سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ادبیات سبز/ روایت اول از زندان: در آستانه…...

ادبیات سبز/ روایت اول از زندان: در آستانه…

چکیده :کی فکرشو می کرد که پستچی مهربون یهو تبدیل شه به یه مامور و پشت سرش پنج شیش تا قلچماق دیگه بریزن تو و منو تواتاقم، نزدیک گلدونای شمعدونی م ، درحالیکه دارم شاخه های خشکش ومی چینم، و یه پارچ آب دستمه، دستبند بزنن؟ اینقدر سریع اتفاق افتاد که حتی هنوز کامل به سمت در اتاق نچرخیده بودم. غافلگیر شده بودم....


کلمه: بعد از انتخابات سال 88 موج بازداشت معترضان و منتقدان دامن همه اقشار جامعه گرفت. شاید بیراه نباشد که گفته شود در هر خانواده ای حداقل یک بازداشتی وجود داشته و دارد. دیگر باید در این کشور قبحی که برای زندان در تمام دنیا قائل می شوند را کنار گذاشت چرا که در این سرزمین بهترین فرزندانش برای اعتراض ، برای یک فریاد، برای آزادی ، برای نقد، برای … در زندانند. زندان در بند سیاسی خود آزادگان را گرد هم آورده است.

در طول این دو سال هزاران نفر بازداشت و آزاد شدند و بسیاری برای گذراندن حکم خود در زندان هستند. افرادی که آزاد شده اند هر لحظه زندان برایشان یادگاری هایی به جا گذاشته است. یادگاری هایی که شاید تا عمر دارند فراموش ناشدنی است. لحظات بازداشت، لحظه ورود به زندان، تمام لحظات انفرادی، روزهای بازجویی، بند عمومی و … برایشان همیشه تصویری واضح است که در ذهن به نمایش درمی آید و شاید برای سالها آن لحظات بخشی از زندگی اشان می شود.

موج خاطره نویسی زندان در راه است. خاطرات بسیاری نوشته شد و خاطرات بسیاری در سینه ها باقی ماند . خاطراتی هم در حال مکتوب شدن است. این خاطرات ادبیات سبزی را شکل می دهد که بخشی از تاریخ این کشور را به تصویر می کشد. تا شاید نوادگان ما با تورق این خاطرات یاد جنبشی بیافتند که از در سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت متولد شد و با صبر و استقامت به پیروزی رسید.

«آیدا» یکی از این زندانیان سبز است که خاطرات خود را از لحظه بازداشت به رشته تحریر درآورده است. این خاطرات در چند بخش ارائه می شود.

****

از اون روزا زیاد می گذره. درست یادم نیست. شاید خیلی چیزا رو فراموش کرده باشم. شاید جزئیات دیگه تو ذهنم نیان. تلخی اون روزا رو ولی هنوز خوب به خاطر دارم. درشتی ثانیه هایی که شلاقم زدند. با نگاهشون …..، با دریده و بی تدبیر خیره شدن هاشون ….. که از پشت چشم بند خوب یادمه. خوب یادمه….

اینا رو می نویسم… به یاد مجید توکلی ها…نسرین ستوده ها و بهاره هدایت ها و هزاران عزیز دیگر دربند… هر روز و هر شب ورد زبونمه…. بعضی چیزا هستن که قابل ترجمه نیستن… که بار معنایی شون با آهنگ درونی شون گره خورده… و این جمله رو نمی تونم و… نمی خوام ترجمه کنم… آهنگ حزینش منو تا ناکجا می بره… اللهم فک کل اسیر…. آمین…

یاد ایام: روایت اول: در آستانه …

خواب دیدم وارد یه اتاق شدم …یه در کرم رنگ و رو به خودم بستم و با یه کلید، ازهمون کلیدایی که 20 سال پیش مربوط به بوفه ی اتاق می شد و مامان توش بشقابای چینی گل سرخشو می ذاشت و بعد از ترس شرارت من و “نیلوفر”، با یه کلید طلایی که طرح های ظریف اسلیمی تو در تویی داشت حول یه قالب اصلی به شکل یه قلب، اونو قفل می کرد،… با یه کلید مث همون… در و رو خودم بستم و بعد یه در دیگه مث همون در که با همون کلید قفلش کردم و در سوم رو هم به همون ترتیب…

وقتی از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم کلید به تنهایی توی خواب معنی خوبی داره، اما اینکه درو قفل کنی باهاش، و در و روی خودت قفل کنی …این دیگه نمی تونه خوب باشه.

یک هفته بعد بدون حکم، بازداشت شدم. درست وقتی که اصلا انتظارشو نداشتم. کی فکرشو می کرد که پستچی مهربون یهو تبدیل شه به یه مامور و پشت سرش پنج شیش تا قلچماق دیگه بریزن تو و منو تواتاقم، نزدیک گلدونای شمعدونی م ، درحالیکه دارم شاخه های خشکش ومی چینم، و یه پارچ آب دستمه، دستبند بزنن؟ اینقدر سریع اتفاق افتاد که حتی هنوز کامل به سمت در اتاق نچرخیده بودم. غافلگیر شده بودم. دیدن اون آدما تو خونه و اینکه حتی بهم اجازه نمی دادن روسری سرم کنم، هرکدومش یه داستان بود. بعد از اینکه خیالشون از بابت من راحت شد، به سرعت به اتاقا سرکشیدن و اوضاع و بررسی کردن که نکنه …یه وقتی… از یه جایی و سوراخی…، دفعتا یه نیروی کمکی ای …چیزی سرنرسه و دودم نکنه برم هوا.

دفتر و کتابای درس و دانشگام وسط اتاق بود و من مات و مبهوت می دیدم که چطور از روی کتابها و جزواتم رد می شن و عین خیالشونم نیست که من چقدر حساسیت دارم به مچاله نشدن و تانخوردنشون و همیشه به “زیبا” که تا کتاب و جزوه ای ازم می گرفت می ذاشت رو میز و اول بازش می کرد و بعد با تیغه ی دستش خوب… چندبار بالا و پایین شو خط می نداخت، غر می زدم و کتابامو بهش نمی دادم یا اگه هم می دادم با هزار تا شرط و شروط و زنهار… و خواهش و تمنای اون بود.

مامان مضطرب و اشک به چشم،از این اتاق به اون اتاق و از بالای سر این مامور به بالای سر اون یکی می رفت و خط درمیون به سئوالاشون جواب می داد. آلبوم عروسی “نیلوفر” و از تو کشو کشیده بودن بیرون و یکی شون، انگار که یه مهمون باشه، با پر رویی دست می ذاشت رو تک تک آدما و می گفت :این کیه؟ این خانوم چیکاره است؟ این آقا ایرانه؟ این عروسی مربوط به چه سالیه؟

من از دور نگاهم افتاده بود رو عکس “نیلوفر” و “رضا” که کنار سفره ی ترمه ی عقدشون وایستاده بودن و هر دو داشتن به دوربین نگاه می کردن و تو اون لحظه به ذهنشون خطور نکرده بود که یه وقتی…یه جایی …یه مامور حفاظت اطلاعات از مامان بپرسه اینا کین و اینجا کجاس؟

دهنم خشک شده بود. چند دقیقه ای از ورودشون گذشته بود که به خواهر ارزشی! همراهشون اجازه دادن، یه شال و روسری به من بده تا من سر کنم و همونطور که دستم به دست اون زن دستبند شده بود از لحظه ی ورودشون، بشینم روی تختم. در عرض چند دقیقه، همه اتاقم زیرو رو شد و همه ی خنزل پنزلایی که به زحمت چیده بودم و یا آت و آشغالایی که با مرارت از چشم این و اون، زیر تخت و این ور اون ور قایمشون کرده بودم، ریختن وسط اتاق و تا فیها خالدون جزواتم و برگ برگ کردن و هر از گاهی یه چیزی و که به خیال خودشون سند امنیتی محسوب می شد، می ذاشتن یه گوشه تا سرآخر همه رو مث آبگوشت یه کاسه کنن و ببرن برای بررسی!

نمیتونستم حرفای مامان و باهاشون خوب بشنوم. فقط می شنیدم که می گفتن :حاج خانوم دخترتون یه کارایی کرده ، باید اعتراف کنه و گردن بگیره وگرنه براش بد می شه. و مامان دائم می گفت :این بچه جز درس و دانشگاه کاری نداره. اقلن بگین کجا می برینش؟

و یکی شون که به ظاهر از همه رئیس تر بود و منو به طرز چندش آوری با اسم کوچیک صدا می زد، دائم به این و اون دستور می داد و همونطور که سعی می کرد جوری راه بره که کلتش از زیر بارونی بلند و مشکی ش دیده شه، به مامان می گفت: معلوم می شه حاج خانوم،معلوم می شه.

دو ساعتی تفتیششون طول کشید. هرچی و که برداشته بودن صورتجلسه کردن. اونوقت به مامان گفتن تا 2 ساعت حق نداره به جایی زنگ بزنه (تلفن ها رو همون موقع ورودشون از پریز کشیده بودن و موبابل هر دومونو همون اول مصادره کرده بودن ). لباس پوشیدم و مث کره خرای یتیم دنبال اون زن راه افتادم. هیچ نمی دونستم قراره با چی مواجه شم. هیچ نمی دونستم صحنه ی بعدی این تئاتر چیه. چکارم می کردن؟ دستم و از دست اون زن جدا کردن و دو تا دستامو به هم دستبند زدن. شالم و انداختن روی دستبندم و در حالیکه با سه تا مامور مرد دیگه همراهی می شدم، از در حیاط خونه بردنم بیرون. چشای مضطرب مامان و هیچ وقت یادم نمی ره. پر از اشک بود. دستاشو تو هم گره کرده بود و تو قاب در، خشکش زده بود. نخواستم پیش اونا کم بیارم. نخواستم گریه کنم، بی تابی کنم، اما جیگرم داشت از دهنم می ریخت بیرون. یه حس نکبتی بهم می گفت: خیلی طول می کشه این فراق! خییییییییلی.

آیدا


4 پاسخ به “ادبیات سبز/ روایت اول از زندان: در آستانه…”

  1. ناشناس گفت:

    الهی برات بمیرم.

  2. ناشناس گفت:

    خسته شده‌ام از این اوضاع. سحر کی‌ می‌رسد؟

    سحابی: خدایا یا حال ما را دگرگون کن یا مرگ من را برسان

  3. محمد گفت:

    سال 1354 ساواک ریخت خونه ی ما تا برادرم رو بگیره .درست یادم نیست 5 یا 6 نفر بودن.الان که مقایسه می کنم اونا چقدر مودب بودن هر چی برمیداشتن که مورد نظرشون نبود دوباره سرجاش میذاشتن.هیچی رو بهم نریختن وبه مادرم که اشک میریخت دایما میگفتن خانم نگران نباشید حتما اشتباهی پیش اومده زود برمیگرده ما خانواده ی شما رو میشناسیم مطمینیم اشتباه شده.زمان خروج هم وقتی داشتن از پشت دستبند میزدن به برادرم .برادرم گفت میشه دستبند نزنید چون مادرم میترسه؟یکی از ساواکی ها کت برادرم رو جوری کشید رو دستبند که معلوم نشه.نه تهدید کردن نه کتک زدن همون موقع هم گفتن کجا میرن و کی میتونید بیایید خبر بگیرید.چی فکر میکردیم وچی شد.برادرم اوایل جنگ شهید شد.

  4. ايرانپور گفت:

    ،خيلي دلم ميخواد چيزي بگم كه قطره اي دلداري مادر بزرگوارتان درآن لحظه ي دلخراش باشه ويا ارزش جبران اونچه كه بر شما گذشته رو بكنه اما ميتوانم بگم آفرين و درود بر آيدا وديگر دختان وپوران ايران زمين كه از تبار آرتميز وآريوبرزن هستيد