه که آدم‌های بهتری شده باشیم یا بدتر، اما «دیگر» شدیم.

راه می‌رفتم و نگاه می‌کردم به خیابانِ پیشِ پایم. خیلی فرق است بین آدمی که سه میلیون آدم مثل خودش را توی خیابان دیده باشد با آدمی که توی خیابان فقط ماشین و عابر پیاده دیده باشد. خیلی فرق است بین آدمی که توی خیابان از ترس گلوله و باتوم و گاز اشک‌آور فرار کرده باشد با آدمی که بی‌ترس توی خیابان قدم زده باشد. خیلی فرق است بین آدمی که خون رفیقش را کف خیابان دیده باشد با آدمی که خون رفیقش را کف خیابان ندیده باشد. نمی‌گویم این آدم بهتر از آن‌یکی است. فقط بین‌شان فرق است. خیلی فرق است.

عددها به خودی خود بی‌ارزش‌اند. ارزشی ندارد که امروز ۲۵ بهمن باشد؛ اگر آدمی باشی که ۲۵ بهمن چیزی را در زندگی تو تغییر نداده است. ارزشی ندارد که دقیقن ۵ سال گذشته باشد از ۲۵ بهمن ۵ سال پیش؛ اگر در این ۵ سال تو فرقی با خودِ ۲۵ بهمنِ ۵ سال پیش‌ات نکرده باشی.

حالا پنج سال است که آن سه نفر در حصرند. آن‌ها محصورند اما محروم نیستند. کسانی که محرومند ماییم. کسانی که نیاز داشتند آن سه نفر بیرون باشند و چیزها جوری نباشد که بود – که هست – ما بودیم؛ ماییم. آن‌ها در حصر بودند و به چیزی نیاز نداشتند، ما آزاد بودیم و نیازمند بودیم.

یادآوری – بله – خوب است. یادآوری آن‌ها که پشت دیوارهای بلند یا زیر سنگ‌های سرد دربندند یا برای ابد آرمیده‌اند خوب است. یادآوری این که این خیابان‌ها روزگاری چه چیزها به خود دیده‌اند، چه صداها شنیده‌اند و چه بیم و امیدهایی را به ذهن سپرده‌اند خوب است. اما یادآوری این که این پنج سال را چگونه گذارندیم – هر کدام، تک‌تک – و چه کردیم برای چیزهایی که روزی شعارشان را می‌دادیم، ضروری است. ضروری است برای خودمان. ضروری است برای بیرون آمدن از برزخ‌مان. ضروری است برای معنادار شدن فرق‌هامان. ضروری است برای این که عددهای زندگی‌مان این‌قدر بی‌ارزش نباشند.

*****

۲۰سال پیش دقیقا همین روزها در آستانه‌ی انتخابات مجلس پنجم، جوانی ۲۰ساله بودم و «طلبه‌ای سر به زیر» که نخستین فعالیت سیاسی عمر را تجربه می‌کردم با قدم‌هایی لرزان در حمایت از نامزدی که جامعه‌‌ی روحانیت با او مخالف بود.
در آن میان، نماینده‌ی ولیّ فقیه و امام جمعه‌ی فقیدِ شهرمان (مرحوم شیخ هادی روحانی) مرا خواست و عتاب داد که اگر از همین جوانی، از همین روحانیتِ دیارت فاصله بگیری و در رأی‌شان تردید کنی فردا خدای ناکرده در ولایت فقیه و حتی در دین هم تردید می‌کنی… شیخ راست می‌گفت! دو دهه گذشته و به لطف خداوند، شده‌ام «طالبی سر به هوا» و آموخته‌ام که «پرستشِ بی‌پرسش» نه در شأن من، که در شأن انسان نیست.
اما عتاب شیخ، نمادی بود از سرشت و سرنوشتِ روحانیت!
آنها نگران «کفر» بودند نه نگران «ظلم»! سؤالی که در ذهن و زبان و رفتارِ مردمانى چون من می‌ریخت حرام بود اما خون و آبروی‌مان اگر می‌ریخت حُرمت نداشت! اکثریت‌شان «نهج‌البلاغه»های‌شان را به «رساله‌های عملیه» فروختند و اقلیت‌شان تاوانِ همرنگ جماعت نماندن را پرداختند. روحانیت، «تخم‌مرغ‌دزدها» را ندیده گرفت و انقلاب به «شتردزدها» رسید… خواستم ملامت کنم که چرا روحانیت در برابر این‌همه هتک و حذف و حبس و حصر، بر «شتردزدها» نیآشفت؟ دیدم آنکه بر شتر نشسته بر ساربانش نمی‌آشوبد.
به تعبیر امام علی «پیروانِ شُتر شدید، با نعره‌اش راه آمدید و چون از پای افتاد گریختید! اخلاق‌تان پَست، پیمان‌تان سُست، دین‌تان دورویی و آب‌تان شور و ناگوار… می‌بینم مسجدتان را که در سیلاب فرو رفته است»! (نهج‌البلاغه خطبه‌ی ۱۳)
__________________________
۲۵بهمن ۹۴• ۱۸۲۳ روز پس از حصر

*****

دستبند سبز محمد هنوز هم بر دستگیره در است اصلا نمی توانم کمدش را خالی کنم اصلا فکرش هم توی سرم نمی اید که کمدش را خالی کنم فقط تمام مدت من لباس هایش را می شویم، خشک می کنم، اتو می کنم می گذارم توی کاورش توی کمدش.نمی توانم به خودم اجازه دهم که این کمد خالی شود و وسایل دیگر بگذارم. اصلا نمی توانم چنین کاری بکنم. گاهگداری می روم در کمد را باز می کنم یک بویی می کنم یاد حالت همان زمان اش می افتم کمی دلم را گرم می کند.. بچه عزیز من بود، پسر قشنگ من بود، عزیز من بود، جوان ۲۲ ساله من بود که از بین رفت و همه ایستادند نگاه کردند .. اصلا جوان من کو؟ چیکار کردند با زندگی من؟

*****

۲۵ بهمن ۱۳۹۴؛ ‫#‏حصر‬ ۵ساله شد!
و ما همچنان به تماشا نشسته ایم …

*****
در این ۱۸۲۳ روز که از حصر ‫#‏موسوی‬ گذشته، بارها فکر کرده ام برای چه به موسوی علاقه دارم. سال ها پیش که گفت و گوهای بهمن احمدی امویی درباره تاریخ اقتصاد سیاسی ایران را خواندم، موسوی را جدی تر تعقیب کردم، هیچ نسبت سیاسی و فکری با او نداشتم، مخالف جدی اش هم بودم. از جزوه “الگوی زیست مسلمانی” که نگو و نپرس ولی با این حال کماکان به موسوی علاقه مندم، به نظرم چون احساس مسئولیت و مسئولیت پذیری قوی داشت و وارد صحنه شد، شجاع بود، علیه ظلم ایستاد و تسلیم صحنه آرایی نشد، صداقت داشت، به حامیانش پشت نکرد و در ادبیاتش مارمولک بازی نبود، پاک بود و فساد نداشت، مظلوم هم واقع شد. اینها که مربوط به رفتار و موقعیت او هستند، نه دیدگاه و نگرشش، موسوی را به محبوب ترین سیاستمدار این سال هایم تبدیل کرده و حتی الگویی شده برای علاقه مندی به کسانی که همین قدر با آنها فاصله دارم ولی خصوصیات رفتاری قابل احترامی دارند. در واقع، با موسوی از یک نوع ‫#‏حصر‬ فکری خارج شدم، امید به پایان حصرش.

*****

حالا هزار و هشتصد و اندی…
نه!
حالا هزار و نهصد و بسیار روز
از آن غروب که خورشیدهایمان
در پشت ابر کوچه اختر نهان شدند
حالا هزار و نهصد و بسیار
از حصر آفتاب
می گذرد
سرما تمام حجم قفس را
آلودگی هوای نفس را
گرفته است
اما امید
اما هنوز رقص تمام جوانه ها
اینک که در عبور نسیم بهار سبز
بر شاخسار خشک درختان
دمیده اند
گویند:
روزی تمام می شود این
لحظه های سرد
خورشید را برای همین آفریده اند
س.ش. ۲۵ بهمن۹۴

*****

۲۵ بهمن ۱۳۸۹
۵ سال از حصر آفتاب گذشت، ولنتاین بر همه ی عشاق مبارک.
‫#‏یادآر‬…

*****

زمانی میرِ جنگ و
کشتی و طوفان،
و کشور رهنمون
تا ساحلِ آرام
و امروز، ما به حیرت
در تماشاییم
که شش سال است
ناروا دستی‌ چنین بیرحم،
به زندان کرده
این مردِ صداقت،
اسوهٔ ایمان و عشق و مهربانی را!
ص. امید

*****

خاطره‌هایمان از معماری زندان اختر پنج سال است که منجمد شده، انجمادی در مقابله‌ی حرم آفتاب و سختی تنه‌ی سرو. انجمادی برگرفته از پوتین سست ماموران معذور و قلم شرمسار زندان‌بان. انجماد شکست‌خورده در برابر عطر نارنجستان‌ها و دستمال سفید بیکرانگی دشت. خانه‌ی اختر ۵ سال است که به حصر رفته اما اختریان سفیران رهای پیام رویش سبزند، امروز و دیروز و فردای ایران را.
مرد نقاش واژه واژه‌ی امروز را هشدار داده و گفته بود اگر نبود این همه فساد در خانه‌ی هنر می‌ماندم. مرد معمار قطعه قطعه‌ی امروز را دغدغه داشت و خواسته بود بیاید برای بازگشت کرامت انسان و اجرای بدون تنازل قانون. مرد روزهای جنگ صحنه صحنه‌ی امروز را به تصویر کشیده بود تا خاکریزهای دفاع و صلح را بسازد… حالا بگذار دل ما بترکد از فشردگی، بیمار شود از دوری، مچاله شود از فاصله، پژمرده شود از بی آبی، مرد نقاش هنوز در کوچه‌های دردهای مردمش دست در دست بانو دل می‌سوزاند و تکیده می‌شود… مرد نقاش هنوز ایستاده، چه فرق می‌کند در حصر باشی یا نه وقتی هنوز پرواز می‌کنی و در دل‌ها و یادها جاری می‌شوی؟ حالا بگذار دل ما پا بکوبد بر حاشیه‌های ترک خورده‌اش… ۵ سال هم تمام شد و دلتنگی‌هایمان رنگ نباخت…

*****

۲۵ بهمن، پنجمین سالگرد خاموشی محمد مختاری و صانع ژاله
در میان سکوت و فراموشی جمعی ما
آرام آرام،در میان هیاهوی بازار مکاره

*****

حصر و دلتنگی پنج ساله شد…

*****

خدایا عزیز هست،
از عمق چاه عزیزترش گردان
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

*****

متاسفانه تاریخ از ما به بی‌غیرتی یاد خواهد کرد.
میرحسین همچنان در حصره همچنان ما هم دور هم نشستیم.

*****

پنج سال یعنی ۱۸۲۳ روز
یعنی ۱۸۲۳ شب
این شب تار کی به صبح خواهد رسید؟

*****

هی می‌نویسم و هی پاک می‌کنم، ساده‌اش می‌شود حصر وارد شش سال شد.

*****

بازداشت خانگی رهبران جنبش سبز وارد ششمین سال خود شد و هنوز خبری از رفع حصر نیست. یعنی می‌شود سال بعد دیگر خبری از دیوار آهنین نباشد؟ بیشتر به رویا شبیه است؛ رویایی دور…

*****

خیابان هایى که هر روز مى پیمودیم، از سال هشتاد و هشت رنگ و بوى دیگرى به خودش گرفت. خیابان ها شدند خاطره مشترک نسلى که همه دنیایش را پس از انقلاب ۵٧ دیده بود. از سلطنت شاهان جز در کتابهاى رسمى و آرشیو خاطرات کتبى و شفاهى و دیدارى نخوانده بود. اما سلطنت فقیهان را خود تجربه کرده بود. نسل ما به این وضعیت منتقد بود.معترض بود و تلاش مى کرد از روزنه هاى اصلاح طلبى شرایط تغییر وضعیت را فراهم کند.
در یکى از آخرین اقدامات خود، کوشید تا حول محور موسوى – کروبى با استفاده از محمل هاى قانونى امکان اصلاح حاکمیت و تمکین حکومت به خواست ملت را فراهم کند. خواسته بر حقى که سلطنت فقیهان پاسخ آن را با تقلب در انتخابات و کودتا علیه امید مردم داد. همانها که از جمهوریت نظام تنها ویترینى ساخته اند و در پس پرده به چپاول و غارت منافع ملت مشغولند.
از خاطره جمعى زنجیره انسانى در نوزده خرداد ١٣٨٨ تا بیست و پنجم بهمن ١٣٨٩ تجربه مشترکى را لمس کردیم. فهمیدیم که بى شماریم.
در واقع جنبش سبز آتش زیر خاکستر است. به رغم همه محدودیت هایش اما عقلانیتى داشته که در طى شش سال گذشته باعث شده در مقاطع مختلف روشهاى جدیدى را براى دستیابى به اهداف خود دنبال کند.
بیست و پنج بهمن روز تجدید دیدار ما بود در همان خیابان ها.
روز ترس حکومت از پیوستن رهبران جنبش به مردم در خیابان ها روز آغاز حصر خانگى زهرا رهنورد، میرحسین موسوى و شیخ مهدى کروبى است. حصرى که از تداوم همان ترس پیوستن، همچنان ادامه دارد.
حاکمیت خوب مى داند ما بیشماریم.
‫#‏بیادآر‬

*****

شما کجا و ما کجا به گردتان که میرسد
که در وفا به عهد خود به بیکرانه رفته ای
مگو که شمع مرده ای که تا همیشه زنده ای
فراتر از حصار تن تو ای یگانه رفته ای
دو مرغ عشق در قفس؛ چنین بود نگاه ما
به او و تو که این سفر هم عاشقانه رفته ای

*****

شرحی ندارد جز اینکه، حصر خانگی شان ۵ساله شد
این ظلم نماند و امید که آینده روشن است
انشاءالله


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.