سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » از خرداد تا خرداد/ اجرای بی‌تنازل قانون اساسی؛ راهبرد کلیدی...
» جنبش سبز به روایت میرحسین موسوی/ قسمت هفتم

از خرداد تا خرداد/ اجرای بی‌تنازل قانون اساسی؛ راهبرد کلیدی

چکیده :به نظر نخست وزیر دوران جنگ، اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. او چنین راهبردی را نورافکن مسیر عقلانی جنبش سبز می داند که به رهروان این راه کمک می کند در تاریکی قدم نگذارند و میراث‌های به جا مانده از مبارزات نسل‌های پیشین را به هیچ تقلیل ندهند. وی می گوید که ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد، به چه کار می‌آید اگر زندگی‌های ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟...


کلمه – بیتا موحد:

میرحسین در ادامه گویش داستان انقلاب به سیزده آبان می پردازد. روزی که امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت. او با پیوند زدن این رویداد تاریخی به رویدادی دیگر در زمان جنگ می پرسد آیا به راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ بلافاصله پاسخ می دهد و نگاهش را به نقش رهبران در جنبش ها بیان می کند که هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان ایجاد کند. او می داند که پیروان امامش بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که سال‌ها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده ساله است …»

وی سپس به دومین سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله می پردازد؛ دانش‌آموزانی که برای تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانه‌ترین کشتارها قرار گرفتند. به تجربه ناکام رژیم اشاره می کند که بدون توجه به تغییر زمینه اجتماعی و ترکیب جمعی و زمان و زمین به روی دانش آموزان آتش گشود. موسوی به زیبایی تبیین می کند که دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود. این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را نمی‌شناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه ‌افتادن لازم نبود که پی‌درپی شماتت شوند.

مردم رهبرند

درباره سومین سیزده آبان، تسخیر سفارت امریکا، این رهبر جنبش سبز به نکته ای می پردازد که فلسفه سیاسی او را نشان می دهد در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که خود را پیرو خط امام می‌خواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را دنبال نمود. او با درک شرایط سیاسی و اجتماعی می داند امامی می تواند این رویداد را انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول بنامد که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد می‌داند که جامعه‌ای شکل‌یافته از چوب‌های فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزه‌ای ندارد.

از منظر امام “مردم” رهبرند. همان چیزی که میرحسین موسوی سی سال بعد دنبال کرد زیرا می‌دانست که گذر از یک گردنه تاریخ برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و بپیمایند. او نقش رهبری امروز مردم ایران در جنبش سبز را همان آرزوی بزرگی می داند که امام برای آنان داشت. او ما را دعوت ‌کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده می‌کرد.

سبزترین روز سال

موسوی که سیزدهم آبان را سبزترین روز سال می داند آن را به دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر پیوند می دهد و باور دارد ما به اتکای این ریشه‌هاست که سبز شده‌ایم.

این رهبر جنبش سبز واگذار کردن اسلام به جبهه خرافه‌پرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان را روا نمی داند. موسوی در این میان به نقش بیگانگان در ترویج جدایی مردم ایران از تاریخ مبارزات یک صد ساله اشاره دارد و به اهداف آنان می پردازد که آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله می‌نشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه‌وجود دارد برای ملت ما قناعت می‌کنند و در این قناعت قابل سرزنش نیستند. موسوی می داند که این جنبش باید متکی به خود باشد و او باور دارد که این ما هستیم که باید مصالح خود را به درستی تشخیص دهیم.

این رهبر جنبش سبز می داند همین که خواسته‌ای در جامعه متولد می‌شود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند. موسوی در برابر پرسشهایی که زمان پیروزی را طلب را می کند نوید می دهد دولت‌ها تنها می‌توانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند. اما او می داند المعروف بقدر المعرفه؛ انسان‌ها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش می‌گذارند در خور نیکویی‌ها قرار می‌گیرند.

راه سبز؛ مسیر عقلانی

میرحسین موسوی بارها تاکید دارد که راه سبز ما یک مسیر عقلانی است. او این مسیر عقلانی را یک “بشارت” می داند زیرا نشان می‌دهد که ما تا انتها بر سر خواسته‌های خود مستحکم خواهیم ایستاد. موسوی حکیمانه یادآوری می کند “تندروی و رفتارهای افراطی” راه را برای تفریط باز می کند. او عرصه سیاست خارجی را مثال مناسبی برای این افراط و تفریط می داند که چگونه مناسبات بین‌المللی کشور به اغراض تبلیغاتی آلوده شد و از خردورزی و متانت کناره گرفت. او نتیجه این امر را معامله مصالح مردم می داند.

شاید بهترین نمونه در این مبان مساله هسته ای جمهوری اسلامی باشد که به یک موضوع رسانه ای و جنجالی تبدیل شده و صرفا تحریم را برای ملت به همراه آورده است. موسوی دستاورد دولت در موضوع هسته ای را نه یک موفقیت که عقب گرد می داند. او که از مدیریت در عرصه سیاست خارجی گلایه مند است و بر این باور پا می فشارد که دولتمردان با گشاده‌دستی از حقوق ملت عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن افراط‌گرند. برای او که سالها مدیریت سیاست خارجی را عهده دار بوده است نتیجه “افراط و تفریط‌های دولتمردان” را زمینه اجماع بین المللی جهت اعمال تحریم‌ها و فشارهای بیشتر به ملت می داند.

موسوی خردمندانه می خواهد از این تجربه درس بگیرد و از مردم می خواهد که دچار افراط نشده و به آنان بشارت می دهد که مخالفان مردم صحنه را ترک می‌کنند. این سیاستمدار مردمی مثل همیشه نگران “مصالح کشور” است. او نمی خواهد کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند. او مردم را “صاحبان اصلی‌ کشور” می داند و درخواست دارد که ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.

اجرای قانون اساسی؛ راهبرد کلیدی

از نظر این نخست وزیر دوران جنگ اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. او چنین راهبردی را نورافکن مسیر عقلانی جنبش سبز می داند که به رهروان این راه کمک می کند در تاریکی قدم نگذارند و میراث‌های به جا مانده از مبارزات نسل‌های پیشین را به هیچ تقلیل ندهند.

موسوی در این بیانیه به واقعیت دوگانه ای که در کشور جاری است می پردازد. “ساختار ظاهری” که هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخشی که دولت و حکومت در پی ترسیم آن است. زندانیان سیاسی، دادگاههای فرمایشی و برخوردهای توهین آمیز با خانواده های زندانیان. اما بخش اصلی این واقعیت زندگی‌های ماست. نگاه مردم به این ماجرا و معنایی که آنان به این رویدادها می دهند. از منظر این سیاستمدار تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگی‌های ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا می‌بخشد. موسوی تاکید دارد که در این مدت نظم ساختگی بر جامعه حاکم بود و لی مردم با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگی‌هایمان صحنه جامعه را تغییر دادند. از نظر او نیازی به شکستن این نظم نیست، همین که مردم با اراده خود به این زندگی ها جهت می دهند برای حرکت در مسیر سبر کافی است.

این سیاستمدار واقع گرا به یکی از اصیل ترین ویژگی های فرهنگ سیاسی می پردازد و می گوید که ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار می‌آید اگر زندگی‌های ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ موسوی به این نکته تصریح دارد که باید مردم باید در زندگی خود “پیشوا” باشند و بر اساس نیازی که دارند در جهت اصلاح گام بردارند. موسوی با واگویی تاریخچه سه گانه سیزدهم آبان، آن را “میعادی” می داند که باز به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند.

بسیج؛ تجلی شجاعت ملت و نماد قهرمانی

میرحسین که در سخت ترین دوران نخست وزیری کشوری جنگ زده را برعهده داشت در ادامه بازگویی داستان انقلاب و جمهوری اسلامی در سالروز تشکیل بسیج مستضعفان، این نهاد مردمی را ” نماد و نهاد شجاعت و ایستادگی ملت” می داند.

این تاریخ گویای انقلاب پس از سی سال به مبانی ایجاد بسیج می پردازد و روشن ضمیری امام را در پیدایی این نهاد مردمی بر می شمارد و تصریح می کند آنچه قدرتهای بزرگ و کوچک را از تعدی به این خاک پشیمان کرد تنها
شجاعت مردمی بود که از قدرت قدرتمندان نمی‌ترسیدند و در دفاع از آرمان‌ها و حقوق خود کوتاهی نمی‌ورزیدند. میر در بند بسیج را “قابی” می داند که چهره ملتی شجاع را به نمایش می‌گذاشت.

ارتش بیست میلیونی و تکثر اندیشه

نخست وزیر محبوب امام با اشاره به فلسفه وجودی بسیج که تجلی “یکپارچگی اقشار و سلیقه‌های گوناگون مردم” است، بر این باور پا می فشارد که ارتش بیست میلیونی نمی تواند نشانگر “یک سلیقه” و “یک نحله” فکری باشد و می گوید: زمانی که پدر دلسوز ما این نهال را غرس می‌کرد گفت: «کشوری که بیست میلیون جوان دارد، باید بیست میلیون بسیجی داشته باشد». چنین هدفی چگونه می‌توانست تحقق بیابد اگر بسیج به یک سلیقه یا نحله یا فرقه یا قشر تعلق پیدا می‌کرد؟ بلکه مقصود او از ارتش بیست میلیونی ایجاد ‌آن ظرفی و رنگی بود که بتواند تمام، یا لااقل اکثریت عظیمی از رنگ‌های جامعه را در خود جمع کند؛ شبیه‌ترین چیز به پرچم‌های سالار شهیدان (ع) که هر ساله در کشور ما بلند می‌شود و همه اقشار مردم ما، حتی برخی از اقلیت های دینی را گرد خویش می‌آورد.

رمز پایداری بسیج

این معمار آشنا به رمز و رازهای هنر که می داند هنر امامش را در ایجاد وحدت بین مردم و ساختن امتی واحده در برابر ظلم ستم شاهی، بسیج را هم یکی از هنرهایی می داند که ” انسان‌هایی عادی” را به “لشکر مخلص خدا” تبدیل می کند و رمز “پایدار ماندن” و “پیروز شدن” با دستان خالی را به نمایش می گذارد و می شود ” محور و مایه وحدت و سربلندی یک ملت تاریخی.”

موسوی می داند که بسیجی با حرف و حدیث بسیجی نشد، بلکه آنان که در “آزمون فتنه” بلا دیده شدند و “صادق” ماندند.

راکبان جمل؟!

این راهبر در بند جنبش سبز که خاطرات نیکی از بسیجیان جان برکف باکری ها و باقری ها دارد، بر این باور است ” بسیجی امروز در بوته تاریک‌ترین شبهه‌ها و فتنه‌ها” ست. او که این سالها دیده همه آنچه به نام بسیجی و به کام قدرت انجام شده می پرسد: آیا این نسل جدید نیز شبیه به کسانی هستند که جنگ جمل را در رکاب امیرمومنان (ع) مبارزه کردند؟ یا این قیاس‌ها واهی است و کسانی که این‌گونه قیاس می‌کنند بسیج را ماشینی سرکوبگر می‌‌خواهند برای زدن و گرفتن و آزار و حتی قتل انسان‌هایی که تنها جرمشان دعوت به دادگری است؟

او که می خواهد بسیج همان لشکر مخلص خدا باشد از “هویت بسیج” در این زمانه می پرسد: دستگاهی بی‌نیت که بفرموده چشمانش را می‌بندد و دست ‌و پای خواهران و برادرانش را می‌شکند، یا نهادی مجهز به عمیق‌ترین بصیرت‌ها که می‌تواند در ظلمانی‌‌ترین شب‌های فتنه راه‌را از بیراهه‌تشخیص دهد؟

با راستگویان باشید

میرحسین موسوی سفارش می کند به توصیه نبی که برای یافتن پرسشها و تردیدها در زمانی که ” فتنه همچون پاره‌های شب تاریک” همه جا را فرا می گیرد باید به قرآن رو کنید. قرآن شفیعی است که اگر به سود کسی شفاعت ‌کند از او پذیرفته خواهد شد و چون به رغم کسی شهادت ‌دهد تصدیق می‌شود؛ کتابی که هرکس آن را پیشوا و پیشارو بگذارد به بهشت می‌رود و کسانی را که به آن پشت کنند به سوی دوزخ می‌راند؛ کتابی که به سوی بهترین راه‌هدایت می‌کند؛ کتابی که به روشنی و صراحت ما را فرمان می‌دهد تا با راستگویان باشیم.

این سیاستمدار اخلاق مدار که ریشه همه مفاسد سیاسی کشور را ناشی از دروغگویی حاکمان می داند، مشعل راه را می دهد که در این شب فتنه چه باید کرد. کسانی که در مبارزه سیاسی اصلی‌ترین شیوه‌شان دروغ گفتن است حتما راستگو نیستند؛ تقوا در همدستی‌با آنان و ایمان سازگار با پیروی‌شان نیست. آیا در این چند ماهه هیچ دروغی نشنیده‌اید؟ ای جماعت مومنان! تقوا کنید و با راستگویان باشید.

قرار نبود ….

نخست وزیر دوران دفاع مقدس که از نزدیک شاهد از جان گذشتگی های بسیجیان بوده است می داند آن بسیجی که امام می‌‌خواست در مقابل ملت قرار نمی‌گرفت، بلکه در کنار مردم و پشت‌سر آنان بود. او می داند که بسیجی فراتر از جناح‌ها عمل کند و بازوان بلندش همه اقشار را در بر بگیرد؛ بسیجی که از دوستی مردم لذت ببرد؛ بسیجی که به دنبال رفاقت و محبت و یگانگی مردم باشد؛ بسیجی که بدون توجه به اختلافات سلیقه‌ای خود با دیگران حافظ عرض و ناموس‌شان باشد، که آنان یا برادر او در دینند و یا نظیر او در آفرینش؛ بسیجی که حرمت حریم‌های خصوصی مردم راحفظ کند.

موسوی که کار آزموده سیاست دوران امام است می داند که امام بسیج را به عنوان ابزاری برای قدرت حاکمان نمی‌خواست، بلکه نهادی برای قدرت مردم می‌دید تا حاکمیت آنان بر سرنوشتشان تضمین نماید. او می داند که ” قرار بود رفتار و اندیشه بسیجی در مردم اثر کند، نه آن که قدرت بسیج بر سر مردم فرود آید.” او نا آشناست با آنچه این روزها به نام بسیج می کنند، چرا که می داند قرار نبوده “بسیج جیره‌خوار دولت” شود و “به ازای دستگیر کردن مردم در اجتماعات پاداش سرانه” بگیرد.

میر دربند که خود هم بسیجی بود و هم سکاندار کشور در همه آن دوران جنگ، افسوس می خورد بر ” بسیج اگر تا حد یک حزب سیاسی تنزل کند”؛ چرا که می داند این آن چیزی نیست که امام ما برای بسیجیان می‌خواست. وی می داند که قرار نبوده بسیج به دستگاهی تبدیل شود که اختیار انتخاب و آزادی رای را از مردم بستاند.

با مردم و از مردم

این مصلح اجتماعی در قامت یک برادر در سالروز فرمان تاریخی امام در تشکیل بسیج، آنان را خطاب می دهد و می پرسد کدام عیب و کاستی در آرزوهای امام برای بسیج وجود داشت که از آنها کناره گرفته ‌شود؟ و چرا باید چهره‌ای که با زحمات گذشتگان شما پدید آمد به کدورت‌ها آلوده گردد؟ او به آنها یاد آور می شود که شما خود با مردمید و از مردمید. برادرانه شعارهای انقلاب اسلامی را به آنان یادآور می شود و می خواهد بداند چرا قلب آنان در برابر نام هایی چون ” آزادی” مشمئز می شود.

موسوی که می داند قدرت ها ریاکارانه عنوان‌هایی چون حقوق بشر، حقوق زنان و حقوق اقلیت‌ها را به خود الصاق می کنند تا چهره شان را زیبا جلوه دهند از برادران بسیجی اش می پرسد که چرا آنان که باید صاحبان اصلی و اصیل چنین آرمان‌هایی باشند از آنها فاصله می‌گیرند؟ او که اسلام را دوای همه دردهای جامعه می داند از اینکه کسی بخواهد چهره دین را کریه جلوه دهد بیمناک است، ویژگی های دین الهی را برای آنان باز می گوید. میرحسین موسوی دین را به “گل دلخواه” تشبیه می کند که آموزه هایش ملایم و موافق با فطرت بشر است و انذر می دهد که مبادا آن را تبدیل به یک بوته خار کنیم تا هرکس با هر گوشه از آن تماس می‌گیرد زخمی شود؛ زخم‌هایی از نوع آنچه جوانان ما در خیابان‌ها می‌بینند.

بازگشت به عهد نورانی، براندازی است؟!

موسوی که متهم است به ” آرمان خواهی انقلاب” و “پیروی از خط نورانی امام” بسیج را مولود ” یک بوته گل و یک پارچه نور ” می داند و می پرسد: آیا اگر کسی رجعت به آن عهد نورانی و نخستین را بخواهد به انقلاب پشت کرده است و دست به براندازی نظام زده است؟ آیا اگر کسی بازگشت به نسخه اصیل انقلاب اسلامی را طلب کند، آیا اگر کسی خواستار آن اسلام ناب محمدی که امام منادی و معرف آن بود باشد و از خرافه‌پرستی‌ها و قشری‌گری‌هایی که با نام دین به مردم فروخته می‌شود بیزاری بجوید، آیا اگر کسی اجرای بدون‌تنازل قانون اساسی را دنبال کند، آیا اگر کسی از وفاداری به عهدهای ایمانی و انسانی بپرسد جز به دادگری فراخوانده است؟ وی بدون آنکه به رویدادهای چند ماهه گذشته بپردازد از کسانی که به نام اسلام و امام به مصاف مردم آمده اند پرسشگری می کند آیا چنین کسانی باید در خیابان‌ها کتک بخورند، در زندان‌ها شکنجه ببینند و به حبس‌های طولانی‌مدت محکوم شوند؟ آیا اسلام و قرآن اجازه می‌دهد مردمی که با مسالمت حاکمانشان را به عدالت امر می‌کنند کشته شوند؟”

سرنوشت بسیج

موسوی دلسوزانه می خواهد که بسیج به همان سرشت نورانی خود بازگردد. برای مردم باشد و تجلی شهامت ملت. او نمی خواهد “نماینده شجاعت مردم” ایرانیان را بترساند. او بروشنی می بیند که اقلیتی اقتدارطلب می خواهد ایجاد رعب و هراس کند و از نیروی بسیج در این راه بهره می برد و از بسیجی می پرسد که آیا لباس‌های مخوف می‌پوشند و ‌در خیابان‌های شهر آرایش‌های نظامی به خود می‌گیرند تا هموطنانشان را مرعوب کنند؟ یا مردم را می‌ترسانند چون خود می‌ترسند؟ یا فرزندان انقلاب را به هفت سال و ده سال و پانزده سال زندان محکوم می‌کنند تا به خود تسلی داده باشند؟ و فکر نمی‌کنند که با این رفتارهای کوته‌بینانه چگونه امنیت ملی کشور را در معرض خطر قرار می‌دهند.

موسوی که رمزماندگاری انقلاب اسلامی را حضور شجاعانه مردم در همه صحنه ها می داند و بر این باور است تا مردم باشند هیچ قدرتی نخواهد توانست بر آنان مستولی شود هشدار می دهد کافی است مردم بترسند تا پای قدرت‌ها به مرزهای این بوم باز شود. کافی است سمعه شجاعت این ملت خدشه‌دار گردد و بیگانه در دلاوری و استواری آنان تردید کند تا خواب های سی ساله تعبیر شود.

بی نیاز از بسیج نمی شویم

میردربند می داند که تفکر بسیجی چیزی نیست که ملتی از آن بی نیاز شود و تاکید دارد که بسیج در تاریخ معاصر ما نه فقط یک نام، بلکه یک عملکرد بود که هرگز از آن بی‌نیاز نمی‌شویم.
امروز مردم “باطل سحر” حاکمان را در جنبش سبز و همدلی یافته است. آموزه های میردربند چراغ راهی است تا با آن از سنگلاخ اقتدارگرایان گذشته و در مسیر نورانی انقلاب اسلامی بار دیگر با “نیت های پاک” شاگرد “مدرسه عشق” بسیج شوند و بر گلدسته های شهادت “بانگ رسای تکبیر” سر دهند. وعده خدا حق است. “فاصْبِرْ انَّ وَعْدَ اللّه‏ِ حَقٌّ وَلَايَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ”

“پس، شكيبا باش كه وعده خدا راست است و مبادا كسانى كه يقين ندارند تو را به شتابزدگى وا دارند.

حرکت دانشجویی؛ ادامه مبارزات تاریخی ملت

شصت و هفت سال پیش در اعتراض به سفر نیکسون رییس جمهوری وقت امریکا به ایران و در اثر حمله نیروی ویژه ارتش به کلاسهای درس دانشجویان دانشکده فنی، مصطفی بزرگ نیا، شریعت رضوی و قندچیبه شهادت رسیدند و بنیان “روز دانشجو” را با سرخی خون خود بر سنگفرش دانشگاه تهران نهادند. میرحسین موسوی در ادامه بازگویی تاریخ مبارزات این مردم به روز دانشجو که می رسد به نقش و رسالت این قشر در رویدادها و حرکتهای اجتماعی و سیاسی می پردازد.

شانزده آذر برای او روزی است که طی شش دهه هنوز درخشندگی و اهمیت دارد به خاطر آن است که نسبت به وجود و حیات واقعیتی عظیم‌تر در جان مردم شهادت ‌دادند. این گواهی در سال‌ها و نسل‌های پس از آن نیز از سوی جنبش دانشجویی ادامه داشت و هنوز ادامه دارد.

موسوی جنبش دانشجویی در کشور را همواره پیشتاز حرکتهای اجتماعی و سیاسی می داند اما بر این باور است که این حرکت بازتابی از حرکتهای عمیق سیاسی و اجتماعی در کشور است که صدای جوانان ” زبان گویا” ی آن است. صدایی که حاکمان و صاحبان قدرت می خواهند با انکار واقعیت به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد.

تجربه ای که در جنبش سبز هم باز تکرار شد. در حالی که خیابانهای شهر پر شد از مردمی از شمال و جنوب و شعار “رای من کجاست؟” فصل مشترک همه فریادها شد از پیر و جوان و زن و مرد، حاکمیت تلاش داشت این حرکت عظیم مردمی را محدود به “اعتراض چند جوان” بداند و به خود تسلی دهد که مردم دیگر ساکت شده‌اند و فقط دانشجویان مانده‌اند؛ در دانشگاه‌ها هم فقط تهران ناآرام است، از تهران هم فقط دانشگاه‌های مادر هیاهو می‌کنند.

دانشگاه مستوره ای از مردم

شاید حمله به کوی دانشگاه و محروم کردن صدها دانشجو از تحصیل و اخراج از خوابگاهها به همین منظور صورت گرفت تا داستان خیالی آنجا هم کانون جنبش و جوشش، چند نفر جوان غریبند که اگر آنها را به اخراج از خوابگاه و محرومیت از تحصیل تهدید و محکوم کنیم داستان خیالی خود را تمام کنند. غافل از آنکه این بار دانشجویان همچون رهبران، بدنبال مردم حرکت می کردند نه در جلوی آنان. حاکمیت که به زور سرنیزه کلاسهای درس را هم به تسخیر خود در آورده بود، گمان می کرد که تمام شد. اما اینگونه نبود زیرا حرکت دانشجویی گواه بر واقعیت‌هایی بزرگتر از خویش است. ای کاش قدر آن را می‌دانستند، از پیش‌آگهی‌هایی که درباره تحولات دور و نزدیک می‌دهد درس‌می‌گرفتند و خود را با این تغییرات هماهنگ می‌کردند، خصوصا اینک که دانشجویان نه مستوره‌ای کوچک از مردم، که یکی از وسیع‌ترین و فعال‌ترین قشرها را تشکیل می‌دهند.

موسوی با شناخت کامل از جامعه و تاثیر حرکت دانشجویی به نمایندگی از مردم به تاثیر متقابل حرکتهای دانشجویی و جامعه اشاره دارد. وی با تجریه ای که از دوران دانشجویی دارد می داند که پیوند حرکت دانشجویی با متن جامعه موجب می شود که این حرکت توانایی هایی خود را بیشتر نمایان کند. موسوی معتقد است حرکات دانشجویی هم به اندازه‌ای که از تمایلات واقعی جامعه خبر بدهند نیرومند و ریشه‌دارند، زیرا قدرت نهادهای اجتماعی در گرو پایبندی به ضرورتی است که آنها را ایجاد و ایجاب می‌کند.

نخست وزیر دوران دفاع مقدس دانشجویان را “گردانندگان فردای جامعه” می داند و از آنها می خواهد که نمایندگی و “مظهریت جامعه” را داشته باشند تا از واقعیتهای اجتماعی دور نمانند. وی معتقد است قدرت و سرزندگی آنها در گرو این رمز است. راز موفقیت سیاستمداران نیز همین است. آنها تا اندازه‌ای که بتوانند خواست‌ها و تمایلات جامعه را بشناسند و با آنها منطبق شوند، بلکه تجلی و گواه آنها قرار بگیرند، قادرند به کشور خود خدمت کنند، یا لااقل قدرتمند باقی بمانند. موسوی می داند تضور اینکه کسانی بتوانند به رغم گرایش مردم در قدرت بمانند را صرفا یک ” توهم” می خواند و به دولتهایی که با سرکوب بر ملتها حکومت می کنند هشدار می دهد که تمکین مردم در برابر زور هم دائمی نیست.

ملت ایران رشید است

چیزی که این رهبر جنبش سبز در پس همه خشونتها و سرکوبها می بیند زیبایی یکی شدن مردمی است که به رغم همه تفاوتها با حفظ هویت خود در ” یکرنگی” سبز به وحدت رسیدند. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. برای موسوی آن زنجیره های سبز انسانی نشانه ای بود از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است.

برای این سیاستمدار مردم گرا منابع قدرت صرفا بر مادیات نیست. او ثروت یک ملت را در “بزرگی مردمش” می داند. بزرگی که بتوان امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. موسوی واقع گرایانه به موضوع انسان در جامعه مدرن می نگرد و باور دارد به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند. او اما واقف است که کوته بینان و کوته نظران ظرفی ندارند که بتوانند دیگری را در آن جا دهند.

او می بیند که ملت ما اینک دارد نشانه‌های بزرگی خود را به نمایش می‌گذارد؛ او بهار را برای مثال خود می آورد. زیبایی که همه به استقبالش می روند و کسی از تغییرات و دگرگونی هایش نمی هراسد. موسوی این رشد بهارگونه مردم را ناشی از انقلاب اسلامی می داند بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه‌هایش را پیش‌رویمان قرار داده است.

برای این سیاستمدار اصولگرا، آرمان بخشی از هویت و شخصیت انسانی است کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمان‌گرایی ارتباط خود را با واقعیت‌ها از دست ندهد؟ از نظر موسوی ملت ایران “رشید” است و به رغم تمامی صحنه‌های تلخی که در این چند ماهه دیده‌اند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود می‌دانند. او معتقد است تنها در سایه “حکمت و واقع‌بینی مردم” بود که اجازه نداده نشد رفتار زشت حاکمان به واکنش‌های عصبی و لجام‌گسیخته بیانجامد.

موسوی یکی دیگر از نشانه ای رشید بودن مردم را ابتکار عمل در گشودن راه حلهای جدید در رویاروی با روزنه های بسته می داند. او به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد اشاره می کند و آن را نشانه دیگری از بلوغ ملت می داند خواسته‌هایشان را چنان با حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند.

این رهبر جنبش سبز که باور دارد به مردم و اعتماد به نفس آنان را نشانه خود آگاهی به ارزشهای وجود شان می داند می گوید برای زمانی طولانی ما این‌گونه نبودیم. سرهای ما فروافتاده بود. دو قرن وابستگی خودباوری را از ملت ما گرفته بود، او که انقلاب اسلامی را نقطه عزیمتی در تاریخ سیاسی کشور می داند باور دارد که به نقش انقلاب در ترمیم این باروی فروریخته. این رهبر جنبش سبز معتقد است انسان رشید تمجید‌ها نه جانش را ذوق‌زده می‌کند و نه مسیرش را تغییر می‌دهد.

موسوی با اشاره به سند چشم‌انداز بیست ‌ساله که ادعا کرده است ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد می پرسد آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ ‌آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشده‌ایم لباس‌های بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ او به نابسامانی های عرصه سیاست داخلی و خارجی از طرحهای عمرانی نیمه کاره و سفرهای شکست‌خورده‌ خارجی اشاره می کند و تصریح می کند یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.

این سیاستمدار مردمی می داند ملتی که با تکیه بر زانوان خود به بلوغ و رشد شایسته رسیده است نمی‌نشیند تا در روز روشن رایش را ببرند و هیچ نگوید. چنین ملتی “انتخابات انتصابی” را تحمل نمی کنند. از منظر این رهبر جنبش سبز وقتی که یک ملت بزرگ می‌شود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. برای چنین ملتی همه نهادها باید نقش خود را خور “بزرگی ملت” ایفا کنند. ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.

موسوی بار دیگر به درخواست حاکمیت و برخی از چهره های سیاسی می پردازد که از او خواسته اند “مسئله انتخابات” را فراموش کند. او به آنان یادآور می شود که مسئله مردم انتخابات نیست. او ملت ایران را فهیم تر از آن می داند که بخواهد بر سر اینکه فردی باشد یا نباشد مجادله کند. مسئله‌آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

این سیاستمدار واقع گرا با طرح این سوال که مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ به حاکمان راهکار نشان می دهد و به آنان یادآوری می کند که مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند. او می داند که ملت کسی را می پسندد که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. موسوی به مساله ای فراتر از انتخابات می پردازد و هر چند بر این باور است که توجه به “بزرگی ملت” توان گشودن گره انتخابات را هم دارد.

موسوی می داند که حاکمیت در برخورد با حرکت اعتراضی مردم راه را به اشتباه رفته و سرکوب راهکار مقابله با حرکت عظیم مردمی نیست که برای احقاق حق خود به خیابان آمده اند. او خیرخواهانه به آنها یاد آوری می شود در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟

راه پیروزی نزدیک است

هر چند اقتدارگرایان بی توجه به آنچه شکاف بین دولت و مردم بیشتر از پیش می کند با توسل به خشونت، دروغ و تزویر سخت ترین فشارها را به مردم و فعالان سیاسی و دانشجویی وارد کردند و خانواده هایی را به سوگ عزیزانشان نشاندند، اما موسوی با همان نیت “خیرخواهانه” خود می گوید هر چند می داند که کسی نمی شنود، امید دارد اگر می‌شنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک می‌شد؛ آن پیروزی را می‌گویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسان‌ها را همچون جوانه‌های یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ می‌کند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز می‌کند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که می‌کند خجالت بکشد.

میرحسین بر خلاف آنان که هر تانبده ای را دشمن می دانند، حتی به زندانبان هم برای پیوستن به این راه سبز امید خوش آمد می گوید و بر این باور است این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است. موسوی که جز خوبی نمی بیند و انسان را اشرف مخلوقات می داند و باور دارد به کرامت ذات بشر می داند که ذی‌جود کسی است که به حیله حیله‌زننده نگاه نمی‌کند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.

نخست وزیر محبوب امام که مردم را باور دارد و به نقش عظیم دانشجویان هم واقف است، در همه سختی ها باز امید می دهد زیرا که باور دارد ” ان مع العسر یسری” و ایمان دارد که وعده پروردگار حق است ان شاء الله در آینده این وضعیت دشوار کنونی به خیر و صلاح ملت ما تمام شود؛ با همت همه مردم و با کمک خداوند متعال.

 

 

قسمت‌های پیشین سلسله مطالب «جنبش سبز به روایت میرحسین موسوی»:

قسمت اول؛ تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نمی‌شوم

قسمت دوم؛ تجمع ۲۵ خرداد، صیانت از رأی و دفاع از جمهوریت و اسلامیت

قسمت سوم؛ پیگیری تقلب انتخاباتی، وظیفه ملی و دینی

قسمت چهارم؛ امید بذر هویت ماست

قسمت پنجم؛ شبکه های اجتماعی؛ راه سبز امید

قسمت ششم؛ راه سبز امید را زندگی کنیم


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.