سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » اصلاح گری حسینی و ماکیاولیسم اموی...

اصلاح گری حسینی و ماکیاولیسم اموی

چکیده :قيام امام حسين(ع) يك حركت اصلاحي براي تغيير اجتماعي بود. ايشان بازگشت به كتاب خدا و سنت رسول‌الله(ص) و رويه اميرالمومنين علي(ع) بود. چشم همه نيز به اين حركت اسلامي است، زيرا در اين زمان قرا شكست خورده بودند، خوارج هم نمي‌توانستند كاري از پيش ببرند، بني‌اميه مرجئه و قدريه و... را نيز درست كرده بودند كه هيچ كدام پاسخگوي اذهان ناراضي عموم مردم نبود....


صادق آیینه وند

در بحث حاضر به اين مي‌پردازيم كه چه عوامل و اسبابي به اين واقعه منجر شد؟ در تاريخ نمي‌توان تك ساحتي و تك سببي به حوادث نگاه كرد. عواملي در بطن تاريخ روي مي‌دهند كه به يك تغيير منجر مي‌شوند. مورخان واقعه عاشورا را و تغيير و تحولي كه به واسطه آن در جهان اسلام روي داد از زاويه‌هاي مختلف نگريسته‌اند و برخي عامل اقتصادي، گروهي عامل يا عوامل سياسي و عده‌يي نيز عوامل ديني و دسته‌يي نيز تغييرات اجتماعي را در تحليل اين واقعه برجسته كرده‌اند. در تحليل اين حادثه بايد مكانيزم و ساختار انتقال قدرت را بايد در نظر بگيريم. وقايع تاريخي معمولا يك ظاهر و رويه دارند كه در نظر اول به چشم مي‌آيند، اما آنچه در تاريخ براي ما مهم است، نگاه تحليلي و تفسيري است كه با آن بتوان تاروپود ريشه‌يي و اساسي كه آن رخداد ظاهري را به وجود آورده، شناخت و تبيين كرد.

مغريزي در كتاب النزاع و تخاصم بين بني‌اميه و بني‌هاشم در شعري به تحليل تاريخي وقايع بعد از رحلت رسول اكرم(ص) مي‌پردازد و مي‌گويد: جنگ بين عبدالشمس و بني‌هاشم است. اين آتشي است كه آن قدر شعله كشيد و آنقدر ادامه يافت كه كودك نوزاد پير شد. فابن حرب للمصطفي و وابن لعلي وابن هند حسين يزيد. خود ابوسفيان در مقابل رسول خدا(ص) بود و پسرش معاويه در مقابل علي ابن ابيطالب(ع) بود و خود يزيد در مقابل امام حسين(ع) بود. منظور او آن است كه اين ماجرا يك درگيري بر سر انتقال تقابلي قدرت بوده است. سنايي نيز مي‌گويد: داستان پسر هند مگر نشنيدي/ كه از سه كس او به سه كس پيامبر(ص) چه رسيد؟/ پدر او لب و دندان پيامبر(ص) بشكست/ مادر او جگر عم پيامبر(ص) بمكيد/ او به ناحق، حق داماد پيامبر(ص) بستاند/ پسر او سر فرزند پيامبر(ص) ببريد/ بر چنين قوم تو لعنت نكني ننگت باد/ لعن‌الله علي يزيد و علي آل يزيد. او به سادگي در اين شعر نگاه او با ماجراي عاشورا نشان مي‌دهد و توضيح مي‌دهد كه از ديد او اين دو گروه در مقابل يك ديگر ايستادند. اما اينكه چرا اين تقابل به وجود آمده را روشن نمي‌كند و نمي‌گويد مشكل چه بوده است.

همچنين برخي مورخان معاصر مثل خزري بكر دارد، مثل كسي كه بر تاريخ مشرف است ساده و ابتدايي به توضيح واقعه مي‌پردازد. اما وقتي به اسباب زيرين اين انتقال قدرت نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه مساله پيچيده‌تر از اينهاست. يك نگاه ايدئولوژيك و ديني نيز داريم كه مثلا حسني يونس نمونه‌يي از آن است. او مي‌گويد: خلافت زماني كه از قدرت، سياست، ‌نيرو و مال تشكيل شود، كسي در آن پيروز مي‌شود كه ماهر باشد، كسي كه متدين باشد و اخلاق را رعايت كند چنين كسي پيروز نخواهد شد.

تحول عصري در دوران بني‌اميه

اما تغيير اساسي كه در زمان واقعه عاشورا رخ داده بود، از دو جنبه قابل بررسي است: نخست تغيير در عصر و ديگري تغيير در نسل. تحول عصري نخست جغرافيايي بود. فتوحات از يك سو به ماوراء النهر و از سوي ديگر تا بين?النهرين و از سمت ديگر تا درياي مديترانه تداوم داشت. مدينه كه مركز حكومت بود، در گوشه‌يي از اين سرزمين پهناور و بين كوه‌ها واقع شده بود. بنابراين توان آن را نداشت كه مديريت اين سرزمين وسيع را انجام دهد. در نتيجه مدينه از مركزيت خارج شد. اصحاب و كساني كه در مدينه بودند، از آن خارج شده و به سمت مناطق مفتوحه حركت كردند.

ديگر تحول عصري مهم تحول اقتصادي بود. مدينه مصرف‌كننده بود. شهري كه مصرف‌كننده صرف باشد و توليد‌كننده نباشد خطرناك است، زيرا همه چشم‌ها متوجه آن است و خودش منتظر شهرها و مراكز ديگر است. در آن زمان تمام اموال از فتوحات ايران و مصر و مناطق ديگر به مدينه مي‌آمد و از آنجا تقسيم مي‌شد. در طول مسير همه چشم به اين كاروان‌ها داشتند و مي‌گفتند ما فتح كرده‌ايم، چرا در مدينه تقسيم شود؟ عده‌يي كه فتوحات را انجام داده بودند، نسبت به اين ماجرا منتقد بودند. در نتيجه مدينه نمي‌توانست مركز اقتصادي باشد. مركز اقتصادي بايد همان جايي صورت مي‌گرفت كه فتوح در آنها صورت گرفته بود و كساني كه در فتوحات سهيم بودند، بايد بيشتر بهره مي‌گرفتند. عمروعاص مي‌گفت كه من بايد يك ميليون دينار از فتوحات شام بردارم. وقتي عمربن خطاب او را تهديد كرد، پشت سر او صحبت كرد و گفت پدر من و پدربزرگ من در لباس فاخر و زرين زندگي مي‌كردند در حالي كه من پدر عمر را ديدم كه يك پيراهن كهنه كتاني داشت و طنابي كه هيزم را مي‌كشيد، پشت گردنش خط انداخته بود، حالا چنين فردي به من مي‌گويد حق نداري از غنايم بهره ببري!

نسل سوم تاريخ صدر اسلام

تقابل ميان كساني كه به فتوحات طمع داشتند و كساني كه در مدينه ساكن بودند و مي‌گفتند كه مسير راشدين را بايد ادامه داد، وجود داشت. در نتيجه نسل جديدي پديد آمد كه نسل سوم تلقي مي‌شد. در واقع سه نسل را مي‌توان در نسل‌شناسي وقايع پس از عاشورا از يكديگر متمايز كرد: نخست نسل وارث است كه در حقيقت همان متولي و موسس است و تحول اوليه را ايجاد مي‌كند؛ ‌دوم نسل تابع است كه اين تحولات را از نسل اول مي‌گيرد و آنها را تداوم مي‌بخشد و سوم نيز نسل غايب است كه نه نسل اول را قبول دارد و نه نسل دوم را. صحابه به عنوان نسل اول در مدينه حضور داشتند، تابعين در شهرهاي كوفه و بصره و عراق و شام حضور داشتند و نسل سوم هم اين هر دو را قبول نداشت و مي‌خواست از نو تاسيس كند و معتقد بود كه اين اموال و اختيارات بايد در اختيار ما باشد. حتي بخش نامه چهار ماده‌يي عمر هم نتوانست مشكل را حل كند. اين بخشنامه مي‌گفت اموالي كه از مناطق مختلف تصرف مي‌شود، بايد به مدينه منتقل شوند و از ما به ازاي آن استفاده شود، اموال غيرمنقول بايد در همان محل مورد استفاده قرار بگيرد، غذاي گزيده نبايد خورد، سوار برزون (معادل بنز امروز) نشويد، پرده‌دار انتخاب نكنيد و در خانه هاي تان به روي مردم باز باشد. همين بخشنامه چهارماده‌يي مقدمات قتل عمر را مهيا كرد و بني‌اميه زمينه را فراهم كردند و عمر را به همين خاطر كشتند و عثمان به حكومت رسيد.

بنابراين نسلي كه مي‌خواست از امكانات استفاده كند، نشانگر يك حركت زيرين در بطن جامعه بود كه در راس جامعه از آن اطلاعي وجود نداشت يا اگر هم مي‌دانستند به روي خودشان نمي‌آوردند. مشكل ديگر اين بود كه نسلي پديد آمده بود كه همزبان نبود. خيلي از افراد نسل جديد فتوحات اصلا نماز نمي‌خواندند و چيزي از اسلام نمي‌دانستند و دنبال كار خودشان بودند. بخشي هم مرتدان و طلقا و اصحاب رده و خوارج و قراء بودند كه با حكومت اسلامي مشكل داشتند و هر يك تفسير سياسي و حزبي جديدي از اسلام داشتند.

عراق در برابر شام، مكه در برابر مدينه

نوعي نگاه منطقه‌يي و جغرافيايي نيز پديد آمده بود، يعني عراق در مقابل شام ايستاده بود، مدينه در مقابل مكه ايستاده بود و خود حجاز تقسيم شده بود و هر شهري مي‌خواست منافع را به خودش اختصاص دهد. يعني هر كس به دنبال استفاده از امكانات بود. اين گفتماني كه ايجاد شده بود، نيازمند فردي بود كه آن را اجرايي و عملياتي كند. معاويه در دو سخنراني در مدينه و كوفه بعد از شهادت علي ابن ابيطالب(ع) اين نگاه را عملياتي كرد. نظريه او مواكله حسنه و مشاربه جميله بود. مواكله حسنه يعني ما وكيل شما هستيم و تسهيلاتي كه مي‌خواهيد را فراهم مي‌كنيم. شما كاري به قدرت سياسي ما نداشته باشيد، اما در استفاده از دنيا آزاد هستيد. او خودش اذعان داشت كه من در حد ابوبكر و عمر نيستم و كاري ندارم كه شما نماز مي‌خوانيد يا خير، بلكه وظيفه‌ام آن است كه براي شما تسهيلات فراهم كنم. شما هم قدرت ما را نگه داريد. اين يعني نوعي همزيستي مسالمت‌آميز ميان قدرت و بدنه قدرت پديد آمد. او گفت اگر اين را نپذيريد ناچار از مجالده يعني زور و شمشير خواهيم بود. اين گفتمان نزد همه كساني كه منتظر همين حرف بودند، جواب داد. در نتيجه تحول رخ داده بود و قهرمانش به تعبير امروزي‌ها را نيز پيدا كرده بود و گفتمان هم شكل گرفته بود و نسل هم تغيير يافته بود. به قول طه حسين عصري ظهور پيدا كرده بود كه تلاش علي ابن ابيطالب(ع) و حسن بن علي(ع) را برنمي‌تابيد. همه دنبال منافع و مصالح بودند و عصر اين بزرگواران گذشته بود. نسل جديد نمي‌توانست درك كند كه اين امامان چه مي‌گويند. نسل معاويه و افرادي نظير او مثل مغيره ابن شعبه و زياد ابن ابيه را مي‌خواست.

تكثرگرايي در جريان‌هاي اسلامي

از سوي ديگر تفسيرهاي مختلف از اسلام پديد آمده بود. اين تفسيرهاي مختلف توسط قراء، خوارج، بني‌اميه، بني‌هاشم و راشدين (نماينده‌شان آل زبير بودند) ارايه مي‌شد. اين گفتمان‌هاي مختلف تشنجي در سياست ايجاد كرده بود كه مردم را به مناطق مختلف كشانده بود. در نتيجه تحول عصري و نسلي انجام شده بود و نسل سوم يعني نسل غايب در قدرت بود و به دنبال كسي بود كه اين رهبري را به عهده بگيرد. در چنين شرايطي بود كه واقعه عاشورا رخ داد، زيرا امام حسين(ع) مي‌خواست حركتي اصلاحي را آغاز كند. اين حركت اصلاحي، به هيچ معنا ارتجاعي و بازگشت به گذشته نبود، كما اينكه علي بن ابيطالب(ع) گفته بود كه ما نمي‌خواهيم خلافت راشدين را تاسيس كنيم، زيرا اين گفتماني است كه براي عصر و نسل خودش پاسخ مي‌دهد. ما رويه و نگاه جديد داريم. امام حسين(ع) مي‌خواست اين رويه جديد را ايجاد كند.

به عبارت ديگر دو نگاه متقابل در اين زمان شكل گرفت: نخست نگاه سكولار و لاييك معاويه بود كه همان مشاربه جميله و مواكله حسنه بود و مي‌گفت كه هر كس از اين خط عدول كند، خروج كرده. گفتمان با دين كار نداشت و به تعبير امروزي لاييك بود. نگاه مقابل اما از سوي امام حسين(ع) مطرح مي‌شد كه بر اساس تحول و اصلاح و بر مبناي اعتماد مردم و كتاب خدا و سنت رسول‌الله(ص) عمل مي‌كرد. اين گفتمان مي‌خواست كرامت مردم و دين را حفظ كند و حق مردم را مستوفا كند و ايشان را به رشد برساند. نبرد اصلي ميان اين دو گفتمان بود. اين نبرد خودش را در عاشورا نشان داد.

سكولاريسم اموي

كار ديگر بني‌اميه براي آنكه بتوانند امپراتوري سكولار خودشان را اداره كنند، سياست فرهنگي بود. معاويه گفت اگر بين من و همه مردم يك مويي ارتباط برقرار كند، من هيچ‌وقت اين مو را قطع نمي‌كنم. اگر مردم بكشند، من رها مي‌كنم و اگر آنها رها كنند، من مي‌كشم. اين يك سياست ماكياوليستي و فرصت‌طلبانه بود كه بر اساس منافع كار مي‌كند. او همچنين گفت كه من مانع از صحبت مردم نمي‌شوم. ايشان آزادند تا زماني كه تصميم نگرفته‌اند بين ما و قدرت ما فاصله بيندازند، هر كار خواستند بكنند. يعني در مسائل شخصي و امور مالي و مادي و امور اجتماعي كاري به مردم ندارم. اين نگاه در برابر ديدگاه علوي بود كه سردمدار و حاكمش امام حسين(ع) بود.

يكي از متفكران و فلاسفه و مورخان معاصر مي‌گويد در جهان اسلام سه عنصر عقيده، غنيمت و قبيله اهميت اساسي داشتند. قبيله همان حزب است، عقيده همان دين و ايدئولوژي است و غنيمت هم پول و قدرت در اقتصاد است. او مي‌گويد كه در عصر رسول خدا(ص) و راشدين عقيده اول بود و قبيله در مرحله دوم و غنيمت در مرحله سوم قرار داشت. اما در عصر معاويه غنيمت در مقام نخست قرار گرفت، قبيله به مرحله دوم تنزل يافت و عقيده در جايگاه سوم قرار گرفت. يعني به تدريج جامعه سكولار شد. حركت ديگر معاويه اين بود كه در سخنراني‌اش گفت كه اصحاب الجزا و اصحاب الاعمال را بايد جدا كرد. يعني بايد كساني كه توان مديريت دارند و قدرت و ثروت دارند بايد حاكم باشند و علما بايد پي كارشان بروند!‌ اين مرحله دوم سكولار كردن بود در حالي كه نزد امام علي(ع) مالك اشتر هم مدير توانمندي بود و هم انساني عالم بود. مساله ديگر اين بود كه در اين نظريه قدرت قبيله بسيار اهميت داشت و شعار اين بود كه من و برادرم عليه پسر عمويم و من و پسر عمويم عليه غريب باشيم. رسول خدا(ص) اين سنت قبيله‌يي را ترفيع داد و تبديل به پيمان مدينه كرد (ذمه‌الله واحده) و گفت اگر يك سرباز اسلامي به فردي پناه داد، حاكم اسلامي نيز بايد آن پيمان را معتبر بشمرد، يعني ايشان به همه مردم شخصيت داد و شهروند درجه يك و دو را ساقط كرد. اين شخصيت انساني تفكيك شد و به تدريج مردم به شهروند درجه يك و درجه دو تفكيك شدند. در نتيجه همه بايد در خطي حركت مي‌كردند كه منافع سلطان حفظ شود. اين امر جامعه را متوجه خطر كرد و حتي دين اهميتش را از دست داد. حجاج بن يوسف مي‌گفت كه ما نياز نداريم كه كسي مسلمان شود، بلكه افراد بايد جزيه بدهند. در نتيجه ماليات اجباري به مردم مي‌بستند. در حالي كه در نامه اميرالمومنين(ع) به مالك اشتر آمده است كه حاكم حق ندارد به زور به خانه مردم وارد شود و تفتيش كند و هر?كس از ميزان مالش هر چه گفت بايد پذيرفته شود. در حالي كه در زمان معاويه ملاك سخن مميز مالياتي بود. در چنين شرايطي انباشت عظيم پول در دست قدرتمندان و اشراف به وجود آمد كه نتيجه‌اش حاكم شدن آقازاده‌ها بر تمام شوون اسلامي شد.

بني‌هاشم به مثابه ملجاء مسلمانان

در اين ميان بني‌هاشم الگو و نمونه‌يي براي مردم بود. قيام امام حسين(ع) يك حركت اصلاحي براي تغيير اجتماعي بود. ايشان بازگشت به كتاب خدا و سنت رسول‌الله(ص) و رويه اميرالمومنين علي(ع) بود. چشم همه نيز به اين حركت اسلامي است، زيرا در اين زمان قرا شكست خورده بودند، خوارج هم نمي‌توانستند كاري از پيش ببرند، بني‌اميه مرجئه و قدريه و… را نيز درست كرده بودند كه هيچ كدام پاسخگوي اذهان ناراضي عموم مردم نبود.

منبع: اعتماد


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.