سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » آیت‌الله دستغیب: تکلیف مراجع و علما در زمینه امر به معروف، سنگین‌تر از توصیه به حج...

آیت‌الله دستغیب: تکلیف مراجع و علما در زمینه امر به معروف، سنگین‌تر از توصیه به حجاب و نماز است

چکیده :امام حسين عليه السلام در مسير كربلا به اصحاب خود فرمود: آيا نمى‌بينيد به حق عمل نمى‌شود و از باطل دست برنمى‌دارند؟ به طورى كه مومن حق دارد به مرگ و ديدار خدا مشتاق باشد. به راستى من چنين مرگى را جز سعادت ندانم و زندگى در كنار ظالمان را جز هلاكت نخوانم! همانا مردم دنياپرستند و دين از سر زبان آنها فراتر نرود و دين را تا آنجا كه زندگى‌شان را رو به راه سازد بچرخانند و چون در بوته آزمايش گرفتار شوند، دينداران اندك گردند....


آیت الله دستغیب در مراسم شب پنجم محرم گفت: هر كسى وظيفه دارد به اندازه خود امر به معروف و نهى از منكر كند. در اين ميان بزرگان، علما و مراجع تكليف سنگين‌ترى دارند. تكليف آنها فقط اين نيست كه بگويند خانم حجابت را درست كن و آقا نمازت را بخوان!

بسم الله الرحمن الرحیم

«كَيْفَ يُرْجَى سِوَاكَ وَ أنْتَ مَا قَطَعْتَ الإحْسَانَ وَ كَيْفَ يُطْلَبُ مِنْ غَيْرِكَ وَ أنْتَ مَا بَدَّلْتَ عَادَةَ الاِمْتِنَان»

«چگونه چشم اميد به غير تو كنند در حالى كه تو هرگز از بندگان قطع احسان نكرده و نخواهى كرد و چگونه از غير تو چيزى طلبند و حال آنكه تو عادت لطفت را تغيير نداده و نخواهى داد.»

از وقتى كه در رحم مادر بوديم، خداى تعالى همه‌ى لوازم زندگى دنيا را برايمان فراهم كرد و هر آنچه لازمه‌ى زندگى اخروى بود نيز در ما قرار داد (فطرت). هنگامى كه به دنيا آمديم و هيچ قدرتى نداشيم، غذايمان آماده بود؛ وقتى كمى بزرگ‌تر شديم، غذاهاى ديگرى روزيمان كرد و تا امروز پيوسته رزق ما را مى‌رساند و هرگز لوازم ضرورى زندگى مادّى را از ما قطع نكرده است.

از نظر باطنى هم به وسيله‌ى فطرت درونى، پيامبران، ائمه اطهار عليهم السلام، مؤمنين و پدر و مادر و دوستان خوب، ما را هدايت كرد؛ از درون نداى تو شنيديم و از بيرون هم نداى تو.

اين‌ها همه احسان خداوند است در حق ما؛ پس ما جز او به كه اميدوار باشيم و چرا اميدوار باشيم؟

(يَهْدِي اللهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ )

«خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى‌كند.»

ما با اختيار خود هدايت را برگزيديم، امّا با لطف و عنايت تو هدايت شديم و به توفيق تو، موفق به انجام اعمال صالح و دوستى بهترين بندگانت؛ يعنى محمّد مصطفى، على مرتضى، فاطمه زهرا و فرزندان معصوم ايشان صلوات الله عليهم اجمعين گشتيم؛ هر كس را تابع ايشان ديديم، دوست داشتيم و هر كس تابع آنان نبود، به مدد تو محبّتش را از دلمان بيرون كرديم.

با اين همه لطف تو، چگونه چشم اميد به غير تو داشته باشيم، در حالى كه از بندگانت قطع احسان نكرده‌اى، و چگونه از غير تو چيزى بطلبيم در حالى كه عادت لطفت را تغيير نداده‌اى و نخواهى داد؟

قرآن كريم در آيات متعدّد، درباره كسانى كه اميد به رحمت و لقاء پروردگار دارند و كسانى كه از رحمت و ثواب و لقاء او نااميدند سخن به ميان آورده، به خصوصيات هر كدام اشاره كرده است.

در آخر سوره كهف مى‌فرمايد :

(قُلْ اِنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى اِلَيَّ أنَّما اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحآ وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أحَدآ )

«بگو: من هم بشرى هستم مانند همه‌ى شما كه به من وحى مى‌شود كه خداى شما خداى يكتاست پس هر كس به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد عمل صالح انجام دهد و در پرستش پروردگارش كسى را شريك نكند.»

از خصوصيات اين آيه اين است كه هر كس آن را بخواند و از خدا بخواهد، در هر ساعتى كه اراده كند، بيدار مى‌شود، به شرط آن كه وقتى بيدار شد، اعتنا كند و از جا برخيزد، والّا اگر چند بار بى‌اعتنايى كند، آيه برای او فایده ندارد.

بايد بفهميم كه معبود، معشوق و همه كاره‌ى ما فقط «الله» ربّ العالمين است؛ همو كه ما را خلق كرده و به سوى او باز مى‌گرديم؛ (اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ )

يكى از معانى لقاى پروردگار، ثواب او است. كسى كه ثواب پروردگار را مى‌جويد و طالب بهشت، حور العين، آرامش، وسعت و ساير نعمت‌هاى عالم برزخ و قيامت است، بايد عمل صالح انجام دهد و شريكى براى خدا قرار ندهد؛ يعنى اعمال صالح خود را؛ چه واجب و چه مستحب از ريا خالى كند.

تفسير صافى، چند روايت در اين باره در ذيل آيه‌ى فوق آورده و مخصوصآ از نماز، روزه، زكات و حج نام برده است. مطابق روايات، هر كس اين اعمال را براى نشان دادن به مردم انجام دهد، مشرك است.

ريا؛ يعنى آن كه انگيزه انسان در انجام عمل، تعريف ديگران و رسيدن به شهرت و مقام و غيره باشد؛ اگر طلبه است، براى مشهور شدن درس بخواند؛ به نحوى كه اگر روزى بفهمد هيچ كس اعتنايى به او ندارد، احساس كند عمر خود را بيهوده تلف كرده است. اگر فهمید رفيق يا شاگردش از او جلو افتاد و مشهورتر شد، اندوهگين شود. اگر واعظى، منبر رفت و بعد از سخنرانى، عده‌اى گفتند: امشب خوب صحبت نكرديد، و جناب واعظ اوقاتش تلخ شد، بايد استغفار كند؛ چون معلوم مى‌شود سخنرانى‌اش براى خدا نبوده، براى خوش‌آمد مردم بود.

معناى لقاى پروردگار در سطح بالاتر، اين است كه انسان متوجّه شود از خداست و براى بقا خلق شده. اين جسم خاك مى‌شود، ولى نفْس قدسى آدمى كه تجلّى روح است، از خداست و هميشه مى‌ماند، البتّه جسم هم در قيامت زنده مى‌شود و متناسب با آن عالم باقى خواهد ماند. اميد ما اين است كه از بركت ائمه اطهار عليهم السلام و نفَس اولياى خدا، اين معنا را ملتفت شويم.

عمل صالح قبل از هر چيز، ولايت ائمه اطهار عليهم السلام است. هر كس محبّت غير ايشان در دلش باشد و به ولايت ديگران تن دهد، عمل صالح ندارد و از (لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أحَدآ ) اطاعت نكرده است. در روايت است كه اگر كسى تمام مدّت عمرش را در مسجد الحرام به نماز و روزه بگذراند و بين ركن و مقام به قتل برسد، امّا دوستى على عليه السلام را نداشته باشد، هيچ فايده‌اى به حالش ندارد، مگر آن كه مستضعف باشد.

هر چه محبّت به اهل بيت بيشتر باشد، تقوا بيشتر خواهد بود.

در سوره بقره مى‌فرمايد :

(اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيلِ اللهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللهِ وَ اللهُ غَفُورٌ رَحيمٌ )

«به يقين، كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه هجرت كردند و در راه خدا جهاد نمودند، آنان به رحمت خدا اميدوارند و خداوند آمرزنده و مهربان است.»

يكى از معانى هجرت، بيرون آمدن از صفات بد و اتّصاف به صفات خوب است. اگر كسى از خدا بخواهد، مخصوصآ با توسّل به امام حسين عليه السلام، به تدريج خداوند در اين راه موفقش مى‌كند.

جهاد فى سبيل الله يعنى استقامت در راه خدا؛ يعنى به همراه طلب، تلاش و كوشش بسيار داشته باشد و از خدا بخواهد راه و وسيله‌ى راه را برايش فراهم سازد. وقتى هم كه خدا اسباب را فراهم كرد، بايستد و فرار نكند. گاهى خداوند راه را جلوى پاى انسان مى‌گذارد، امّا نفس حاضر نيست كمى بداخلاقى‌هاى ظاهرى را تحمّل كند؛ پس اگر استاد يا رفيق خوبى نصيبش شد و خواست نفسش را كمى اصلاح كند و به او بفهماند اسير چه مرض‌هايى است، نبايد زود برنجد و قهر كند!

در سوره فاطر مى‌فرمايد :

(اِنَّ الَّذينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللهِ وَ أقامُوا الصَّلاةَ وَ أنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرّآ وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ )

«آنان كه كتاب خدا را مى‌خوانند و نماز بپا مى‌دارند و از آنچه روزيشان كرده‌ايم، پنهان و آشكار انفاق مى‌كنند، به تجارتى اميد بسته‌اند كه هرگز زيان نمى‌دهد.»

قرآن كريم براى خواندن، فهميدن و عمل كردن نازل شده، نه براى سر تاقچه گذاشتن و سر قبر مرده‌ها بردن، حتّى اگر فقط براى ثواب، آن را بخوانند، كم است.

براى يك مؤمن، خواندن روزى يك جزء قرآن زياد نيست. در روایت است براى هر مؤمنى خواندن كمتر از پنجاه آيه در روز ناپسند است يا در روايات ديگر مى‌فرمايد: هر سى يا چهل روز يكبار قرآن را ختم كنيد.

بپا داشتن نماز يعنى اهميّت دادن به آن و سعى در اداى آن در اول وقت و با حضور قلب، همچنان كه سيره‌ى ائمه اطهار عليهم السلام و همه‌ى اولياى خدا بود. انفاق، هم در مال است؛ هم در علم؛ هم در بدن؛ هم در وقت و…

در سوى ديگر، قرآن كريم درباره كسانى كه اميد ى به لقاى پروردگار ندارند، در سوره يونس مى‌فرمايد :

(اِنَّ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأنُّوا بِها وَ الَّذينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ أُولئِكَ مَأْواهُمُ النّارُ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ )

«كسانى كه به لقاء ما اميد ندارند و به زندگى دنيا راضى شدند و به آن تكيه كردند و آنان كه از آيات ما غافلند، به كيفر آنچه مى‌كردند، جايگاهشان آتش است.»

چه بخواهيم و چه نخواهيم خداى تعالى همراه همه‌ى ما هست؛ (هُوَ مَعَكُمْ أيْنَ ما كُنْتُمْ ) اين مخصوص مؤمنين نيست، بلكه شامل همه مى‌شود، البتّه همراهى او با اهل ايمان، يك شكل خاص و يك عنايت ويژه است؛ (وَ اعْلَمُوا أنَّ اللهَ مَعَ الْمُتَّقينَ )

وجود هر كس دليل وجود خداست؛ چراكه او اصل وجود است و ديگران از او وجود گرفته‌اند، امّا نه به اين شكل كه او از خود گرفته و به ديگران داده باشد؛ «اتّصال» است، لكن چگونگى اين اتّصال، فهميدنى است و راه فهميدن آن، همين است كه تا كنون گفتيم. اين يعنى لقاء پروردگار.

دوستى مى‌گفت: خدمت آيت الله انصارى عرض كردم: آقا! راه را گم كرده‌ام؛ گرفتار شده‌ام؛ چه كنم؟ به كجا رو بياورم؟ فرمود: كارى ندارد؛ دو كار بايد انجام دهى؛ (فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحآ وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أحَدآ ) گفت: قسمت اول (عمل صالح) را سعى كرديم، ولى در قسمت دوم (لا يشرك) هنوز سعی می کنیم.

(وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا اِلّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الدّارَ اْلآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ )[9]

«زندگانى اين جهان سرگرمى و بازيچه‌اى بيش نيست و زندگى واقعى، سراى آخرت است، اگر مى‌دانستيد.»

دنيا بازيچه و سرگرمى است؛ «چيست دنيا از خدا غافل شدن»

براى كم كردن غفلت‌ها بايد دائم در ياد خدا بود؛ قبل از غذا «بسم الله» گفت و بعد از هر لقمه يا بعد از پايان غذا «الحمد لله» بر زبان آورد. خوراك در جسم انسان فرو مى‌رود و بر روح او اثر مى‌گذارد؛ اگر حرام و شبهه‌ناك باشد، تاريكى مى‌آورد و اگر بدون ياد خدا و با غفلت خورده شود، ايجاد غفلت مى‌كند. رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمودند :

«أفْضَلُكُمْ مَنْزِلَةً عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى أطْوَلُكُمْ جُوعاً وَ تَفَكُّراً وَ أبْغَضُكُمْ اِلَى اللَّهِ تَعَالَى كُلُّ نَئُومٍ وَ أَكُولٍ وَ شَرُوبٍ»[10]

«بهترينِ شما در پيشگاه خداى تعالى آن است كه پيش از همه گرسنگى را تحمّل كند و بيشتر بينديشد، و مبغوض‌ترين شما در نزد خدا، آن است كه زياد بخوابد و زياد بخورد و بنوشد.»

براى يك جوان، شش ساعت خواب در شبانه روز كفايت مى‌كند. شخص طالب بايد كمى جلوى نفسش را بگيرد، ولى كسى كه طالب اين معانى نيست و به يك گوشه‌ى بهشت راضى است، خدا به او مرحمت مى‌كند، امّا حيف است از اين عمرى كه مى‌توان به درجات عالى رسيد، به كم قانع شد.

رحمت خدا به آقاى گلبن، در اين ده سال آخر زجر زيادى كشيد و آخر كار با چهره‌اى متبسم و نورانى از دنيا رفت. اين قاعده‌ى كار است. بسيار بودند دوستان و شهيدانى كه به معنى واقعى رستگار شدند. چيز بزرگ خواستند و خدا به آنها عطا كرد و باقى را در آن دنيا مى‌دهد. خوشا به حال كسى كه استقامت داشته باشد و رها نكند!

روايتى از امام حسين عليه السلام

امام حسين عليه السلام در مسير كربلا به اصحاب خود فرمود :

«اِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أدْبَرَ مَعْرُوفُهَا فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا اِلّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الإنَاءِ وَ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِيلِ أ لا تَرَوْنَ أنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أنَّ الْبَاطِلَ لا يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُوْمِنُ فِي لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقّاً فَإنِّي لا أرَى الْمَوْتَ اِلّا سَعَادَةً وَ لا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ اِلّا بَرَماً اِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى ألْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ»[11]

«به راستى دنيا تغيير چهره داده و ناشناخته گشته، نيكى آن در حال نابودى است و از آن جز رطوبتى كه در ته ظرفى مانده و جز زندگى وبال آور، همچون چَراگاهى كه جز گياه بيمارى‌زا و بى‌مصرف چيزى در آن نمى‌رويد، باقى نمانده است. آيا نمى‌بينيد به حق عمل نمى‌شود و از باطل دست برنمى‌دارند؟ به طورى كه مومن حق دارد به مرگ و ديدار خدا مشتاق باشد. به راستى من چنين مرگى را جز سعادت ندانم و زندگى در كنار ظالمان را جز هلاكت نخوانم! همانا مردم دنياپرستند و دين از سر زبان آنها فراتر نرود و دين را تا آنجا كه زندگى‌شان را رو به راه سازد بچرخانند و چون در بوته آزمايش گرفتار شوند، دينداران اندك گردند.»

بعضى، تن به احكام خدا نمى‌دهند و مى‌گويند: «مى‌خواهيم زندگى كنيم».

«صُبَابَةِ الإنَاءِ» يعنى ظرفى كه آب آن ريخته شده و چند قطره بيشتر ته آن نمانده است. از عمر انسان هم همين مقدار بيشتر نمانده است، حتّى جوان‌ها هم نمى‌توانند به زنده بودن فرداى خود مطمئن باشند.

«خَسِيسُ عَيْشٍ» يعنى زندگى ذلّت بار؛ مثل چراگاه بى گياه یا گیاه بیماری زا و بی مصرف.

هر كسى وظيفه دارد به اندازه خود امر به معروف و نهى از منكر كند. در اين ميان بزرگان، علما و مراجع تكليف سنگين‌ترى دارند. تكليف آنها فقط اين نيست كه بگويند خانم حجابت را درست كن و آقا نمازت را بخوان!

در دنيايى اين چنينى، شخص مؤمن بايد مشتاق لقاء پروردگار باشد. مرگ براى كسانى كه در راه خدا جهاد كردند و علاقه‌اى جز خدا در دل نداشتند، جز سعادت نيست.

بايد پدر و مادر و همسر و فرزند را دوست داشت، امّا اين دوستى‌ها را هم بايد رنگ خدايى بخشيد؛ يعنى بگو: چون خدا فرموده، آنها را دوست مى‌دارم و احترام مى‌گذارم. مالت را حفظ كن و آن را ضايع مساز، امّا مواظب باش كه آن را جمع نكنى و بتوانى در جايى كه خدا راضى است، صرفش كنى.

شريح قاضى، سال‌ها و حتّى در زمان اميرالمؤمنين قاضى القضات كوفه بود. وقتى عبيد الله بن زياد از او خواست فتواى قتل حسين بن على عليهماالسلام را بدهد، قلمدانى را در جلويش بود بر سرش زد و گفت: واى بر من چگونه مى‌توانم فتواى قتل پسر پيامبر را بدهم؟ امّا چون عبيد الله كیسه‌هاى فراوان زر برايش فرستاد و برق سكه‌ها را نشانش داد، اعلام كرد كه حاضر است به خاطر دنيا دست از دينش بكشد.

در ميان لشكر كوفه، گروهى به طمع مال آمدند؛ گروهى به طمع رياست و بعضى براى مشتى خرما.

امام حسين عليه السلام به ابن سعد فرمود: يا بن سعد! واى بر تو! آيا از آن خدايى كه به سوى او باز خواهى گشت نمى‌ترسى؟ آيا با من مقاتله مى‌كنى، در صورتى كه مى‌دانى من پسر چه كسى هستم؟ دست از اين گروه تبه‌كار بردار و با من باش، زيرا اين عمل تو را بيشتر به خداى تعالى نزديك خواهد كرد.

ابن سعد گفت: مى‌ترسم خانه‌ام خراب شود. امام حسين فرمود : من خانه تو را مى‌سازم.

گفت: خوف آن دارم آب و املاكم گرفته شوند. امام حسين فرمود : من از مالى كه در حجاز دارم بهتر از آنها را به تو خواهم داد. گفت : اهل و عيالى دارم كه برايشان نگرانم.

امام ساكت شد و جوابى به او نداد. سپس در حالى برگشت كه مى‌فرمود :

«ما لك! ذبحك اللَّه على فراشك عاجلا، و لا غفر لك يوم حشرك»

«تو را چه شده! خدا تو را به زودى در ميان رختخوابت ذبح نمايد و روز محشر تو را نيامرزد. بخدا قسم من اميدوارم تو از گندم عراق نخورى مگر يك مختصرى.»

ابن سعد از باب تمسخر گفت: جو در عوض گندم كافى خواهد بود.

اين تمسخر امام، عين كفر است.

منهال بن عمرو گفت :

پس از انجام مراسم حج، خدمت امام زين العابدين عليه السلام رسيدم. ايشان به من فرمود: منهال! حرملة بن كاهل اسدى چه مى‌كند؟

عرض كردم: وقتى آمدم، زنده بود. دست دراز كرد و گفت: خدايا به او حرارت آهن را بچشان! خدايا به او حرارت آتش را بچشان!

منهال گفت: از آنجا به كوفه بازگشتم. مختار خروج كرده بود. بين من و او سابقه دوستى بود. سوار شدم تا به او سلام نمايم، ديدم اسب سوارى خود را خواست و سوار شد. من هم با او رفتم تا رسيد به كناسه. در آنجا ايستاد چون كسى كه انتظار شخصى را دارد. فرستاده بود از پى حرملة بن كاهل اسدى، او را آوردند همين كه چشمش به او افتاد، گفت: خدا را شكر كه مرا بر تو پيروز كرد. دستور داد شتركش بيايد. اول دست‌هاى او را به دستور مختار قطع نمودند. بعد گفت پاهايش را قطع كنيد، سپس امر كرد آتش بيافروزند. يك بارِ هيزم آوردند و پيكر او را در ميان آتش نهادند، لهيب آتش پيكرش را سوزاند.

من گفتم «سبحان الله سبحان الله». مختار توجهى به من نموده گفت چرا سبحان الله ميگوئى؟

گفتم: خدمت زين العابدين رسيدم، از من پرسيد حرملة چه مى‌كند؟ عرض كردم هنوز زنده است. دست به دعا برداشته گفت خدايا به او حرارت آهن را بچشان؛ به او حرارت آتش را بچشان!

مختار گفت: تو را به خدا سوگند! آيا اين سخن را از آن مولا شنيدى؟ گفتم: به خدا سوگند عين همين جملات را فرمود. مختار از اسب پياده شد دو ركعت نماز خواند، بعد به سجده رفت سجده طولانى.

برای دریافت فایل اینجا کلیک کنید.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.